تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی
داستانهای کوتاه از زبان فرناز
امروز روز جشن تکلیف فرناز خانومه . کاری نداریم که برای یک چادر ناقابل از ما ۱۲ تومان و برای دو رکعت نماز ۹ تومان از ما گرفتن. و کاری نداریم که فرناز هنوز بلد نیست چه جوری وضو بگیره . و کار هم به این نداریم که چطور می شه از ساعت ۷ تا ساعت ۱۲.۵ وضو رو حفظ کرد . فقط داشتم فکر می کردم که از امشب فرناز می خواد یقه ما رو بگیره که بلندشین نمازاتون قضا شده . ولی صبح فرناز یک مطلبی رو بیان می کرد که معلومه واقعا مکلف شده

می گفت : می دونی بابا چرا لوله اگزوز ماشین ها جلوشون نیست ؟

گفتیم نه بابا

فرمودن آخه اگه جلوشون باشه با این دودی که می کنه راننده بدبخت نمی تونه هیچی رو ببینه . تازه این ماشین بزرگا برای اینکه شیشه های دودی دارن دیگه اصلا هیچی چیز رو نمی تونن ببین

دیدم فایده نداره که بهش توضیح بدم که ما آدم بزرگا معمولا  هرچی خاطره بد داریم پشت سر می اندازیم و سعی می کنیم جلو و آینده رو خوب ببینیم. شاید هم عصری که مکلف شد اینو بهش توضیح بدم شاید فهمید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:6  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
آقا ما رو تهدید به مرگ طبیعی کردن . وای شولک کجایی که یادت بخیر . به ما گفتن که همگی با هم می خوان سه شنبه بیان خونه ما. فقط مونده که آدرس رو توی وبلاگ هاشون بزارن یا توی همشهری اعلام کنن به مناسبت ختم فرشاد مجلسی با حضور خودشان در منزلشان تشکیل می شود

ولی بدونین هر کی می خواد بیاد ولی شام یا تخم بلدرچین آب پز یا شامی کبابه. حالا خود دانید

می خید بید!

در مسلخ عشق جز نکو را نکشن

                       روبه صفتان زشت خو را نکشن

گر عاشق صادقی زکشتن نهراس

                           مردار بود هر که او را نکشن

 

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی (رزیتا)

                                 ما را ز سر بریده می ترسانی

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم

                          در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:47  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
قوانین تلفن همراه

در تمام طول ماه تلفن همراه شما باطری داره بدون اینکه کسی به شما زنگ بزنه. ولی وقتی برای یک پروژه کاری با شما تماس می گیرن همان لحظه می بینید که باطریش داره تموم می شه و بوق می زنه

و هرچه سعی می کنید سریعتر صحبت کنید . باطری هم سریعتر تمام می شه

در مسافرت خارج از کشور هستین و یک لحظه تصمیم می گیرین تلفن رو روشن کنید و خبر سلامت خودتون رو به خانواده بدهید. با روشن شدن گوشی همراه حجم وسیعی تبلیغات برای شما ارسال می شه  و بعد از آخرین پیام وقتی می خواهید تلفن ضروری خود را بزنید . اپراتور اعلام می کنه اعتبار مکالمه شما تمام شده.

وقتی که براتون یک کار مهم پیش آمده و می خواهید  زنگ بزنیدمی بینید تلفن همراه رو در منزل جا گذاشتین و وقتی برای برداشتن گوشی به منزل بر می گردید همسرتون رو با قابلمه در دست و با اعتراض به این که این رزیتا کیه می بینید

 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:38  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
فرناز مثل هر روز از سر صبح سخنرانی رو شروع کرده. اولش که می گه بزار یک کوچولو دیگه بخوابم  و وقتی می گم به دلیل اینکه فرهاد ساعت رو برده و توی ماشین پلاستیکیش گذاشته و به همین دلیل ما صدای زنگ رو نشنیدیم و الان یک ربع به هفته و دیر شده . بالاخره رضایت می ده و از رختخواب می زنه بیرون. از موقع صبحانه شروع می کنه و می گه بابا امروز به جز دو تا لقمه نون پنیر باید پول بدی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:15  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

يادآوري قوانين مورفي تسکين دهنده بدبياري ها و بدشانسي

هاست. قانون مورفي در سال 1949 در پايگاه نيروي هوايي

ادوارز شکل گرفت. مورفي مهندس هوافضا بود که

 روي يک

پروژه کار مي کرد. در يکي از سخت ترين آزمايشهاي پروژه

يک تکنسين خنگ تمام سيم ها را برعکس وصل کرد و آزمايش

خراب شد.

