تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی
داستانهای کوتاه از زبان فرناز
وقتی عقل در می ماند چه بهتر که فالی بزنیم

اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پريشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست که با خضر همنشين باشی    نهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش
طريق خدمت و آيين بندگی کردن خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار و از آن که با دل ما کرده‌ای پشيمان باش
تو شمع انجمنی يک زبان و يک دل شو خيال و کوشش پروانه بين و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازيست به شيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مکن تو را که گفت که در روی خوب حيران باش


تعبیر:به اعمال و رفتار خود با دقت نگاه کن و غرور و تکبر را رها کن. در دوستی، صدیق و صمیمی باش زیرا در زندگی به دوستان مخلص نیاز است. بیهوده از سختی های روزگار در گله و شکایت نباش زیرا پایان هر سختی، خوشی و شادمانی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:22  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
چرا اینجوری شدین؟ چه مرگتونه ها؟

چند سال پیش بود دقیق یادم نمی آد ولی فکر کنم سال ۱۳۶۸ بود تازه اومده بودم تهرون. و کار می کردیم با بچه ها. چیز جالب این بود که بچه ها همکار یک قرار صبحانه خوردن داشتن یعنی هرروز نوبت یکی بود که صبحانه منظور نون انگور یا خیار گورجه فرنگی یا... می  آوردو همگی دختر و پسر دور میز می نشستیم و اول تو سروکله هم می زدیم بعد می خوردیم. ظهر ها همه ظرفهای غذا مون رو می گذاشتیم وسط و هرکی دوست داشت از غذای هرکس دیگه می خورد. یادمه یک روز من از غذای یکی از دخترا خوشم اومده بود و با خیال راحت کل ظرف غذاش رو گذاشته بودم سمت خودم و تند تند می خوردم  یکی از رفقا گفت دمت گرم از غذای منم بخور. تازه فهمیدم که اون بنده خدا نیز چشمش توی اون غذا بوده و البته کلی من شرمنده شدم ولی یادم نمی آد که روزی پیش آمده باشه که از غذای خودم حتی یک قاشق خورده باشم. راستی اون وقتها یا پول نبود یا .. ولی همون پول نبود برای همین همه غذا از خونه می آوردن . چیز خاصی نبود کوکو سبزی و سیب زمینی و سالاد ماکارونی و... ولی همه باصفا . تازه اخر هفته که می شد دخترا تور کوه نوردی میگذاشتن و به بچه های خجالتی مثل من هم پیشنهاد می کردن که با دادن یک عدد ۵۰ تومانی( دقیقا ۵۰ تا یک تومان یا ۵۰۰ ریال) و به همراه دو عدد بلیط اتوبوس به همراه هم بریم درکه یا دربند. خوب من شهرستانی بودم و خجالتی و هیچوقت نرفتم و بهشون می گفتم می ترسم باهاتون بیام کوه منو یا از اون بالا پرت کنین پایین یا کمیته ( نیروی انتظامی گیر دهنده به دختر و پسرها) بگیره . ولی بچه ها هر هفته می رفتن. و حالا شما ها شاید رفاه زده شدین . شاید بدون دست در گردن و چلوکباب نایب بهتون خوش نمی گذره.

زمان گذشت دو سه سال پیش بود که توی محل کارم اینترنت آوردن . دیدم بچه ها دیگه با هم حرف نمی زنن. همه ناهار هاشون رو پشت میزاشون می خورن و تایپ می کنند. اره دنیا شده بود اینترنتی و بازار چت و خالی بندی داغ .

گفتم چون پیر شدی حافظ  از میکده بیرون شو.

گفتم من نمی فهمم و این هم یک حالی داره . بهر حال همه با هم قهر شدن و فقط کلمات بود که احساس و شور زندگی رو رد بدل می کرد.

و اما امسال هرجا می رم هیچکی هیچی نمی نویسه. چت نمی کنه . وبلاگ ها خالی . چت روم ها پر از حرفهای زشت.

چند هفته ای از سال گذشته . یکی می نویسه خسته ام. یک کل فایل ها ونوشته هاش رو حذف می کنه. یک اندوه نامه می نویسه و جای نظر خواهیش رو قفل می کنه

خوب یعنی آخرین راه برای بیان حالات روحی. برای همدری و همیاری نیز بسته شد.

حتما چند ساله دیگه می ری می بینی همه رفتن یک  سوسک تو بغلشون گرفتن و اونو ناز ونوازش می کنن  و حتی با اون حیوان هم حرف نمی زنن. قلم ها شکسته و کاغذ ها فقط بعنوان دستمال کاغذی استفاده می شه..

باشه بریم ببینیم به کجا می رسیم. ما که جوانی مون در دوران خفقان گذشت ولی حرف زدیم . از همه چیز . حتی از سیاست و سیاست مردان. چند بار زنده باد و مرده باد گفتیم. چند بار از دست کمیته فرار کردیم. چند بار توی دانشگاه جزوه دادیم و گرفتیم و..... و شما دچار خود سانسوری شدین و حرف آخر

برای اونهایی که دیگه قلم ها رو شکستن و آخرین پنجره برای نمایش افکارشون رو بستن

به حرف یک بی نماز  در مسجد رو نمی بندن .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:18  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
اقا خانوم اعلامیه دادیم. دعوت عام کردیم. ولی مثل اینکه هیچکی از آبگوشت خوشش نمی آد؟

خوب بی خیال دیدیم تعداد کم شد گفتیم اشکال نداره بساط جوجه کباب رو پهن می کنیم

صبح جمعه دیدیم از عمله جات خبری نیست . از طرفی شاگرد محترممون هم جمعه رو تعطیل کرد شاید چون آخرین جلسه کلاسش بوده و باید شهریه می داده گفته این جمعه رو تعطیل کنه. بهر حال صبح زود اول خروس خون ساعت ۱۰ از خواب بلندشدیم. اول رفتیم یک قوطی رنگ سفید و تینر گرفتیم . فکر نکنید می خواستم روی سیاه خودم رو سفید کنم. نه اونو با سیلی قبلا سرخ کردم

بله رفتیم شدیم استا نقاش و شروع به رنگ زدن نرده های باغمون کردیم . آخه جدیدا برای این که این پسره از دیوار باغ در نره و نره توی خیابون ها نرده های باغ رو بلند تر کردیم و حالا باید رنگش می زدیم.

اواسط کار یک اقایی که خیلی بامزه بود گفت استا رنگی نشی. باید رفت و با اینه دیداری داشت. یکنفر آنجا می زند فریاد  رنگی نشی

 عیال که دیدی ما دچار روحیه شادی شدیم و خستگی اصلا توی کارمون نیست و اصلا هیچ رنگی روی لباسامون نریخته اومد و با صدایی از سر مهربانی گفت

یا امروز ما رو می بری جوجه کباب خورون توی بهشت مادران یا من میرم خونه مامانم اینا

خوب ما که می دونستیم که باز داره خالی می بند و ما از این شانس ها نداریم گفتیم چشم بریم جوجه خورون

اصلا خوابم می اومد( یاد دکتر هد هد بخیر) از طرفی حال رانندگی و جابجا کردن منقل ( یاد مدیر عامل )بخیر) وهیچ کاری رو نداشتم و لی چاره نیست گفت اگه نبرمش بهشت می ره خونه مامانش اینا.

منکه اگه اونجا بهشت هم باشه حاضر نیستم عیال بره آخه اگه بره کی مواظب این کره... هست. ها؟ آخه دیگه نامادری مهربون هم دیگه پیدا نمی شه . هرکی هم که از راه برسه دستش رو با بچه ها توی هم می زاره و دهن ما رو روغن کاری می کنه. یادش بخیر نامادری هم بود نامادری های قدیم.

به عیال و بچه گفتیم که لباس کاموایی به پوشن آخه ما که بیرون بودیم دستگاه هواشناسیمون رو روشن کرده بودیم و دیدیم هوا سرده تازه تا آونجایکه من در روایات شنیدم توی بهشت پر از درخته پس هوا باید سرد باشه و خبری از نور خورشید نباشه. خلاصه همه رو ناچار کردیم لباس گرم به پوشن

کازه و کوزه و شمسی کوره رو برداشتیم و انداختیم ترک ماشین و یا علی از تو مدد

رفتیم زیاد دور نبود همین نزدیکی سید خندان ( یا بقول داش فرهاد سخ دندان)

از کوچه پس کوچه رفتیم . دیدیم دمشون گرم تا دم در بهشت می شه با ماشین رفت. خوب ما هم که ندید پدید هستیم به خودمون آفرین گفتیم که بالاخره تونستیم یک ماشین تهیه کنیم . یعنی با این اوضاع اگه می شد من با ماشین هم تا توالت می رفتم

آومدیم منقل رو ببریم ( یادت بخیر مدیر عامل ) عیال گفت اونجا خودشون منقل دارن  یعنی نگفت منقل یک چیزی گفت مثل باربی کو . گفتم یعنی این عروسک های باربی رو آتیش می زنن و روش جوجه سرخ می کنن. گفتم باربی  یادم از سارا و دارا افتادو گفتم سارا یادم از آن مرد با انار اومد افتادم . خدایش دم کتاب های قدیم گرم که حداقل اسم انار رو می آوردن امسال که بچه هامون رنگ انار رو ندیدن کیلویی ۲۵۰۰ تومن .رفتم سانیدس آب انار خریدم . بیشرف توش سیب موز بود ولی بجون خودم بجون خودتون عکس انار روش بود. باور کنین

بدون منقل رفتیم وسط بهشت . هرچی نگاه کردم از حوری یا هوری (بر وزن هوو ) خبری نبود . بی خیال به جهنم حتما قرار نبوده اینجا بیام و سهمیه منو بردن توی یک پارک بالاتر گذاشتن

رفتیم جلوتر دیدیم ایول دمشون گرم سکوهای سیمانی و از اون باربی کو ها گذاشتن  زیلومون رو روی سکو انداختیم و تا باسن مبارک رو روی سیمان گذاشتم  بچه ها زدن به کوهنوردی و بالاخره ما رو با عیال تنها گذاشتن . مشغول جیک جیک شدیم و کلی در باره فامیل عیال غیبت بد کردیم. می گین غیبت بد . مگه غیب خوب هم داریم. آره بابا وقتی از فامیل خودم تعریف می کنم که ایول دمشون گرم همش در سفر های خارجه هستن و خوش بهشون بگذره به این می گن غیبت خوب ولی وقتی از خاله عیال حرف می زنیم بهش می گن غیبت بد

آخه هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود احساس سوزش در قفسه سینه و ران سمت چپم می کردم . فکر نکنین موضوع سکته مکته در کاره خیر ما اهل این حفا نیستیم . موضوع این بود که آفتاب تابان موضوعی همچی مثل بختک خودش رو رو ما انداخته بود که داشتم آتیش می گرفتم . اول روم نشد به عیال بگم هوا گرمه ولی دوم روم شد . که عیال قهقه خندید که اقای هواشناس رو ببین. هرچی توضیح دادم که بابا من فکر می کردم بهشت پر از درخته و از این حرفا به خرجش نرفت. بی خیال کلاس پیرهن کاموایی رو در آوردم و با یکتا زیر پوش سفید نشستم و به اعیال گفتم اشکال نداره کی می فهمه این زیرپوشه  که عیال گفت آره ارواح عمت هرکی از دور ببینه فکر می کنه این تی شرت استرچه . خدا بگم داوود چی کارت کنه یادت می آد ۷ سال پیش خونه تون بودم و این رفیق دیونه ات  مسعود رو می گم اومد جن اظهار کنه زد زیر پوششم رو سوراخ کرد؟ همون زیر پوش تنم بود و خلاصه اینجا برای روح تو و این رفیقات بخصوص هد هد بابا دعا خوندم . امیدوارم که تو دوستات به روح اعتقاد داشته باشین.

گرما امانم رو بریده بود عیال گفت خوب می خوای شلوارت رو هم در بیار ولی متوجه شدم که بیژامه یا پیزامه  راه راهم رو پام نکردم. پس علی الحساب بی خیال شدیم.

رفتیم پای منقل و جوجه ها ی مظلوم رو به سیخ کشیدم جاتون نه خالی . دلتون هم نه خواسته باشه .مثل یک گاو خوردیم. هنوز سفره رو جمع نکرده بودیم که عیال هوس پفک و بچه ها هوس  چیپس فرمودن . خوردیم و زیر آسمون کمی تا قسمتی آفتابی دراز کشیدم. که ناگهان ابرهای با حالی ظاهر شدن . همینجوری که به آسمون می نگریستم یاد شمال و ویلای خصوصی بابام اینا افتادم  عجب هوایی داره این شمال

در همین گیر و دار اقا فرهاد با دوستشون تشریف آوردن دوستشون ۶ سالش بود و اومد بود به اصطلاح حال ما رو بگیر . کره ... یک دفعه برگشت گفت که اره بابام ماشینش رو عوض کرده و قبلا ۲۰۶ داشتیم و حالا سوناتا ( آخ قربونت بشم مدیر عامل یک شب در خیال سانتافه خوابیدم)  داریم . ما هم بلافاصله برگشتیم و گفتیم اینکه چیزی نیست ما قبلا پیکان داشتیم و حالا پراید و برای اینکه طرف از رو بره حول شدیم و گفتیم بعدش هم می خواهیم پاترول بخریم. که عیال ترکید. یا بقول اصفهونی ها پکید

خلاصه تا بارون رحمت جاری نشده و بقیه قصد آزار و اذیت ما رو نکرده و عیش ما را منقص نکرده باشن. گفتیم عیال هرچی خوردی نوش جونت بزن بریم خونه. عیال هنوز داشت می خندید..

راستی توالت های بهشت دارای مایه صابون بود و عجب تمیز بود . جون می داد آدم بره اونجا و ....

این مطلب رو نوشتیم تا در تاریخ ثبت گردد که ما هم به بهشت رفتیم . و دیگران هم کارههای ثواب انجام بدهند و بروند بهشت

آدرس بهشت: سخ دندان - ارسباران- کوچه شفاپی. ته کوچه ( از این ور آدرس دادم برای اونهایی که بدبخت بیچاره هستن و مثل ما لرد و خوان زاده نبوده و فاقد ماشین می باشند و احتمالا پیاده طی طریق خواهند نمود)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:52  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
به چهار دلیل می خوام همه دوستان رو برای روز جمعه ۱۱ اردبیبهشت برای صرف آبگوشت و البته کوهپیمایی . یعنی اول کوهپیمایی از درکه یا دربند و سپس صرف آبگوشت در میدان تجریش دعوت کنم

دلیل اول

روز یازده اردیبهشت روز عمله ها بر تمام شما عملگان مبارک باد. لطفا حکم کارگزینی همراه داشته باشید که در آن کلمه عمله یا مستخدم در آن ذکر شده باشد.

دلیل دوم

تغییر پوست وبلاگ به رنگ آبی آسمانی به میمنت قهرمانی تیم استقلال

دلیل سوم

تغییر نام یکی از لینک ها از فامیل دسته دیزی به گل بنفشه

دلیل چهارم

انشاالله در آن تاریخ خواهم گفت

این یک مطلب جدی است و یک فراخوان برای دوستان ساکن گرگان - مشهد و طیران - اسپانیا- ایتالیا- کانادا می باشد

لطفا برای هماهنگی بیشتر و اینکه من بدونم چند تا مهمون داریم زودتر ثبت نام کنید . در ضمن در صورت افزایش نفرات بیشتر از بودجه . به قید قرعه و بر اساس تاریخ ثبت نام اقدام می شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:49  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
می گن آدما چند دسته هستن

بعضی ها لمسی هستن یعنی باید لمسشون کنی تا درکت کنند

بعضی ها حسی هستن .یعنی باید احساسشون کنی تا قبولت داشته باشند

بعضی ها زبونی هستن . یعنی باید کلمات قشنگ بهشون بگی تا بفهمند می بینیدشون

البته بعضی هم ساندیسی هستن یعنی باید یک ساندیس براشون بخری تا باهات رفیق بشن

ولی من خودم چشمی هستم. یعنی باید یک چیزی رو ببینم تا بفهمند و درک کنم و بعد درموردش چیزی بنویسم. خوب توی این چند ماه اخیر من فقط صفحه مانیتور رو می دیدم و حجمی از کار و مقدار کمی پول. خوب معلوم که حرفی برای گفتن و نوشتن نداشتم. انشاالله در ایام عید چیزهای جدید و بسیار جدید خواهم دید و آنوقت نوشتن رو آغاز خواهم کرد. بخصوص اینکه اقوام جون جونی ( مامانم اینا) و کور شده ها ( اونوریا) همگی باهم عید به بنده منزل خواهند آمد و جالب جنگ جدال این دو گروه برای اینکه ثابت کنند که مالکیت مال و جان ما در اختیارشونه( شوخی کردم از ترس عیال). بهر حال مباحثات انجام شونده بسیار شنیدن داره

با امید سالی پر از شیر برای همه شما. یادتون باشه گاو اگه شیر می ده . تاپاله هم داره . که اونهم برای خودش بسیار مفید. قصه فواید گاو رو بعدن می گم . فعلا گفتم اگه اول سال با شیر و پسته شروع نشد نگران نباشید . واگه اول سالتون با شیر و پسته شروع شد بازهم شاد نباشید تاپاله هم در راه است.

با امید شیر فراوان و پسته خندان برای همه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:33  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
حتما می گین نادیا کیه؟ نادیا بچه چهارم محمدرضا است.  حالا محمدرضا جفت دو آورده. یعنی دوتا دختر و دوتا پسر تازه جالبترینش اعداد سن بچه هاست ۷-۵-۳- و این یکی آخری هم که خوب یک فرض می شه. جالب اینه که تورج یک پسر داره ۱۷ سالشه ولی فقط همین ولی محمدرضا با داشتن چهار بچه که به نظر ما نادون ها زیاده جمع سنی بچه هاش به عدد ۱۶ نمی رسه . ولی تورج و محمد رضا توی یک سال به دنیا اومدن. توی این گیرو دار سر من بی کلاه مونده من یکسال بزرگترم ولی مجموع سن بچه هام ۱۰ می شه. شاید دلیل این عقب موندگی اینه که تورج دکتر عمومی توی دهات این ور کوهه و خانومش هم خونه داره. پس یک دهاتی صد درصد. پس برای دهاتی ها یک بچه کافیه. ولی محمدرضا ساکن سرزمین های دور و خودش و خانومش فوق تخصص پزشکی پس کاملا شهری هستن پس می تونن ۴ تا بچه داشته باشن  با فاصله سنی کم .

و من وسط شهر و دهات

میگم این چیزایی که می گن برای کنترل جمعیت فکر کنم فقط برای دهاتی هاست به شهری ها و افراد

 با سوات ربطی نداره. شما چی میگین

راستی محمدرضا می گه اشتباه کرده یعنی بجای اینکه ۴ تا از یکی بیاره . بهتر بوده از یکی چهارتا داشته باشه.( یعنی اینهم به شهرنشینی و تحصیلات عالیه ربط داره؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:54  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
در این روزها که به دلیل عدم دریافت حقوق دستم به قلم نمی رود. تشکر از محمدرضا که در سرزمین های دور مطلب جمع آوری می کند و می فرستد

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلّک را شکست. سکّه ها رو روي تخت ريخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجّه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکّه ها رو محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد و گفت چه مي‌خواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خيلی مريض است می خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسيد چی بخری عزيزم؟!!

دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزی در سرش رفته و بابام می‌گويد فقط معجزه مي‌تواند او را نجات دهد من هم می‌خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره نمی‌فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلی مريض است و بابام پول ندارد و اين تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟!!!

مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر مي‌کنم اين پول برای خريد معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من مي‌خوام برادر و والدينت را ببينم.

فکر مي‌کنم معجزه برادرت پيش من باشه، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصّص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت : هزینه عمل 5 دلار می شد!!! که قبلا پرداخت شده است!!!

 خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

پند 

 پند اول
.بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني 

پند دوم
.گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت
.گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقي
. هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان 
پند سوم
خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه
خرگوش بنشست بي حركت
.روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقي
. لازمه ي نشستن و كار نكردن بالا نشستن است 

پند چهارم
براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
كه منم پيام رسان به شما ، كه بي من پيامي نيايد
.ريه بانگ بر آورد
هوا، كه رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
و هر عضوي به نحوي مدعي
، تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوي رياست كرد
اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
.اختلال در كار اعضاء پديدار گشت
....روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به
رياست رسيد
 
نتيجه اخلاقي
.چون لازمه ي رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست كند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:53  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
از چارلی چاپلین پرسیدن خوشبختی چیست؟

گفت : فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:13  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
چرا برف نمی اد. چرا دیگه نمی شه رفت برف بازی- چرا باید با خاطرات زندگی کرد- چرا باید خاطرات تلخ رو بیاد آورد. من نمی تونم تلخ بنویسم حتی وقتی همه تلخ شدن پس تا اطلاعا ثانوی نوشتن موقوف

نفس کشیدن موقوف

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:32  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |