تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه از زبان فرناز

قبل از عید سری به شهرستان زده بودم و دیدم حسابی همه از قبض برقاشون شاکیند. می گفتن قبض برق چند برابر ماههای قبل اومده. اول فکر کردم خوب شاید اینا زیادی برق مصرف کردن و جزو مصرفین فی العرض هستن  و..
چند روز پیش قبض برق خونه ما آومد به مبلغش نگاه کردم دیدم با ماههای قبل هیچ فرقی نکرده و داشتم تاییدی بر افکار قدیمی خودم می زدم که چشمم به یک قسمت روی قبض برق افتاد که نوشته بود:
یارانه پرداختی توسط دولت . و تقریبا مبلغش هفت برابر مبلغ قابل پرداخت بود به فکر فرو رفتم و با خودم گفتم
1- یعنی تا بحال هم دولت به ما یارانه می داده ولی چون حجب و حیا داشته  و اصولا انفاق رو نباید رو کرد تا صوابش رو برد . به ما چیزی نمی گفته؟
2- داران قرم قرم می کنن و می خوان دفعه بعد این مبلغ رو روی قبض ما بکشن ؟
3- چرا فقط برای پایتخت یارانه می دن؟!
هرکی فهمید لطفا نظرات خودش رو اس ام اس بزنه به برنده یک عدد لامپ ظاهرا کم مصرف ( باطنا پر مصرف - گران و بی نور) جایزه داده می شود
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:28  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