 مورفي درباره اين تکنسين گفت: "اگه يه راه براي

خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا

مي کنه" و اين اولين قانون مورفي بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 12:35  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 

آقا سلام بعد از مدت ها تفکر که به چه راهی می توانیم این سر ممیز رو راضی کنیم تا اجازه نوشتن به ما بده .در حمام یافتیم ولی این بار چون تحت نظارت هستیم و حکم تعلیقی برامون صادر شده . بلافاصله و لخت عور از حمام خارج نشدیم. بلکه

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:15  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
داستانی کوتاه از فرناز- لطفا نظر بدهید

شب بود . مریم کوچولو به ماه نگاه می کرد و زیر لب می خواند:

شب شده

ماه در اومده

خورشید کجایی

کی پیش من می آیی

در همین موقع صدای مادر بلند شد و گفت : شام حاضر است. مریم کوچولو به سمت آشپزخانه دوید. بعد گفت : مادر امشب شام چیست؟

مادر جواب داد: کته با مرغ ؛ بعد ۳ عدد لیوان و ۱ بطری آب به دست مریم داد. مزسم کوچولو با شادی بطری آب و لیوان ها را روی میز گذاشت و بعدپیش مادرش رفت و غذایش را از او گرفت و روی میز گذاشت. او شروع کرد به خوردن . شامش را که خورد؛ به مادرش گفت:  مادر دستت درد نکند خیلی خوش مزه بود. مادرش او را ناز کرد و بعد گفت : یک کادوی کوچلو منتظرت است و با این حرف اورا بغل کرد و به اتاقش برد بعد از روی کاناپه شان کادویی به او داد و گفت : دیشب برایت این کادو را خریدم ولی دیشب بچه ی زیاد خوبی نبودی ؛ اما امشب بسیار خوب بودی و به همین دلین این کادو را به تو می دهم . مریم کوچولو با خوش حالی صورت مادرش را بوسید بعد به عکس روی کادو نگاه کرد و بعد خواند :

شب شده

ماه در اومده

خورشید کجایی

کی پیش من می آیی

چون روی کاغذ کادو عکس ماه و ستاره بود. بعد مادر او را بوسید و بعد گفت خیلی شعرت قشنگ بود . آفرین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 6:58  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
شعری از فرناز ۹ ساله- لطفا نظر بدهید

اگر پروانه بودم ؛

فرهاد را بغل می کردم و پرواز می کردم

اگر فرهاد پروانه بود ؛

آنقدر بهش نگاه می کردم تا چشمهایم خسته شود

اگر نازی پروانه بود ؛

آنقدر بهش می چسبیدم تا تمام پوره های رنگش روی من بریزد

اگر باباجون پروانه بود ؛

دستهایم را دور گردنش حلقه می کردم و او پرواز می کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 6:50  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
سلام . رییس امور ادب و تربیت منزل ما وبلاگ رو دید و به ما فرمودن حذف کن. گفتم ولی من که دروغ نمی نویسم و همه اون چیزها رو دیگران گفته اند. فرمودن حذف کن . و ما حذف کردیم و حالا به دلیل اینکه دچار مشکلات نشویم شعری با ادبانه از استاد معروف می نویسیم

یک توپ دارم قل قلی است

                     سرخ رنگ و سفید رنگ و آبی  گون است 

آنرا به زمین چون می زنم به سوی هوا حرکت می کند

                    نمی دانم آیا از کهکشان راه شیری خارج می شود یا خیر

من از این دست توپ ها هرگز نداشته ام

لیکن در اثر استمرار در نوشتن تکالیف درسی و انجام به موقع آنها

پدرم با هزاران زحمت وتلاش آنرا برایم در روز عید سعید باستانی نوروز خریدند.

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:19  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است | 
سلام من فرنازم . امروز خیلی دلم گرفته . اومدم چند کلمه ای بنویسم و درد دل بگم ببینم می تونین به من کمک کنین

چند روز پیش مامان و بابا گفتن که قراره مامان بره مسافرت دور البته داداشی رو هم می خواد با خودش ببره. هنوز می خواستم گریه کنم و غر بزنم که منو چرا نمی برین یا چرا می رین که بابام یک دفعه گفت آخ جون

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:15  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |