تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی
داستانهای کوتاه از زبان فرناز

اول باید از فرهاد و فرناز عذر خواهی کنم که آومدم تو وبلاگشون چیزی می نویسم. ولی واقعا منو باید ببخشند. بخاطر اینکه قبل از اینکه چیزی رو برای خودم بخوام اول برای اونا تهیه می کنم. بعد نوبت مامانشون می شه. و بعد به ترتیب سوپورمحله و گربه همسایه و ....... اگه چیزی باقی موند و عمری برای خودم. برای همین هنوز برای خودم وبلاگ باز نکردم  و ناچارم دست نوشته هام رو اینجا بنویسم

 

نازی می گه حالا که اینهمه مشتاق برای سی دی سنتوری هست چرا جریان رو تعریف نمی کنی

می گم والله خجالت می کشم
می گه چرا؟
می گم آخه بعد از حدود 10 سال کار با کامپیوتر و رایت کردن حدود 1000 عدد سی دی  حالا واقعا شرمنده ام ولی به یک دلیل داستان رو تعریف می کنم تا برای تمامی دوستان که با گرگانی ها وصلت می کنن و یا از اونجا رد می شن درس عبرت بشه
و از طرفی مردم فکر نکنن فقط اصفهانی ها و قمی ها و مشهدی ها و همدانی ها و  بقیه تا ۳۰ استان کشور مشکل دارن بلکه باید گفت ماشا الله یک مملکت داریم همه زرنگ
می گه حالا قضیه رو تعریف کن


می گم والا اولین روزی که رسیدم گرگان و هنوز خسته مسافرت 12 ساعته با قطار درجه ۲  و خلاصه شب هم بخاطر اینکه بتونم توی ظلمت و تاریکی شبانه بجای خوابیدن رفته بودم پشت پنجره و زل زده بودم به بیرون شاید درختی . کوهی چیزی ببینم ( البته ناگفته نماند که صبح نزدیکای بندر گز دو سه تا گاو و گوسفند دیدیم و برای اینکه دخترم رو که عاشق اسبه گول بزنم بهش یک الاغ نشون دادم گفتم بابا اسب بود ها ) . خلاصه یک شب رویایی داشتم و اصلا خوابم نبرد حالا یا جام ناراحت بود یا هوا سرد بود یابرای خودم توریست شده بودم  یا مشکل کلیوی  داشتم. نمی دونم البته نازی که منو می شناسه می گه همین آخری صحیحه

خلاصه نزدیکای ساعت ۷ صبح آقای کوپه دار ( همان مهمان دار قطار رو می گم)  که فکر می کرد اینجا قطار سبز و سیمرغ و دلیجانه و فکر می کرد که چه وسایل گرانبهایی از شرکت رجا در اختیار ماست اومد و ما رو بی دار کرد و خیلی محترمانه فریاد زد سطل آشغالاتون رو بزارین بیرون ۲۰ دقیقه دیگه گرگان هستیم ما هم با ذوق و شوق تمام اول سطل آشغال رو به بیرون پرت کرده و بعد شروع کردیم تمام لباسهایی رو که تنم کرده بودیم در آوردن و مرتب تا کردن و گذاشتن توی چمدون (شما مثلا قیافه یک آقا رو تصور کنین که کت شلوار سورمه ای پوشیده و روش یک کت چرم به رنگ زرشکی و برروی شلوار هم یک شلوار گرم پوشیده  یا مثلا فرهاد رو فکر کنین که پوشک کامل رو بصورت کلاه دور سرش قرار داره و  اون دو تا برچسب های اونو روی پلکاش چسبوندن پدرهای با سلیقه این مطلب رو خوب درک می کنن. حالا وضعیت پوشش ننه بچه ها و فرناز رو براتون تعریف نمی کنم)

خلاصه بعد از جمع و جور کردن وسایل و کشیدن شانه فلزی بر سر کچلمون و استفاده از ماده شیمیایی بنام تف بجای ژل و کتیرا و حالت دادن به موها (فرض کنید یک مثل من با این سر بی مو و بدون ژل چه جوری می تونه مو های پشت سرش رو بکشه و بصورت چتری روی ابروهاش به کشه ) و خوردن یک بسته آدامس نعنایی آماده شدیم که الان می رسیم . آقا جاتون خالی ۲۰ دقیقه شد یکساعت و بیست دقیقه و در ساعت ۸.۳۰ قطار وارد ایستگاه گرگان شد. من از بچه گی عاشق ایستگاه هایی اینجور ساده بودم و حتی اگه بچه گرگان ها پررو نشن به نظر من یک چیزی شبیه ایستگاه های ایتالیا می مونه  ( مراجعه شود به فصل سفرنامه من در برشا  که خواهم نوشت )اونجا هم همینطور ساده و البته با ساختار ی یک طبقه خلاصه هوا سرد و پاییزی و ریزش برگ ها همه رو حالی به حالی می کنه چه برسه به من که متولد ماه مهر هستم ( این فیلم رو هم ببینید اسپانسرش به من گفته تبلیغش رو بکنم )  اومدیم دم در ایستگاه خوب منتظر بودیم آقای مدیر عامل که دیشب ۱۰ مرتبه مدیرروابط عمومی شون زنگ زده بود رو دم ایستگاه با دسته گلی یا حلقه گلی ببینیم . ولی نخیر هیچ خبری نبود. یک کم به ما برخورد گفتیم ای ول دمت گرم ولی خوب به دلیل اینکه آدرس هم نداشتیم و از طرفی ما چون بچه یکی از شهر های زیارتی هستیم و می دونیم توی ایستگاه راه آهن و ترمینال چه بلایی بر سر مسافر ها می آرن گفتیم بی خیال غرور کاذب خود می شیم و بدون مکث دست در جیب خود کردیم و تلفن همراهمون رو در آوردیم و با فشاردن دکمه ها  به آقای مدیر عامل زنگ زدیم و برای اینکه خودمون رو از دسته نیاندازیم وقتی ایشون تلفن رو برداشتن گفتم سلام دوست من می گم ما رسیدیدم . اگه خونه هستی بیرون نیا که ما الان یک ماشین می گیریم میایم ( البته در دل خود آرزو می کردیم که ایشون بیرون از خونه باشن ) . خوشبختانه دوست ما که اصلا اهل تعارف هم نیست ( اشاره به فصل مهمانی عصرانه رفتن آقای مدیر عامل با بهمراه داشتن بیژامه در کیف سامسونت و مسواک و حوله حمام برای اقامت یک هفته ای ) فرمودن نه الان می رسم توی ترافیک گیر کردم . حالا بچه های گرگان و اونهایی که تابحال گرگان رفتن نظر بدن جان من اصلا توی گرگان در ساعت ۸.۳۰ صبح در روز تعطیل ترافیک وجود داره. اصلا توی گرگان چند تا ماشین وجود داره. ولی بی خیال  تحمل کردیم و آقای مدیر عامل تشریف آوردن . ضمنا باید گفت که در همین حین باران هم زد که دیگه ما رو شیفته خود کرد و آب مماغ فرناز هم راه افتاد. بالاخره سوار مرسدس بنز آقای مدیر عامل شدیم و ایشون شروع به سخنرانی فرمودن که بله به دلیل ترافیک درشهر ما رو از مسیرهای خاص خواهند برد. و در حین راه ما هرجا دوتا درخت می دیدیم به تعجب می گفتیم این ناهار خورانه ( به دلیل ندید بدید بودن ما ) و آقای مدیر عامل بادی در قب قب خود می انداخت و می فرمودن خیر این جنگل مصنوعی هست یا این باغ پدری ماست و خلاصه .و اما آقا خدا روز بد براتون نیاره در همین حین که آقای مدیر عامل احساساتی شده بودن و فکر کرده بودن در جاده چالوس و در خم های هزار چم هستن و هی ما رو پیچ می دادن آقا فرهاد . گلاب بروتون  بالا آوردن روی کت شلوار سرمه ای ما و جلوی داشبورد بنز ما هم از عرق خیس شدیم و گفتیم داداش دمت گرم همین ایستگاه نگه دار ما پیاده می شیم.و اقای مدیر عامل که فکر می کردن بنز ۱۹۰ گازوییلی شون  ( موروثی از پدر بزرگ محترم ) یک تویوتا کمری یا پرادو هست  با اخمهای در پیشانی و خنده ای بر لب در گوشه بیابون نگه داشتن و گفتن مهم نیست بچه است دیگه . جون مادرتون شما رو اگه با سرعت ۱۶۰ کیلومتر در ساعت هی پیچ بدن بالا نمی آرین؟؟؟؟؟؟؟؟

این داستان ادامه دارد . فعلا برم ناهار بخورم تا بعد

خوب و اما ادامه  داشتم می گفتم که بالاخره پس ازدیدن چندین جنگل ناهارخوران به منزل آقای مدیر کل رسیدیم. آقا واقعا داشتیم دق می کردیم . یعنی این حسادت یقه ما رو گرفته بود و ولی نمی کرد. ماشا الله خدا برکتش بده. پس از صرف نان پنیر اونهم بانان سنگگ داغ و خشخاشی که خود مدیر کل طبخ فرمودن ( فکر نکنین ما اهل شوخی هستیم. خیر آقا. لامذهب همچی این خمیرهای نان رو به سقف ماکروفر می چسباند و قر بابا کرم می داد که فکر می کردی خود شاطر عباسه ) و در حالی که چشمهایمون چیزی شبیه وزغ شده بود( به دلیل کسر خواب ) . جناب مدیر کل ( حتما می گین چی شد که بجای مدیر عامل تبدیل به مدیر کل شدن  .( دلیل بسیار واضح و مبرهن است که علم بهتر است از ثروت و این تغییر عنوان ربطی به مایملک ایشان ندارد ) فرمودن بنده باید سری به وزارت کده خود بزنم شما هم ما رو همراهی می کنید. ما هم گفتیم ای ول بریم و خودمان رو به ایشان بچسبانیم شاید از این کلاه نمدی هم مارا شمول شود. لذا فرمودیم بله قربان ما در جان نثاری حاضر و ملازم شما خواهیم بود هرچند مدیر کل از این کلمات هیچ نفهمیدن زیرا بار دیگر جمله را تکرار فرمودن و ما هم یک کلمه گفتیم  اره بابا بزن بریم  حالشو ببریم. خلاصه به دو رفتیم درب گاراژ را باز نمودیم ( البت به دلیل کثرت امنیت در شهر کسی را جسارت این نیست که ماشین خود رو بیش از سی ثانیه در بیرون از گاراژ پارک کند ) و جناب مدیر کل پس از تعارفات معمول در پشت فرمان نشستندی و دنده عقب نمودن که نزدیک بود پای چاکر چاپلوسان به زیر چرخهای ماشین رفته و یا درب گاراژ بر صورت ما جلوس  نماید. آقا  حالا که مدیر کل نیست بزارین مثل خودمون حرف بزنیم چاپلوسی که برای ما نون آب نشد. آقا رفتیم و رفتیم تا به وزارت کده رسیدیم. خوب چون بنز ۱۹۰ آقای مدیر خیلی حیف بود و احتمال داشت ارا‌ذل و اوباش برروی آون نقاشی کنن به پارکینگی به اندازه پارکینگ بیهقی رفتیم و از چیزهای جالب اینکه آقای مدیر معتقد بودن قیمت زمین این پارکینگ بیش از ۱ میلیارد تومن بوده و صاحب اینجا هم قبلا سر گذر روی گاری دستی هندوانه می فروخته و واقعا این زمین گرگان چه برکتی داره.  پس از اینکه در دفتر آقای مدیر از ما با انواع اطمعه و اشربه  ( دریغ از یک لیوان آب یا یک قطعه نان خشک )پذیرایی شدیم . برای اینکه ضایع نشیم که خوابمون میاد و خمیازه ها رو جای دیگه در بکنیم. از آقای مدیر رخصت گرفتیم و زدیم به خیابون شالی کوبی ( اوصاف این خیابون بماند برای فصلش که خواهم نبشت ) آقا این مسیر رو پیاده رفتیم و پاساژها رو مشاهده کردیم تا اینکه تقریبا نیمه های روز شد و به برگشت اقدام عاجل نمودیم. در حین برگشت در روبروی پاساژ صدرا جوانی انواع سی دی ها رو روی زمین پهن کرده بود. ما که معمولا به این جور چیزها در شهر خودمون توجه نداریم و موافق کپی رایت هستیم  (  وبه  دلیل اینکه اصلا وقت راه رفتن نداریم ) از روی فضولی نیم نگاهی به این سی دی ها انداختم که دیدم به به سی دی سنتوری  معروف. آقا جان شما جا خوردیم چون این فیلم نه تنها توقیفه بلکه ممنوع هم هست. تازه اینکه مهم نیست این فیلم اجازه نمایش هم نداره . رفتیم جلوتر و عینک پنسی خودمون رو هم از جیب در آوردیم دیدم بله خودشه فیلم سنتوری با شرکت بهرام رادان و گلشیفته فرهانی. باز شک کردیم به آقای سی دی فروش که چیزی تو مایه های رفیق ما بود ( حتما از اقوامشونه . چون تفاوتش فقط توی رنگ چشماش بود. پدر سوخته چشماش سبز بود ) گفتیم  آقا این همون سی دی سنتوریه . گفت اره . گفتم این که مجوز نداره. گفت ای بابا مجوز گرفته تازه یک هفته هست که توی پایتخت توی سینما های افریقا و استقلال و.. داره نمایش می ده . ما هم یادمان رفته بود که ای بابا اول این دو سینما توی دو گروه متفاوت نمایش فیلم هستن ثانیا . بابا ما هنوز ۲۴ ساعت از آمدنمون  از پایتخت نگذشته . چطور ما ندیدیم روی پرده ؟ تازه آقای سی دی فروش گفت که هفته آینده در گرگان هم نمایش داره. ما هم دیدیم  آب در کوزه و ما تشنه لبان می کردیم----یار در خانه و ما گرد جهان می کردیم. بلافاصله معطل نکردیم یک عدد اسکناس سبز به آقا دادیم. ایشون هم بلافاصله فرمودن فیلمهای دیگه هم داریم. گفتیم شکرا مرحبا همین ما را بس. با خوشحالی همچون حالتی که انگار ما اولین نفر هستیم که ماه رفتیم به صورت هروله (چیزی می آن دویدن و راه رفتن حاجی ها این حالت رو درک می کنن) به سمت وزارت کده رفتیم و در ورود با صدای بلند به دوست خود گفتیم که یافتم . پنداری انرژی هستی رو ما کشف کرده ایم یا نیروی جاذبه را و یا چیزی در ........ آقای دوست گفت چی پیدا کردی. ما هم که می خواستیم افاده بیایم و بگیم  بابا ما اینیم دیگه گفتیم فیلم سنتوری رو. در کمتر از یک ثانیه دوست ما زهر خندی به ما زد و گفت از روبروی پاساژ صدرا خریدی؟ گفتم اره. گفت طرف شبیه من بود . گفتم اره و بعد با همان خنده معروف گفت خالیه . گفتم نه جون تو خالی نبستم . گفت تو رو نمی گم سی دی رو می گم . گفتم نه مگه می شه. رفیق ما سی دی رو از ما گرفت و روی اونو نشون ما داد و گفت نگاه کن . آقا خدا روز بعد نیاره دیدیم دریغ از یک خط روی سی دی . لامذهب از نو بودن برق می زد

حالا ما جاهای دیگه دیده بودیم که فیلم عوضی می فروشن یا سی دی سوخته می دن ولی اینجوریش رو تا بحال ندیده بودیم . رفیقمون گفت که ای بابا همه این طرف رو می شناسن و کارش همینه هرروز می اد به دو سه نفر ابله زرنگ نما  دو سه تا سی دی خام می فروش و بعد سه چهاروز توی محل حاضر نمی شه. ما هم مونده بودیم که ای بابا با فروش سه چهار تا سی دی چطور می توان سه چهار روز سر کرده. تازه دوست ما معتقد بود که وقتی پلیس هم این آقا رو به جرم فروش سی دی غیر مجاز می گیره . همچون ما دماغش می سوزه. آقا ولی ما یکجای دیگمون سوخت.

حالا کسی سی دی سنتوری اونهم از خیابون شالی کوبی می خواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 13:54  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

سلام صبح همه شما بخیر. من فرنازم. بابا این مدرسه دیگه چه جاییه از وقتی مهر ماه آغاز شده هنوز فرصت نکردم وبلاگم رو ببینم چه برسه به اینکه برای بچه ها مطلب جدید بنویسم. تازه این داداشیم هم چند روزه سرماخورده و روزا با یک جعبه دستمال کاغذی دنبالش داریم می دویم و عصر ها  هم باید مواظب باشیم بدون اجاز نره ددر . شبا هم که تازه از ساعت ۱ به بعد شروع می کنه به گریه کردن. خدایش دیگه کلافه شدم. توی خواب هم دستام تو گوشامه. حالا می ترسم گوشام مثل آقا فیله بزرگ بشه !!!

ولی دیشب یک کار خوب کردم . اول خودم رو برای مامانم لوس کردم. بعد دو تا بوسش کردم و ازش اجازه گرفتم یکی از داستانهای رمانش رو توی وبلاگم بزارم . اینهم داستان مامانم ( آخه ما خانواده گی نویسنده هستیم ). فقط بگم اسامی و مکان ها اصلا اتفاقی نیست

 

سرگذشت ما

 

   روي رودخونه چند پل بود، در فواصل مختلف و آخرين پل، شروع محله ي  ما بود.به همين دليل به لهجه ي مشهدي معروف شده بود، به تپل محله؛ يعني آخرين پل محله .يكي از محلات قديمي كه هنوز بافت قديم خودش رو حفظ كرده و هنوز بعد از 28سال هر بار كه به ايران ميام، ديدن اين محل تمام خاطرات كودكي رو برام زنده مي كنه .وقتي وارد اين كوچه ي باريك وبلند مي شم، انگار تونلي زدم به عمق وجودم .به پسر كوچولويي مي رسم كه هنوز با شاديهاش شادترين لحظات رو تجربه مي كنم وهنوز از ناراحتي هاش غمگين مي شم.وسط ميدون محله مي شينم و نگاه مي كنم ،همه ي پستي و بلندي هاي خيابون ،جوي آبي كه از وسط گذر عبورمي كنه ،درختها ي همسايه ها كه قدبلندي كردن تا سلام بدن، همه چيزرومي بينم و به زمان گذشته برمي گردم.محمد آقاي شاه همون مغازه ي قديمي رو داره وهنوزهمون آدم قاطع و مهربوني هست كه بود .مثل پدري كه داشتم ونداشتم.بابايي كه بودونبود و وقتي هم بود به من نگاه نمي كرد، انگارمن نبودم،انگار جبروت پدري مانع مي شد كه در آغوشم بگيره و بذاره خودم رو رها كنم تو مهربونيش،يله و بي خيال .اون روزها پدر-يا دست كم پدرمن-مفهومي بود در كنار ابهت و ترس وفاصله؛ ونه احترام و مهر و مجادله .چقدرزمانه فرق كرده ،محمد آقاي شاه اما هنوز محمد آقاي شاه مونده .الهي زنده باشه و پاينده .هر بار كه ميام و مي بينم يكي از آدماي گل قديمي نيست و مي شنوم رفته سفري دور وديگه برنمي گرده ،طوري دلم مچاله مي شه كه انگار همه ي خاطراتم روباد مي بره ،انگار ذرات وجودم در فضايي سردپراكنده مي شه وبي رحمانه محو مي شه. انگار درخت صميمي دوستي، شجره نامه ي خانوادگي ام مي خشكه و ناخود آگاه گويي براي آبياري اين درخت، چشام دوكاسه ي آب مي شن و تا به خودم بيام و جمع و جورش كنم سر ريز مي كنن و تمام تنم دوباره هوشيارمي شه .مكثي مي كنم و به دورها نگاه مي كنم . مي بينم هنوز اميدوارم ،هنوزخيلي ها هستن كه مي رم و مي بينمشون.هنوز مادرم هست سرش سلامت هنوز محله هست .درختها ،ميدون،بوي خاك نم خورده ،هنوز بوي ياس و طعم ريواس هست.

تابستونها محمد آقاي شاه ،اگه من رو تو كوچه مي ديد صدام مي زد :امير خان بيا اينجا .بلند و آمرانه و چه مهربانانه .مي رفتم .-سلام محمد آقا بله بفرماييد.

-امير خان اگه كاري نداري بيا در مغازه دست تنهام كمك مي خوام .

مي رفتم .صبح ها كارم اين بود كه جعبه هاي چاي رو از اول تاآخر بايه دستمال تميز گردگيري كنم .محمد آقا يادم داده بود كه اين كار رو دقيق و با حوصله انجام بدم .اينطوري روز تموم مي شد و اميرخان تو كوچه پرسه نزده بود.چه زود امير خان شده بودم من ،پسرك هفت ،هشت ساله اي كه لقب خان بگيره اونم از صاحب مغازه اي كه خودش دوازده سالي از من بزرگ تر بود،لابد يه جورايي دست گيرش مي شه كه بايد جور ديگه اي به دنيا نگاه كنه ،جور ديگه اي زندگي رو به بازي بگيره ،نه مثل بچه هاي ديگه اي كه توكوچه بازي مي كنن.امير خان كوچولوي اون روزها خوب اينو فهميده بود و خوشحال بود كه زود بزرگ شده .وسط روز مي رفتم خونه ي محمد آقاي شاه نهار رو مي آوردم در مغازه .خونه نزديك بود و در ضمن دوري هم مي زدم و شايد شيطنت بچگي مو تو همون راه رفت وبرگشت سركوچه ول مي كردم و سايه ي كوتاهش زير آفتاب تند نيمروز تابستوني اونقدر كوتاه بود كه فقط خودم مي ديدم-شايد واسه همينه كه هنوز مثل بچه ها از ديدن خيلي چيزها خندم مي گيره كه بقيه ي بزرگان بهش نگاهي نمي اندازن يا از ديدن خيلي چيزها گريه ام مي گيره كه خيلي ها بهش مي خندن-بيشتر آدمها ي اوي روزها كه زودي خان شده بودن همينطوري موندن ولي مثل اينكه بعد از اون دوران همه رعيت بودن و خيلي چوب خوردن ،چون كمتر ديدم مثل ما و همدوره اي ها مون خوش باشن و خوب زندگي كنن.

حاجيه خانم خدا رحمتش كنه مادرمحمد آقاي شاه بود شاهي كه منو خان كرد زن خوبي بود و با گرمي به استقبالم ميومد و ظرف غذا رو مي داد به دستم ،گرم و خوش عطر و بو.انگار تموم روز سرش توكار  آشپزي بوده و بس .حتما هم همينطور بوده .اون روزها آشپزي چه وقت گير بوده وچه سخت.و غذاها چه خوشمزه و خوش رنگ و  رو .هفت رنگ پلو كه ديگه نگو .اگه نها ر هفت رنگ پلو بود عطرش تا چند تا خونه اونطرف ترمي پيچيدو هر چي به خونه نزديك تر مي شدي بيشتر يادت مي افتاد گرسنه شدي .حاجيه خانم يك قالب فلزي داشت مثل يك قاچ از گردي ظرف.مي گذاشت روي ظرف و توش پلو زعفراني مي ريخت، بعد آهسته و بادقت برش مي داشت و مي گذاشت پهلوي پلوزعفراني ها و پرش مي كرد با زيره پلو،سبزي پلو كه با عصاره ي سبزي هاي معطر سبز رنگ شده بودو خلاصه هفت رنگ پلوي خوش عطر،انگار با همه ي مزه هاي خوب آشپزخونه و بوهاي خوب مطبخي شاهانه پخته مي شد.شايدم با همه ي ظرافت هاي پاك زنانه ،با همه ي مهربوني هاي نجيب و صبوري هاي بي خستگي ،با هر چه عشق و سادگي.

بعد از ظهر ،بعدازاينكه يك ساعتي رو به استراحت و بي خيالي مي گذروندم نوبت مطالعه مي رسيد محمد آقا منومي نشوند پشت پاچال ميز بزرگي كه روش ترازوي كوچكي بود با يك چرتكه و دخل مغازه رو اونجا جمع آوري مي كردم .حساب و كتاب و كار با چرتكه رو خود محمد آقا يادم داده بود و چه عشقي داشت، وقتي ده تا چرتكه ي ده شاهي رو مي سروندم پايين و يك تومان از ستون بغلي مي رفت بالا .انگار همه ي پول خرده هاي ته جيبم رودادم و يك اسكناس خوشگل و سبك گرفتم دستم.انگارمعلمي هستم كه همه ي بارمهاي يك نمره اي شاگردمو جمع زدم واز اينكه شاگردم نمره ي كامل رو مي گيره لذت مي بردم، و انگارمحمد آقا مي فهميدو مي ديد كه هر چي يادم مي ده تشنه تر مي شم و مشتاق تر.شايد واسه همين بودكه پشت پاچال روي روميزي پلاستيكي هر روزعصر يك مجله مي گذاشت و ازم مي خواست بخونمش:امير خان،صفحه ي هشت رو بيار.خوب اين صفحه رو مي خوني .بعد برام تعريف كن ببينم چي نوشته .بلوف هم نمي زني ها .هر كلمه روكه نمي دوني ازم بپرس .از خودت چيز درنياري.و صفحه ي هشت رو مي آوردم و ميخوندم.زن روز،جوانان وجمعه ها اطلاعات هفته .اون روزها اسامي مجلات برام فرقي نداشت .عطش خوندن بود و لذت كشف تازه ها .بوي كاغذ،قاطي مي شد با بوي چاي بعداز ظهر محمد آقا ،بوي توت و بوي سكوت .توت كه مي اومد يك مجمع بزرگ دم در مغازه روي چهارپايه سوار مي شد .دورادورظرف محمد آقا يك رديف برگ انگور تازه و درشت و تميز مي چيد و روي آن پر مي شد با توتهاي شيرين و سپيدي كه هوس رهگذران و اهل محل را برمي انگيخت.محمد‌آقا توتها رو مي داد دست مشتريها و من پولش رو مي گرفتم و مي ريختم تو دخل .