روز عید: هام نازی می گه ساعت 8:15 است و باید پاشم و لباس عیدم رو بپوشم . خیلی خسته ام . ولی باید بیدار شوم. فرهاد هنوز خوابیده از جام بلند می شوم و روی اسکوتر می روم. 2 دور که با اسکوتر رفتم خستگی ازم جدا شد و خواب از سرم پرید. مهتا می آد: مهتا از پشت در بیرون اومد و همین که اسکوتر رو دید به خواهش و تمنا افتاد که اسکوتر رو بهش بدم. من بعضی وقت ها بهش می دادم ولی نه همیشه کادو: عمه فریبای من یک کادوی زیبا به من داد و وقتی دید من بازش نمی کنم علت رو جویا شد. وقتی پرسید چرا بازش نمی کنم و من گفتم به دلیل اینکه هنوز سال تحویل نشده جا خورد و گفت که این کادو که عیدی نیست و من بازش کردم و دو قطعه چوب دیم. تعجب کردم ولی مهتا گفت که دفترچه ی خاطرات و خودکار است. عیدی: بعد از عید خیلی ها به ما عیدی پول دادند و من همین 4 جایی که رفتم 35 تومان گیرم آمد هنوز هم ناهار نخورده ایم و هنوز کلی جا می رویم. ماشین: مادر پدرم یا همان مامانی ماشینش را به پدرم داد و احتمالال تا آخر این سفر همراهمان می باشد خانه ی مامان قدسی: با ماشین به خانه ی مامان قدسی رفتیم. ناهار را در خانه ی مامان قدسی خوردیم . ناهار پلو مرغ بود. قطار: الان تو قطار هستیم . نمی خواهم خاطره یا گزارش بنویسم ولی این ها رو باید بنویسم. به دلیل اینکه 4 روز هست که مشق ننوشتم خودم رو تنبیه می کنم و تنبیه من این است که 5 صفحه مشق نوروزی بنویسم. سیزده به در در درکه: ما می خواستیم به درکه برویم. برای همین ساعت 5:30 صبح بدون خوردن صبحانه لباس پوشیدیم و با رو و بندیلی رو که می خواستیم با خودمان بیاوریم رو جمع و جور کردیم. ما 4 ساک داشتیم ( فرهاد را نیز در میان ساک ها حساب کردم) با آزانس به درکه رفتیم. وای چه هوایی ! چه شکوفه هایی ! مادرم همان اول به پدرم گفت که چندین عکس زیبا از ما سه تا بیندازد. البته من هم بسیار ذوق زده شدهم و از آب و هوا . شکوفه ها و برگ های سبز تعریف کردم ولی آنها را ننوشتم. همه جا شلوغ بود و جای زیادی وجود نداشت . ما هم بالا و بالا رفتیم. تا آن جایی که تا چشم کار می کرد شکوفه می دید. بالاخره به جایی رفتیم که رودخانه ی پهناوری داشت( رودخانه ی خیلی بزرگ که پهنای آن به سه متر می رسد). راستی من آنچنان محو افکارم بودم که یادم نبود از صبحانه خوردن بنویسم . ما به یک رستوران سنتی رفتتیم و چای سفارش دادیم ( رستوران هایی که به جای صندلی تخت دارند ). نه بابا نترسید ما با خودمان پنیر و تخم مرغ آ<رده بودیم. داشتم می گفتم ما بغل این رودخانه ی پهناور زیر انداز انداختیم و به رودخانه و به آسمان آبی و.... نگاه می کردیم. آخرش من کفش و جورابم را در آوردم و مقداری راه رفتم تا به قلوه سنگی رسیدم. خیلی بزرگ بود آن قدر که مجبور شدم از قسمت دیگرش که جایی برای پا داشت روی آن بروم. مادرم چند عکس انداخت . کتلت ها و سیب زمینی ها را ساندویچ کردیم . خیلی خوشمزه بود. زیرانداز را جمع کردیم و خواستیم برگردیم که جای مناسب دیگری دیدیم. آن جا هم یک رودخانه داشت زیر انداز انداختیم . بعد پدرم اجازه داد داخل رودخانه بروم و روی سنگ بنشینم. بعد از دو ساعت پدرم و فرهاد خوابیدند و من و مادرم از رستوران سنتی بابا رضا که مخصوص خانم ها بود یک کاسه آش به همراه 3 لیوان چای گرفتیم. آش داغ در هوای سرد خیلی می چسبید. بعد از خوردن آش باروبندیلمان را جمع کردیم و راه افتادیم . جایی بود مثل نقاشی زیر ( که شما نمی بینید) می گفتند بچه کوچکی به داخل رودخانه پرت شده ولی فقط ترسیده است بعد رفتیم و گردن بند زیبایی خریدیم . به آخر درکه رسیدیم . دیدار کوتاهی که موقع که داشتیم می آمدیم یکباره برا من تداعی کرد دیگر نتوانستم و نقاشی زیبایی از آن درختان کشیدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

بعلت تعمیرات تا اطلاع ثانویه تعطیل می باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 17:50  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

<یا >

چند وقته دچار خود درگیری عید شدم. یعنی نمیدونم کی بزرگترم یا کی کوچکتر

اصلا هم شاید مهم نباشه ولی یادم می آد یکسال یک دوستی داشتم که از من کوچکتر بود. اونسال برعکس هرسال من به دیدنش رفتم و گفتم بی خیال کوچکتر و بزرگتر معنی نداره بزار امسال اول ما بریم

خوب بعد از ۱۵ روز ازش خبری نشد که نشد. آخر سر بهش زنگ زدم و گفتم بابا دمت گرم حالا امسال که ما شما رو بزرگتر قلمداد کردیم . شما نمی خواین سری به ما بزنین ؟

و از اون به بعد تصمیم گرفتم که اگه وقتی بزرگترم . پس عین بزرگترا بشینم تو خونم تا بقیه بیان دست بوسم و من هم یک اسکناس ۱۰ تومنی بهشون عید بدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:2  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

آ خدا مو هم موخوام ( یعنی آقا خدا منم می خواهم)

بچه که بودم یک پیرمردی بود با گاری دستی و توی کوچه ها راه می رفت نون خشک جمع می کرد و مرتب می گفت آ خدا مو ام موخوام . مو ام از این ماشینای خوشکل موخوام - آ خدا موام موخوام . موام از ای خانومای قرطی و خوشکل مو خوام و.............

