اول باید از فرهاد و فرناز عذر خواهی کنم که آومدم تو وبلاگشون چیزی می نویسم. ولی واقعا منو باید ببخشند. بخاطر اینکه قبل از اینکه چیزی رو برای خودم بخوام اول برای اونا تهیه می کنم. بعد نوبت مامانشون می شه. و بعد به ترتیب سوپورمحله و گربه همسایه و ....... اگه چیزی باقی موند و عمری برای خودم. برای همین هنوز برای خودم وبلاگ باز نکردم و ناچارم دست نوشته هام رو اینجا بنویسم
نازی می گه حالا که اینهمه مشتاق برای سی دی سنتوری هست چرا جریان رو تعریف نمی کنی
می گم والله خجالت می کشم
می گه چرا؟
می گم آخه بعد از حدود 10 سال کار با کامپیوتر و رایت کردن حدود 1000 عدد سی دی حالا واقعا شرمنده ام ولی به یک دلیل داستان رو تعریف می کنم تا برای تمامی دوستان که با گرگانی ها وصلت می کنن و یا از اونجا رد می شن درس عبرت بشه
و از طرفی مردم فکر نکنن فقط اصفهانی ها و قمی ها و مشهدی ها و همدانی ها و بقیه تا ۳۰ استان کشور مشکل دارن بلکه باید گفت ماشا الله یک مملکت داریم همه زرنگ
می گه حالا قضیه رو تعریف کن
می گم والا اولین روزی که رسیدم گرگان و هنوز خسته مسافرت 12 ساعته با قطار درجه ۲ و خلاصه شب هم بخاطر اینکه بتونم توی ظلمت و تاریکی شبانه بجای خوابیدن رفته بودم پشت پنجره و زل زده بودم به بیرون شاید درختی . کوهی چیزی ببینم ( البته ناگفته نماند که صبح نزدیکای بندر گز دو سه تا گاو و گوسفند دیدیم و برای اینکه دخترم رو که عاشق اسبه گول بزنم بهش یک الاغ نشون دادم گفتم بابا اسب بود ها ) . خلاصه یک شب رویایی داشتم و اصلا خوابم نبرد حالا یا جام ناراحت بود یا هوا سرد بود یابرای خودم توریست شده بودم یا مشکل کلیوی داشتم. نمی دونم البته نازی که منو می شناسه می گه همین آخری صحیحه
خلاصه نزدیکای ساعت ۷ صبح آقای کوپه دار ( همان مهمان دار قطار رو می گم) که فکر می کرد اینجا قطار سبز و سیمرغ و دلیجانه و فکر می کرد که چه وسایل گرانبهایی از شرکت رجا در اختیار ماست اومد و ما رو بی دار کرد و خیلی محترمانه فریاد زد سطل آشغالاتون رو بزارین بیرون ۲۰ دقیقه دیگه گرگان هستیم ما هم با ذوق و شوق تمام اول سطل آشغال رو به بیرون پرت کرده و بعد شروع کردیم تمام لباسهایی رو که تنم کرده بودیم در آوردن و مرتب تا کردن و گذاشتن توی چمدون (شما مثلا قیافه یک آقا رو تصور کنین که کت شلوار سورمه ای پوشیده و روش یک کت چرم به رنگ زرشکی و برروی شلوار هم یک شلوار گرم پوشیده یا مثلا فرهاد رو فکر کنین که پوشک کامل رو بصورت کلاه دور سرش قرار داره و اون دو تا برچسب های اونو روی پلکاش چسبوندن پدرهای با سلیقه این مطلب رو خوب درک می کنن. حالا وضعیت پوشش ننه بچه ها و فرناز رو براتون تعریف نمی کنم)
خلاصه بعد از جمع و جور کردن وسایل و کشیدن شانه فلزی بر سر کچلمون و استفاده از ماده شیمیایی بنام تف بجای ژل و کتیرا و حالت دادن به موها (فرض کنید یک مثل من با این سر بی مو و بدون ژل چه جوری می تونه مو های پشت سرش رو بکشه و بصورت چتری روی ابروهاش به کشه ) و خوردن یک بسته آدامس نعنایی آماده شدیم که الان می رسیم . آقا جاتون خالی ۲۰ دقیقه شد یکساعت و بیست دقیقه و در ساعت ۸.۳۰ قطار وارد ایستگاه گرگان شد. من از بچه گی عاشق ایستگاه هایی اینجور ساده بودم و حتی اگه بچه گرگان ها پررو نشن به نظر من یک چیزی شبیه ایستگاه های ایتالیا می مونه ( مراجعه شود به فصل سفرنامه من در برشا که خواهم نوشت )اونجا هم همینطور ساده و البته با ساختار ی یک طبقه خلاصه هوا سرد و پاییزی و ریزش برگ ها همه رو حالی به حالی می کنه چه برسه به من که متولد ماه مهر هستم ( این فیلم رو هم ببینید اسپانسرش به من گفته تبلیغش رو بکنم ) اومدیم دم در ایستگاه خوب منتظر بودیم آقای مدیر عامل که دیشب ۱۰ مرتبه مدیرروابط عمومی شون زنگ زده بود رو دم ایستگاه با دسته گلی یا حلقه گلی ببینیم . ولی نخیر هیچ خبری نبود. یک کم به ما برخورد گفتیم ای ول دمت گرم ولی خوب به دلیل اینکه آدرس هم نداشتیم و از طرفی ما چون بچه یکی از شهر های زیارتی هستیم و می دونیم توی ایستگاه راه آهن و ترمینال چه بلایی بر سر مسافر ها می آرن گفتیم بی خیال غرور کاذب خود می شیم و بدون مکث دست در جیب خود کردیم و تلفن همراهمون رو در آوردیم و با فشاردن دکمه ها به آقای مدیر عامل زنگ زدیم و برای اینکه خودمون رو از دسته نیاندازیم وقتی ایشون تلفن رو برداشتن گفتم سلام دوست من می گم ما رسیدیدم . اگه خونه هستی بیرون نیا که ما الان یک ماشین می گیریم میایم ( البته در دل خود آرزو می کردیم که ایشون بیرون از خونه باشن ) . خوشبختانه دوست ما که اصلا اهل تعارف هم نیست ( اشاره به فصل مهمانی عصرانه رفتن آقای مدیر عامل با بهمراه داشتن بیژامه در کیف سامسونت و مسواک و حوله حمام برای اقامت یک هفته ای ) فرمودن نه الان می رسم توی ترافیک گیر کردم . حالا بچه های گرگان و اونهایی که تابحال گرگان رفتن نظر بدن جان من اصلا توی گرگان در ساعت ۸.۳۰ صبح در روز تعطیل ترافیک وجود داره. اصلا توی گرگان چند تا ماشین وجود داره. ولی بی خیال تحمل کردیم و آقای مدیر عامل تشریف آوردن . ضمنا باید گفت که در همین حین باران هم زد که دیگه ما رو شیفته خود کرد و آب مماغ فرناز هم راه افتاد. بالاخره سوار مرسدس بنز آقای مدیر عامل شدیم و ایشون شروع به سخنرانی فرمودن که بله به دلیل ترافیک درشهر ما رو از مسیرهای خاص خواهند برد. و در حین راه ما هرجا دوتا درخت می دیدیم به تعجب می گفتیم این ناهار خورانه ( به دلیل ندید بدید بودن ما ) و آقای مدیر عامل بادی در قب قب خود می انداخت و می فرمودن خیر این جنگل مصنوعی هست یا این باغ پدری ماست و خلاصه .و اما آقا خدا روز بد براتون نیاره در همین حین که آقای مدیر عامل احساساتی شده بودن و فکر کرده بودن در جاده چالوس و در خم های هزار چم هستن و هی ما رو پیچ می دادن آقا فرهاد . گلاب بروتون بالا آوردن روی کت شلوار سرمه ای ما و جلوی داشبورد بنز ما هم از عرق خیس شدیم و گفتیم داداش دمت گرم همین ایستگاه نگه دار ما پیاده می شیم.و اقای مدیر عامل که فکر می کردن بنز ۱۹۰ گازوییلی شون ( موروثی از پدر بزرگ محترم ) یک تویوتا کمری یا پرادو هست با اخمهای در پیشانی و خنده ای بر لب در گوشه بیابون نگه داشتن و گفتن مهم نیست بچه است دیگه . جون مادرتون شما رو اگه با سرعت ۱۶۰ کیلومتر در ساعت هی پیچ بدن بالا نمی آرین؟؟؟؟؟؟؟؟
این داستان ادامه دارد . فعلا برم ناهار بخورم تا بعد
خوب و اما ادامه داشتم می گفتم که بالاخره پس ازدیدن چندین جنگل ناهارخوران به منزل آقای مدیر کل رسیدیم. آقا واقعا داشتیم دق می کردیم . یعنی این حسادت یقه ما رو گرفته بود و ولی نمی کرد. ماشا الله خدا برکتش بده. پس از صرف نان پنیر اونهم بانان سنگگ داغ و خشخاشی که خود مدیر کل طبخ فرمودن ( فکر نکنین ما اهل شوخی هستیم. خیر آقا. لامذهب همچی این خمیرهای نان رو به سقف ماکروفر می چسباند و قر بابا کرم می داد که فکر می کردی خود شاطر عباسه ) و در حالی که چشمهایمون چیزی شبیه وزغ شده بود( به دلیل کسر خواب ) . جناب مدیر کل ( حتما می گین چی شد که بجای مدیر عامل تبدیل به مدیر کل شدن .( دلیل بسیار واضح و مبرهن است که علم بهتر است از ثروت و این تغییر عنوان ربطی به مایملک ایشان ندارد ) فرمودن بنده باید سری به وزارت کده خود بزنم شما هم ما رو همراهی می کنید. ما هم گفتیم ای ول بریم و خودمان رو به ایشان بچسبانیم شاید از این کلاه نمدی هم مارا شمول شود. لذا فرمودیم بله قربان ما در جان نثاری حاضر و ملازم شما خواهیم بود هرچند مدیر کل از این کلمات هیچ نفهمیدن زیرا بار دیگر جمله را تکرار فرمودن و ما هم یک کلمه گفتیم اره بابا بزن بریم حالشو ببریم. خلاصه به دو رفتیم درب گاراژ را باز نمودیم ( البت به دلیل کثرت امنیت در شهر کسی را جسارت این نیست که ماشین خود رو بیش از سی ثانیه در بیرون از گاراژ پارک کند ) و جناب مدیر کل پس از تعارفات معمول در پشت فرمان نشستندی و دنده عقب نمودن که نزدیک بود پای چاکر چاپلوسان به زیر چرخهای ماشین رفته و یا درب گاراژ بر صورت ما جلوس نماید. آقا حالا که مدیر کل نیست بزارین مثل خودمون حرف بزنیم چاپلوسی که برای ما نون آب نشد. آقا رفتیم و رفتیم تا به وزارت کده رسیدیم. خوب چون بنز ۱۹۰ آقای مدیر خیلی حیف بود و احتمال داشت اراذل و اوباش برروی آون نقاشی کنن به پارکینگی به اندازه پارکینگ بیهقی رفتیم و از چیزهای جالب اینکه آقای مدیر معتقد بودن قیمت زمین این پارکینگ بیش از ۱ میلیارد تومن بوده و صاحب اینجا هم قبلا سر گذر روی گاری دستی هندوانه می فروخته و واقعا این زمین گرگان چه برکتی داره. پس از اینکه در دفتر آقای مدیر از ما با انواع اطمعه و اشربه ( دریغ از یک لیوان آب یا یک قطعه نان خشک )پذیرایی شدیم . برای اینکه ضایع نشیم که خوابمون میاد و خمیازه ها رو جای دیگه در بکنیم. از آقای مدیر رخصت گرفتیم و زدیم به خیابون شالی کوبی ( اوصاف این خیابون بماند برای فصلش که خواهم نبشت ) آقا این مسیر رو پیاده رفتیم و پاساژها رو مشاهده کردیم تا اینکه تقریبا نیمه های روز شد و به برگشت اقدام عاجل نمودیم. در حین برگشت در روبروی پاساژ صدرا جوانی انواع سی دی ها رو روی زمین پهن کرده بود. ما که معمولا به این جور چیزها در شهر خودمون توجه نداریم و موافق کپی رایت هستیم ( وبه دلیل اینکه اصلا وقت راه رفتن نداریم ) از روی فضولی نیم نگاهی به این سی دی ها انداختم که دیدم به به سی دی سنتوری معروف. آقا جان شما جا خوردیم چون این فیلم نه تنها توقیفه بلکه ممنوع هم هست. تازه اینکه مهم نیست این فیلم اجازه نمایش هم نداره . رفتیم جلوتر و عینک پنسی خودمون رو هم از جیب در آوردیم دیدم بله خودشه فیلم سنتوری با شرکت بهرام رادان و گلشیفته فرهانی. باز شک کردیم به آقای سی دی فروش که چیزی تو مایه های رفیق ما بود ( حتما از اقوامشونه . چون تفاوتش فقط توی رنگ چشماش بود. پدر سوخته چشماش سبز بود ) گفتیم آقا این همون سی دی سنتوریه . گفت اره . گفتم این که مجوز نداره. گفت ای بابا مجوز گرفته تازه یک هفته هست که توی پایتخت توی سینما های افریقا و استقلال و.. داره نمایش می ده . ما هم یادمان رفته بود که ای بابا اول این دو سینما توی دو گروه متفاوت نمایش فیلم هستن ثانیا . بابا ما هنوز ۲۴ ساعت از آمدنمون از پایتخت نگذشته . چطور ما ندیدیم روی پرده ؟ تازه آقای سی دی فروش گفت که هفته آینده در گرگان هم نمایش داره. ما هم دیدیم آب در کوزه و ما تشنه لبان می کردیم----یار در خانه و ما گرد جهان می کردیم. بلافاصله معطل نکردیم یک عدد اسکناس سبز به آقا دادیم. ایشون هم بلافاصله فرمودن فیلمهای دیگه هم داریم. گفتیم شکرا مرحبا همین ما را بس. با خوشحالی همچون حالتی که انگار ما اولین نفر هستیم که ماه رفتیم به صورت هروله (چیزی می آن دویدن و راه رفتن حاجی ها این حالت رو درک می کنن) به سمت وزارت کده رفتیم و در ورود با صدای بلند به دوست خود گفتیم که یافتم . پنداری انرژی هستی رو ما کشف کرده ایم یا نیروی جاذبه را و یا چیزی در ........ آقای دوست گفت چی پیدا کردی. ما هم که می خواستیم افاده بیایم و بگیم بابا ما اینیم دیگه گفتیم فیلم سنتوری رو. در کمتر از یک ثانیه دوست ما زهر خندی به ما زد و گفت از روبروی پاساژ صدرا خریدی؟ گفتم اره. گفت طرف شبیه من بود . گفتم اره و بعد با همان خنده معروف گفت خالیه . گفتم نه جون تو خالی نبستم . گفت تو رو نمی گم سی دی رو می گم . گفتم نه مگه می شه. رفیق ما سی دی رو از ما گرفت و روی اونو نشون ما داد و گفت نگاه کن . آقا خدا روز بعد نیاره دیدیم دریغ از یک خط روی سی دی . لامذهب از نو بودن برق می زد
حالا ما جاهای دیگه دیده بودیم که فیلم عوضی می فروشن یا سی دی سوخته می دن ولی اینجوریش رو تا بحال ندیده بودیم . رفیقمون گفت که ای بابا همه این طرف رو می شناسن و کارش همینه هرروز می اد به دو سه نفر ابله زرنگ نما دو سه تا سی دی خام می فروش و بعد سه چهاروز توی محل حاضر نمی شه. ما هم مونده بودیم که ای بابا با فروش سه چهار تا سی دی چطور می توان سه چهار روز سر کرده. تازه دوست ما معتقد بود که وقتی پلیس هم این آقا رو به جرم فروش سی دی غیر مجاز می گیره . همچون ما دماغش می سوزه. آقا ولی ما یکجای دیگمون سوخت.
حالا کسی سی دی سنتوری اونهم از خیابون شالی کوبی می خواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