 

این داستان همچون زندگی ادامه دارد..................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 7:57  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

 

 

سلام من داداشیم. امروز فرناز رفته مدرسه و خلاصه بگم چون کلی کاراش مونده . برا همین صبح اومد پیش من گفت داداشی جونم . گفتم جون . گفت می شه برای من یک کاری بکنی . منم گفتم بگو . گفت امروز برو تو وبلاگ من و یک چیزی بنویس تا دوستام . بخصوص عمو هد هد و خاله جون از تنهایی در بیان. منم گفتم باشه ولی دودونه از اون اسمارتیز خارجیت بده. خلاصه معامله انجام شد. پس من خاطره یکی از مهمترین روزهای زندگیم رو که به اندازه دو دونه اسمارتیز ارزش داره رو براتون می نویسم

چند روز پیش بود مامانم از صبح منو زده بود زیر بلغش و حی اینورو اونور می رفت . خوب اولش خیلی خوشحال بودم . آخه من عاشق ددر هستم. یعنی فقط کافیه درخونه یا بالکن باز باشه من پریدم بیرو. ولی فکر نکنین من بچه بی تربیتی هستم.و تهنایی رو دوست دارم. نه خیلی وقتها هم می رم شلوار بابام رو می ارم می اندارم روش و می گم د د یا با ناز و عشوه دست خواهریم رو می گیرم و می کشم به سمت ددر. تازکی ها هم یک کار تازه یاد گرفتم یک چیز پلاستیکی هست که خواهری با اون به گوگو ها آب می ده بر می دارم و میآم می گم دد – گوگو – آبه. و بالاخر یکی رو همراه خودم میکنم. اگه کسی هم نیاد جیغ می زنم تا حواس همه به من بشه. و خلاصه برم د د . بعد اگه برم توی بالکن از اون بالا ماشینا رو نگاه می کنم و صدای موتور ماشین در می ارم اوممممممممم یا اگه کبوتری – سوسکی یا چیزی که می پره ببینم . داد می زنم جوجو. خلاصه به من می گن فرهاد ددری. داشتم می گفتم مامانم من دو سه جا برد و همش می گفت تورو خدا این پسر خوبیه می شه یک روز در هفته اینو اینجا بزارم. نمی دونم مامانم کی رو می گفت منظورش چی بود. یعنی می خواد منو یکروز پیش کسی بزاره . چرا ؟ مگه من نی نی بدی هستم. من فقط روزی چهار بارپوشکم رو خراب می کنمو صد بار شیر می خورم. هروقت هم مامانم می ره ظرف ها رو بشور می چسبم به پاش. آخه آخه من دوست دارم مامانم فقط مال خودم باشه. دوست ندارم خسته بشه یا بوی غذا بده. باز یادم رفت اینجا های که مامانم می رفت یک جورایی قشنگ بود . یعنی نقاشی های رنگ وارنگ داشت . نی نی هم بود از کوچولو( از او پیف پیف کنا ) تا نزدیکای خواهری ولی می دونی یک جوری بودن بچه ها نه اینکه گریه کنن نه اینکه بازی نکنن. نه  ولی مثل من شاد نبودن شاید هم چون مامانشون اونجا نبود و می ترسیدن که دیگه مامانشون اونا رو خونه نبره. . مامانم هرکاری کرد مثل اینکه موفق نشد. دیگه حسابی خسته شده بودیم. من که از بس مامانم تو بغلش منو فشار داده بود. تمام استخونام درد می کرد. مامان همه که ببخشید ها مثل هاپو هاشده بود. بعضی وقتها هم یک حرفایی زیر لب می زد و به بابام یک چیزای می گفت. خوبه که من حالا دهن لغ نیستم و این حرفا رو به کسی نمی گم و الا اگه بابام می شنید  حتما دعوا میشد. خلاصه اومدیم خونه. منهم خوشحال بودم که مثل اینکه برنامه مامان بازی روبراهه و مثل چبس به مامانم چسبیدم و مامانم هیچ کاری نمی تونه بکنه. خلاصه شب بابام اومد خونه و مامان همه چیز روبراش تعریف کرد. بابام هم توی دلش خندید. بعد یک نگاهی به مامانم کرد و بعد قه قه خندید. شما می دونین چرا خندید؟ شما فکر می کنین بابام اون حرفا رو شنیده و می خنده؟.بعد بابام اومد لپ منو کشید و به خودش فحش داد و گفت پدر سگ . نفهمیدم چرا بابام به خودش فحش می ده و می خنده

فردا صبح

من با صدای خواهری از خواب بیدار شدم . داش می رفت مدرسه . مثل اینکه مدرسش دیر شده بود. بازم بابام به خودش فحش داده ولی این دفعه نمی خندید. شما می دونین چرا پدر سگ گفتن به من با خواهرم فرق داره؟ ولی ولش کن من کشف کردم که اونا دارن می رن د ده . خودم رو از تو بغل مامانم پرت کردم پایین ولی بابام و خواهریم از منو بزرکتر بودن و زودی در رفتن منم جاتون خالی اومدم پشت در خونه و حسابی عر زدم