فرهاد وقتی توی خیابون ماشین می بینه می گه من ماشین دوست دارم

فرناز می گه من دوست دارم برم استانبول رو ببینم

مامانش می گه منم از اون ظرف های کریستال مارک بوهم دوست دارم

مو ام موگوم آ خدا موام موخوام  بچم ماشین مخه . دخترم مسافرت مخه . زنم ظرف نو مخه موم همو که خودت مدنی موخوام .

آ خدا موام موخام

شما چی می خواهید ؟ در دل نزری برای من بکنین -( یک جفت جوراب- یک تی شرت مارک دار- یک چک پول یا هرچیز بی اهمیت دیگه ) و بعد نظرتون رو بنویسین . اگه تو نستین بنویسین ۵۰ درصد راه رو رفتین ۵۰ درصد دیگه با خدا

اونایی که شوهر می خوان خجالت نکشن بنویسن - اونایی که زن می خوان  غلط کردن بنویسن اول برن سربازی- بعد برن سرکار بعد برن خونه و ماشین بخرن بعدن به مامانشون بگن

ای محمدرضا از اسپانیا - تو غلط می کنی چیزی بخوای تو زیادی داری

ای امیر هوشنگ از ایتالیا- تو دلت صافه می دونم چیزی برای خودت نمی خوای پس لطف کن این خواسته ها رو دم راه بهشت بده به خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد.

  ١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.


اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (
Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.


بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.


بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.


همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.


به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:14  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

عجب سال پر برکتی بود سال ۸۶ و عجب خوش پاقدم است سال ۸۷ . از قدیم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی من می گم از ۲۹ اسفند سال قبلش پیداست. اصولا برای خوش بین بودن باید خاطر خوش داشت و همه چیزهای خوب رو به فال نیک گرفت مثلا

تنبلی کرده بودم و بی پولی اجازه نمی داد برم زودتر بلیط قطار بگیرم . تقریبا ۲۵ اسفند تصمیم قاطع گرفتم برم مشهد . صبح با دخترم رفتم مدرسه از روی گیجی و منگی کیف اونو باخودم بردم و اونهم نقشه های منو برد مدرسه . تازه رسیده بودم دم در اژانس و داشتم برای بلیط قطار چک و چون می زدم که خانوم معلم دخترم زنگ زد و گفت آقای فلانی سلام دخترتون نقشه های شما رو آورده مدرسه من هم که گیج بودم گفتم اشکال نداره. خانوم معلم با صدایی بلند تکرار کرد چی اشکال نداره . بعد تازه فهمیدم که چه گندی زدم گفتم چرا اشکال داره الان می آم مدرسه .و به دو رفتم مدرسه توی راه رفتم یک جعبه شکلات هم خریدم که یعنی بگم من آدم فهمیده ای هستم و اگه اشتباه بکنم خودم خودم رو جریمه می کنم. خلاصه نقشه ها رو گرفتم و با تاخیر و با دماغی سوخته رفتم اداره . ظهر که خانومم رفته بود مدرسه معلمشون رو دیده بودو وقتی جریان رو شنید بهشون گفته بود که اره طفلک شوهرم دربدر به دنبال بلیطه ولی گیرش نمی آد . خلاصه خانوم معلم اسم یکی از همکلاسی ها ی دخترم رو داد به عیال که ایشون توی دفتر هواپیمایی کار می کنه و هنوز ساعت ده شب نشده بود ۴ بلیط طیاره تو دستمون بود.برای ۲۹ اسفند. با خودم فکر می کردم که حتما پرواز كنسل مي شه يا حداقل سه چهار ساعت تاخير داره . 2 ساعت قبل از پرواز شال و كلاه كرديم به سمت فرودگاه كه يك دفعه يكي از فاميلا با ماكسيما رسيد و گفت دمت گرم آزانس رو كنسل كن خودم مي رسونمت . ما هم اين 8 تومن پول آژانس رو كه نداديم به فال نيك گرفتيم . رفتيم فرودگاه مهرآباد تعجب انگيز بود چه آرامشي . با خودم گفتم يعني چي چرا اينقدر خلوته نكنه پرواز ها كنسل بشه چرا كانتر هاي ايران اير بسته شده . يك نيم ساعت چرخ زديم . ديگه فضولي اجازه نداد از يكي از كارمندان سوال كردم . گفت پروازهاي دولتي به قسمت پروازهاي خارجي منتقل شده و اينجا فقط پروازهاي آسمان - ماهان- و... انجام مي شه. رفتيم تو اصلا اذيت و آزاي در كار نبود. ديدم وقت زيادي مونده و گردنم هم از كار زياد خسته شده رفتم روي صندلي ماساژ نشستيم سه هزار تومن ده دقيقه . ولي چه خنديديم. نمي دونم كدوم قسمتش خنده دار بود اونجا كه يك دسته از زير به دنبالچه فشار مي آورد يا اون قسمتي كه از بغل آدم رو فشار مي داد ولي هرچي بود نه مشت ومال بود و نه ماساژ تايلندي.

ساعت ۱۱.۵ شده بود ولي پرواز انجام نمي شد و چيزي هم ننوشته بود. گفتم هيچي كنسل شد رفت حالا جواب فاميل رو چي بدم. كه هنوز اين فكر از سرم بيرون نيامده بود ازما دعوت براي سوار شدن كردن. بي خيال ۱۰ دقيقه كه تاخير حساب نمي شه. سوار شديم . اومديم پسرمون رو بغل بگيريم كه مهمون دار گفت لازم نيست بشينه روي صندلي اشكال نداره. بابا ايول چقدر آدم رو تحويل مي گيرن. هواپيما بلند شد و بعد نشست توي فرودگاه مشهد بوديم اين هواپيما چه وسيله خوبيه ها در عرض يكساعت مي رسي به مقصد . توي فرودگاه با ماشين اومده بودن دنباله مون . جانمي جان يعني ۵ تومن ديگه هم برد كرديم. جاتون خالي به سلامت رسيديم و سال نو شده ولي نفهميدم چرا تلويزيون امسال نه نقاره زد نه توپ در كرد كانال سه زودتر از آون دو كانال ديگه عيد رو اعلام كرد . بي خيال به ماچه حتما يكي عجله داشته مي خواسته بره خونه مادرزنش . ديگه تلويزيون رو نگاه نكردم و مشغول دريافت و پرداخت عيدي شديم . كاسبي خوبي بود به دو رفتيم خونه مادرزن جان و انجا هم ديده بوسي و دريافت و پرداخت  البته نمي دونم چه جوري بود كه كيف بچه ها مرتب پر مي شد و مال من مرتب خالي. از اين به بعد جاتون بيشتر خالي عقده چند ساله رو باز كرديم يعني تا جايي كه مي شد عيد ديدني كمتر در عوض گشت و گذار فراوان . از وكيل اباد بگم براتون يا از شهر طوس . از شهر بازي يا از حرم . هرچي بود خيلي خوش گذشت . روز اخرهم ساعت ۸ صبح تلفني برامون بليط گرفتن و با يك فروند قطار سبز پيش بسوي تهرون. عجب سالي امسال عجب سالي بود پارسال. اميدوارم امسال هم همه كاراي همگي خوب پيش بره من خوش بينم شما هم خوش بين باشين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:12  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

قزوین دیار شاهان قاجارو..............

صبح که خواستیم از زنجان به سمت قزوین حرکت کنیم دل تو دلم نبود یک جور دلشور داشتم. نمی دونم از شایعاتی که شنیده بودم- دلشوره گرفته بودم یا از خواب بدی که دخترم دیده بود. فکر می کردم یا نمی رسیم یا ...

به اول عوارضی زنجان -قزوین رسیدیم که دیدیم پلیس اجازه حرکت بدون زنجیر چرخ رو نمی ده ولی جاده خشک خشک بود. بهر زحمتی بود پلیس رو قانع کردیم و از عوارضی عبور کردیم. هنوز ده قدمی نرفته بودیم که یک تابلو توجه گروه رو به خود جلب می کرد

راننده گرامی

به کجا چنین شتابان

دیگه با دیدن این تابلو رنگ خودم رو باختم. گفتم بابا نباید بریم . مگه فقط باید کسی عطسه کنه تا آدم توقف کنه. اینهم  مانع برای حرکت -هم امر به معروف و هم نهی از منکر. دیگه باید به چه زبونی باید گفته بشه که نباید رفت

ولی چاره ای نبود باید می رفتیم و رفتیم. قبل از ورود به شهر یکی از ماشینها رو زودتر فرستادیم و یکی از بچه ها نقش قربانی رو بازی کرد. یعنی رفته بود و یک دور دور میدون اصلی شهر زده بود و نیم ساعت هم گوشه خیاباون ایستاده بود. طفلک خوش تیپ هم بود و سرخ و سفید. بهر حال خودش می گفت اتفاقی نیافتاده ما هم می گیم نیافتاده. طرف اس ام اس زد که بیاین شهر امنه. و سه ماشین با سرعت ۱۰۰ کیلومتر عرض شهر رو طی کردیم بعد از عبور از شازده حسین در نزدیکی خروجی شهر به هتل مرمر رسیدیم که حالا هتل رو شرح خواهم داد. بهر حال هتل دم دروازه تهران . یعنی دورترین نقطه از شهر بود و اطرافش پر از بساط بخور بخور .یعنی رستوران- پیتزا فروشی- شیرینی فروشی و... ظاهرا اینجا از مناطق خوش آب و هوای شهر و تفرجگاه بود( یا محل اولین آشنایی ها ) به هتل رسیدیم هتلی دو ستاره با ساختمانی دکور شده به سبک قدیم ندیما. پر از گچبوری و لوسترهای آویز بزرگ از اونایی که توی قصر ها دیده می شه. خلاصه یک هتل شیک و ارزان قیمت - اتاق دو تخته شبی ۲۸۰۰۰ تومن . به نظر من این هتل ارزش یک شب اقامت رو داره حتی اگه  شایعات واقعیت داشته باشند. قرار شد یک گروه برای بازدید از شهر از هتل خارج بشن و بقیه در هتل به کارهای کامپیوتری به پردازند. خوشبختانه من جزو گروهی بودم که لازم به خروج نبودم. یک از افرادی که قرار بود از هتل خارج بشه می گفت صبر کنید من باید شلوارم رو عوض کنم . ولی عجیبه اونکه از ماشین پیاده نشده بود . یعنی چی تکنولوژلی جدیدی کشف شده؟؟؟؟؟؟؟

اتاق ها رو گرفتیم . خوشبختانه اتاق ما از اون مدلهایی بود که قفلش با کارت باز می شد ولی یکی از همرهان ( همونه که می خواست شلوارش رو عوض کنه ) اتاقی بهش داده بودن که قفلش با کلید باز می شد. به نظر من اون طفلکی مهمون برگزیده انتخاب شده بود. جالبتر اینکه یکی از اتاق ها اصلا قفل نداشت. وقتی به مسئول پذیرش گفتن . گفت بابام جان اشکال نداره . نگران نباشید تمام هتل توسط دوربین های مدار بسته کنترل می شه.

برای شیرینی خریدن اونهم از نوع گرد و درازش دوستان می گفتن باید رفت به مرکز شهر و از قنادی کدبانو خرید کرد ( اینو یکی از بچه های قزوین می گفت و تبسمی می زد) ولی من قید شیرینی درجه یک رو زدم و به قولی جانم رو مهمتر از شکم مهمون های نوروزی دیدم. برای همین از شیرینی فروشی چسبیده به هتل خرید کردم. شب خوبی بود شام رو در رستوران علی بابا قیمه نثار خوردیم ( یک چیزی توی مایه گوشت لای پلو با مغز پسته فراوان ) می گن این غذای محلی این شهر. در اتاقی تمیز با دکوری زیبا سعی کردیم به خوابیم . همه چیز آماده شد درب بسته. صندلی پشت در و.... سکوت ولی خوب سکوتش آدمو کشته بود. و آدم خوابش نمی برد ولی به هر زحمتی بود یک دو ساعتی رو خوابیدیم. و صبح بدون معطلی تمام گروه در خواست عزیمت به تهران رو کردیم. و توی راه همه می خندیدیم و می گفتیم عجب . همش شایعه بود. ما می گیم شایعه بود . شما هم بگین شایعه بود......

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:21  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

خوب در گشت ايرانگرديمون به زنجان رسيديم. شهري با بازاري قديمي و مردمي بسيار مهربان. هتل سويت سپهر در پاي كوه هرچند دو ستاره بود ولي به صد ستاره مي ارزيد. مردمي مهربان اتاق هايي جادار و يك حمام بسيار بزرگ كه فكر كنم مي شد ۵ نفره داخلش شد. فكر كنم حدود۲۰ متر فقط  حمام داشت. از غذا بايد گفت كه بوي عطر برنج آدم رو مسخ  مي گرد. و لهجه زيباي فارسي و زنجاني مخلوط. و در بازار خريد از مردي كه فارسي بلد نبود و ناچار دسته اسكناس رو به سمتش دراز مي كنم و او بدون يك ريال اضافه پول خود را مي گيرد. شهري مدرن تر از همدان و كرمانشاه. افزايش تعداد طبقات . فقط در موقع خروج از شهر پليس درخواست زنجير چرخ مي كرد. در صورتيكه اتوبان تماما خشك خشك بود و البته شايد زنجير براي فرار از چاله چوله هاي اتوبان كه ما شاالله كم هم نبود. و ۸۰۰ تومان عوارض اتوباني و غذا در رستوران غزال كه به همت بانك ملي تاسيس شده بود و غذاي اون به لعنت خدا نمي ارزيد. و عجب هواي سردي داره اين زنجان
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:55  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  | 

همدان شهری با کوچه های باریک و نظمی مارپیچی یا حلقوی- از همان لحظه ورود به شهر متوجه می شوید که به شهری از نوع دیگر وارد شده اید. وقتی به دنبال هتل محل اقامت هستید. سه بار از جلوی هتل محل اقامت عبور می کنید ولی به دلیل تغییر نام متوجه نمی شوید وقتی از پذیرش هتل سوال می کنید که هتل ارم کجاست می گوید هتل ارم-پارسیان - آزادی همینجاست- فرقی نمی کنه . تازه روی پرده ها و بر روی منوی غذا نوشته هتل انقلاب- سیفون دستشویی خرابه- از صبح یک نفس دارن بالاسرت بنایی می کنن- گاهی اوقات خاک روی سقف کاذب می ریزه- نمی دونم کسی که به این هتل ۴ ستاره داده چقدر گرفته ولی الهی کوفتش بشه یا چرک و خون بشه از دماغاش بیاد بیرون- در داخل شهر تعدادی ساختمان چند طبقه و نوساز دیده می شه ولی اصول خیابون کشی اصلا وجود نداره. در شهر باید مواظب بود که..... می ری برای سوغات از کنار باباطاهر  سوغات بخری می بینی سفال ها بجای اینکه از لاله جین آومده باشه همه ساخته چین است- جالبه لاله جین - با کشور چین. با این اوضاع می ترسم به شهر بعدی برم - و از آنجا چاقو بخرم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 9:5  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  |