روز بعد صبح ساعت 8.15

امروز صبح خواب خواب بودم .یعنی من یک کم تنبل هستم و معمولا با مامانم تا ساعت 11 لالا می کنیم ( مامانم می گه این به کسی نگم . یعنی لالا کردن بده؟) خلاصه برعکس دیروز تو خونه هیچ صدایی نمی اومد فکر کنم خواهری زودی رفته مدرسه و من باز نفهمیدم که با هاشون برم د در . ولی عجیب بود مامان داشت لاستیکی منو عوض می کرد. دلش هم حسابی سوخت چون خبری نبود. هیچی حتی دریغ از یک قطره جیش. بعد لباسای ددر رو آورد تنم کرد. نفهمیدم یعنی چی . الان که وقت خوابه . من خوابم می اد. یک دفعه دیدم بابام هم اومد خونه. ای ای ای چرا نرفته اداره. پس پول پوشک این ماه رو از کجا می خواد بیاره. بابایم می گفت زود باش دیر می شه. نفهمیدم چی دیر می شه . خلاصه تن من لباس کردن و یکی از اون کیف های خواهریم رو هم برداشتن و توش پر از چیزای من کردن و رفتم تو بغل باباجون و بابا مامانم رفتیم. تو راه بابا به مامان آدرس رو نشون می داد. و منم از اینکه بالاخره یکی از کیف های خواهریم رو صاحب شدم لذت می کردم. آخه من معمولا وقتی خواهری می اد خونه میرم سر کیفش وخواهریم شروع به جیغ داد می کنه. تازه اگه اونم نبینه. مامانم می اد داد می زنه . فرناز به دو که الان فرهاد کتابات رو پاره می کنه. خدایش بگم چه حالی می ده آدم دست تو کیف خواهریش بکنه. بعضی وقتها از اون مداد های رنگ وارنگ پیدا می کنم و می رم دیوار رو رنگ می کنم. اصلا از این رنگ دیوارای خونمون خسته شدم. ولی نمی دونم چرا مامان نمی زاره و جیغ می زنه و می گه پدر سگ ( من نفهمیدم این پدر سگ حرف قشنگیه ؟ ) .

باز حواسم پرت شد. ببخشید من نی نی هستم دیگه خیلی کوچولویم . بابام رفت توی یک مغازه و از اون بیسکویت هایی که من دوست دارم خرید و ریخت توی کیف سابق خواهریم. و بعد با هم سوار ماشین شدیم. آخ من چقدر ماشین رو دوست دارم. خواهرم می گه من آخرش راننده آژانس می شم. مامانم می گه باید یک ماشین بخریم. بابام می گه مهندس مکانیک می شم. آخه من انبردست و پیچ گوشتی رو هم خیلی دوست دارم

نزدیکی یک جای بودیم که مامان گفت با بابا بای بای کنم. من یک دفعه دیدم توی حواس پرتی من بابام داره به دو فرار می کنه یک کوچولو گریه کردم ولی فکر کنم بابام ندید. فکر کنم بازم اداره اش دیر شده. با مامانم رفتیم توی یک خونه ای وای خدا چقدر اینجا قشنگه توی حیاطش عباسی داشت خواهریم همیشه وقتی من سوار عباسی می شم اینو می خونه تاب تاب عباسی خدا منو ندازی. منم می گم آبا آبا آبا. خلاصه عباسیش خیلی خوشگل بود تازه او وه هم داشت شما آدم بزرگا بهش می گین سرسره ولی ما نی نی ها می گیم او وه. نمی دونین از اون بالا که می ایم پایین چه حالیه می ده بخصوص اینکه آدم رو نگرفته باشن.  بعد یک کم جلوتر رفتم از این ماشینا که نه بزرگه نه کوچیکه بود سه تا. من خودم رو از دست مامانم فرار دادم و بهر زوری که شد رفتم توی یکیشون و نشستم . جالبه اندازه خودمه . تازه می تونم خواهریم روهم سوار کنم. یکد فعه دیدم ماشینم داره راه می ره. که مامان پرید منو گرفت گفت بچه صبر کن آخ جون چه جای جالبیه تازه آقاهه داشت روز زمین نقاشی می کشید مامانم گفت دارین برای ماشین بازی بچه ها جاده می کشین آقا گفت اره. بعد مامانم منو به زور از پله ها کشید بالا. اون بالا سه تا بچه بودن که یکیشون مثل من همش داشت سرش رو تکون تکون می داد . فکر کنم داشت می رقصید. یادتون باشه دفعه دیگه از رقصم براتون تعریف کنم . یک دیگه سرش رورو زمین گذاشته بود و از لای پاهاش به من نگاه می کرد. نمی دونم اونم داشت ژیمناستیک کار می کرد.اونیکی دیگه هم یک دختر کوچولو بود که عروسکش رو بغل کرده بود . اینها هم یک جوری نگاه می کردن ولی این دفعه فکر کردم نکنه همشون می خوان برن پایین ماشین سوارشن؟

یا نکنه می خوان بیان بیسکویت های منو بگیرن . بعد یک خانومی اومد منو برد تو اتاق. وای خدا چی همه اسباب بازی. چی همه ماشین . آخه من خودم زیاد ماشین ندارم . همش عروسک دارم . البته 3 تا ماشین دارم که دوتاش مال اونوقتایی که فکر می کردن خواهریم پسر می شه . یکیش هم تازه گی بابام برام خرید. کوچیکه ولی من دوست دارم می زارم زمین می شینم روش. بعضی وفتها هم همینجور که روش نشستم چرخاش در می ره. راستی مامانم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثل اینکه حواسم به اسباب بازی پرت شده و مامانم رفته.  یک کم گریه کنم؟ نه بابا اگه گریه کنم مامانم می آد منو می بره خونه و از این اسباب بازی ها بی نصیب میشم. تازه این خانومه می خواد برامون قصه بگه . تو خونه که مامانی ططفلکم وقتی برای این حرفا نداره .

نمی دونم چند ساعته اینجا بودم . ولی خوابم گرفت و یکدفعه دیدم فرناز با قیافه خندون بالای سرم. فرناز بعدا به من گفت که می خواسته بیاد مهد منو ببینه ( پس اسم اینجا مهد) .جای خوبی بود . چقدر بازی کردیم. آخ من سوار اون ماشینا نشدم. باشه موقع رفتن به خونه وقتی بریم تو حیاط باز در می رم می رم سوارشون میشم. فرناز رو هم جلو پهلوی خودم سوار می کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 15:8  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

من داداشی هستم .یعنی دادشی فرناز . من اولش یکجای تاریک بودم و اونجا برا خودم شنا می کردم. گاهی اوقات یک صداهایی می اومد و یک پچه کوچوله حی به من می گفت اروم باش و بعضی وقت ها می گفت شلوغ کن. خوب اولا متوجه نمی شدم که اون چی می گه ولی یواش یواش وقتی زیادی شنا می کردم می شنیدم که اون بچه کوچولو به من می گفت بسه دیگه شلوغ نکن , مامانمو ناراحت کردی . بعد فهمیدم که پس من تو شکم مامان این دختر خانم هستم و اونم حتما خواهریمه .یواش یواش به حرفاش گوش می کردم . بعضی وقتها هم برای اینکه اونو خوشحال بکنم وقتی مامانم می رفت مغازه و آقای مغازه دار صحبت می کرد که این عروسک خوشگله و یا چیزای دیگه یک لغد محک به شکم مامانم می زدم , یعنی اینو برای خواهریم بخر مامان تفلکم هم می خرید . یک روز که دیگه خیلی بزرگ شده بودم . وپاهام زورش بیشتر شده بود یک لغد محکم زدم به استخر که یک دفعه مثل اینکه استخر سوراخ شدو حی آب استخر کم می شد. شنیدم که مامانیم به خواهرم می کفت ما می خواهیم بریم بیمارستان و فردا با داداشی میایم خونه و تونگران نباش . من نفهمیدم به کی می گن داداشی ؛ اصلا داداشی چیه ؛ شاید یک اسباب بازی جدید باشه. خلاصه مامانیم و بابایم با من رفتیم یکجایی . مامانیم نمی دونم چرا اینقدر راه می رفت و حسابی منو خسته کرده بود . آخه می خواستم بخوابم ولی اون همش راه می رفت دیگه حوصله ام سر رفته بود ؛ تازه آب استخرهم داشت تموم می شد که یکدفعه یک خانومه سرمو گرفت و منو از تو استخر بیرون آورد . وای خدا چقدر سردم شد . اگه به کسی چیزی نگین یک جیش حسابی هم کردم ؛ تازه چون سردم شده بود و اونجا هم خیلی روشن بود و چشمام درد گرفته بودو هیچ کسی رو هم نمی شناختم یک عرحسابی زدم ولی خوب خانومه که لباس سفید داشت زودی منو بغل کرد و زودی منو با آب شست . فکر کنم اونم می دونست که من آب دوست دارم . بعدش برام لباس خوشگل آوردن و تن من کردن. بعدش منو توی یکجا گذاشتن که زیرم یک چیز زرد رنگ بود . منو پیش مامانم بردن . مامان یک کمی خسته بود مثل اینکه اصلا نخوابیده بود . خوب منم نخوابیده بودم . میخواست اینقدر راه نره . اینجوری هردومون می خوابیدم . تازه بابام هم رو دیدم . نمی دونم اون چرا خسته بود. شاید اونم نخوابیده بود. نمی دونم چرا هیچکی نخوابیده بود . با خودم حتما خواهریم خوابیده و حالا می آد باهم حرف می زنیم و باهم بازی می کنیم . ولی من که تا حالا خواهریم رو ندیده بودم . حالا از کجا بشناسمش . یکدفعه دیدم دو تا دختر کوچولو اومدن پیش من . یکی شون کوچولو بود . با خودم گفتم کاشی خواهریم اون بزرگه باشه .آخه همش می خندید و خیلی خوشحال بود . وقتی اون بزرگه اومد حرف زد . شناختمش . آخه صداش مثل اون دختری بود که همیشه با من حرف می زد . بابام گفت فرناز مواظب باشه و برو اول دستات رو بشور بعد به داداشیت دست بزن . تازه فهمیدم اسم خواهرم فرناز . خواهریم برام یک چیزای خوشگلی که رنگ وارنگ بود آورده بود و می گفت این هدیه من به داداشیمه . منم می خواستم به اونا دست بزنم ولی بابایم اونا را گذاشت یک جای دیگه حتما بعدا که بزرگ بشم به هم می ده. خلاصه جاتون خالی کلی خواهرم با هم حرف زد منم سعی کردم حرف بزنم دیدم خیلی کوچولویم . برای همین فقط بهش نگاه می کردم و می خندیدم و خواهریم هم می خندید . فکر کنم خیلی خوشش می آمد .خلاصه تا هوا داشت تاریک می شد خواهریم پیش من موند و بامن بازی می کرد و کلی بهم خوش گذشت و فکر کنم مامانیم هم از اینکه منو خواهریم به هم می خندیم و بازی می کنیم خیلی خوشحال بود. وقتی هوا تاریک شد بابایم خواهرم رو برد خانه که نمی دونم کجاست . و همش می گفت تو فردا باید بری مدرسه . منم دوست دارم با خواهریم برم مدرسه و ببینم مدرسه چه جوریه. شب که شد منو بردن پیش بچه های دیگه . بعضی از اونا هنوز داشتن گریه می کردن . فکرکنم چون خواهری نداشتن گریه می کردن . من که خیلی خوشحال بودم و باخودم گفتم بخوابم تا فردا بعد از اینکه خواهریم از مدرسه اومد باهم بازی کنیم. اینم عکس خواهریم. روز دوم خوب من از دیشب می شنیدم که بابایم می گفت صبح می ریم خونه منم دل تو دلم نبود . ولی نمی دونم چراصبح نمی شد . آخه من می خواستم زود صبح بشه برم با خواهریم بازی کنم . خلاصه وقتی هوا روشن شد منو اون خانوم ها بردن پیش مامانم . مامانم هم تند تند لباس هام رو تنم کرد . چقدر لباسم خوشگل بود فکر می کنم خواهریم گفته که اینا رو بخرند و الا بابا که فکر نمی کنم سلیقه داشته باشه . بعد از اینکه لباسم رو پوشیدم مامانم و بابام من بغل کردن آوردن سوار ماشین شدیم و رفتیم به سوی خونه . باریکلا خونه . آفرین خواهری. رسیدیم یکجایی بابایم منو بغل کرد و مامانم هم در خونه رو بازکرد . هی رفتن بالا . بالا بالاتر نزدیک بود برسیم به ابرا که یکدفعه مامان در خونه رو بازکرد . منو برد تو خونه . اول لباسای گرمم رو در آوردن بعد منو گذاشتن تو تختم . چقدر تختم خوشگله . ولی خواهریم کجا است . شاید هنوز از مدرسه نیامده . اره بابام گفت می ره دنبال خواهریم. طفلک خواهریم حتما باید اونم بیاد اینهمه بالا پیش ابرها. بابام رفت زودی برگشت . یک دفعه دیدم که خواهریم اومد . خیلی خوشحال شدم حالا یکنفر هست که با من بازی کنه تازه مواظب منم باشه که بچه های کوچولو با دستای کثیفشون منو ناز نکنن. خواهریم اول رفت دستاش رو شست بعد اومد منو ناز کرد . چقدر دستاش نرمه و مهربونه . من که غش کردم از خنده. بعد مامانم منو برد تو اتاق خواهریم . چقدر اتاقش قشنگه .همه چی صورتیه . حتما خواهریم رنگ صورتی رو دوست داره . چقدر اسباب بازی داره . یعنی وقتی بزرگ بشم خواهریم می زاره منم بیام تو اتاقش با اسباب بازی هاش بازی کنم . خدا کنه بزاره . ا اون اسباب بازی که تو مغازه بود و مثل خورشید بودهم مثل اینکه بالاخره لغت های من کار خودشو کرده و مامانم برا خواهریم خریده . خلاصله امروز تا شب جای شما خالی همش در سیر و سیاحت بودم . و حسابی با خواهریم بازی می کردم. ولی بعضی وقتها خواهریم به من می گفت آلبالو خشکه . نمی دونم چیه ولی حتما خیلی خوشگله که خواهریم به من می گه . جای شما خالی توی خونه هم کلی پیت و پوت کردم و هی شیر خوردم و هی ...تا شب شد ولی من هنوز می خواستم بازی کنم ولی خواهریم رو بابام برد و گفت بخواب . صبح باید بری مدرسه . مدرسه حتما جای مهمیه که خواهریم هر روز باید بره . حتما از تو دل مامانم هم مهمتر. خواهریم رفت کیف مدرسه اش رو درس کرد . کاشکی می تونستم برم یواشکی کمکش کنم و اگه متوجه نمی شود می پریدم تو کیفش. هفته اول – آلبالو خشکه یا زردالو سلام من خواهریم . یعنی خواهری داداشی منو که می شناسین . اره فرنازم و خیلی خوشحال از اینکه یه داداشی دارم . اگه یادتون باشه اون روزای اول داداشی خیلی شبیه آلبالو خشکه بود ولی چند روز بعد داداشی شبیه خود آلبالو شده بود . تازه از دیشب داداشی شبیه زردالو شده . من به مامانم گفتم . مامان چرا دیگه داداشی شبیه آلبالو خشکه نیست . ببین آلان شبیه زردآلو شده . مامانم یک کم ترسید بعد به بابام گفت فرناز می گه داداشی شبیه زردآلو شده . نکنه داداشی زردی گرفته . من گفتم نه . آخه داداشی که پسته نخورده تازه خودتم که اصلا پسته نخوردی . بابام یک کم به من نگاه کرد و گفت خوب همه زردی ها که مربوط به پسته نمی شه . بعد یک چیزایی گفت که خوب من همش رو نفهمیدم . خلاصه سرتون رو درد نیارم مثل اینکه فردا داداشی رو می خوان ببرن پیش دکتر. من صبح که رفتم مدرسه خیلی دلم برا داداشی سوخت . فکر کنم دوباره می خوان از خون بگیرن . حتما دردش می آد. یادم می آد یک دفعه منو بابا برد آزمایشگاه و یک خانومه که خیلی چاق بود و همش قربون صدقه من می رفت با مهربونی یک سوزن بزرگ زد تو دستم . من گریه ام گرفته بود ولی خوب خانومی کردم و هیچی نگفتم ولی دلم می خواست منم می تونستم با یک چیز تیز بزنم تو دستش . بعدشم همش به من می گفت آفرین عزیزم اصلا درد نیومد. خلاصه من رفتم مدرسه و دل تو دلم نبود. از مدرسه که آمدم دیدم داداشی توی تختش نیست و رفتم اتاقای دیگه رو هم گشتم ولی نبود . تازه فهمیدم داداشی خونه نیست و توی بیمارستان نگهش داشتن . حتما لازم بوده . بابام به من گفت ناراحت نباش . مامانم که خودشم یک کم گریه می کرد می گفت فردا می آد و دیگه مثل زردآلو نیست . من خیلی دلم تنگ شده بود . می خواستم بگم می شه مثل اون روز که با دختر خالم اومدم عیادت مامان بریم گل بخریم و شوکلات و بریم دیدن داداشی . که دیدم اوضاع خیلی خرابه تازه یک عالمه هم مهمون اومد بود دیدن داداشی و بابام می گفت دیر اومدین با دوستاش رفت سرخیابون. خلاصه با خاطره داداشی اون شب رو خوابیدم و صبح رفتم مدرسه بابام می گفت نگران نباش امروز که از مدرسه بیای داداشی خونه است . توی کلاس همش حواسم به این بود که کی مدرسه تعطیل می شه و داداشی می آد خونه و باهم کیف می کنیم. نزدیکه تعطیلی مدرسه بود که دیدم خانوم معلم یک جعبه شیرینی از اون چراغ دارا آورد سر کلاس و گفت اینو داداشی فرناز آورده . خیلی خوشحال شدم چونکه فهمیدم حتما داداشی حالش خوب شده و اومده خونه . بعدشم شیرینی آورده که من به دوستام بدم . منم با افتخار شیرینی رو گرفتم و بردم پیش همه بچه ها و همه برداشتن و همینجور شیرینی بدست همه از مدرسه اومدن بیرون منم دم در مدرسه دیدم بابام ایستاده و منو با خودش برد خونه . توی خونه تا رسیدم داداشی یک جیغ زد . فکر کنم از خوشحالی اینکه باز منو می بینه و باهم بازی می کنیم. رفتم پیشش توی تختش بود و هی به من نگاه می کرد و می خندید . بعد به مامان گفتم می شه داداشی رو بغل کنم . مامانم به من گفت برو اول دستات رو بشور بعد بشین تا داداشی رو بغلت بدم . منم این کارا رو کردم و نشستم بالاخره داداشی رو بغل من دادن . چقدر کیف داشت از همه عروسکام بیشتر. هنوزم باورم نمی شه که ما یک داداشی داریم و باهم بازی می کنیم . راستی این داداشی منه که تو بغلم نشسته و نازش می کنم. ادامه دارد..............

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 16:7  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |