![]() |
![]() |
|
| داستانهای کوتاه از زبان فرناز |
|
از اولین باری که کلمه "وبلاگ" برای توصیف یک نشریه اینترنتی استفاده شد، 10 سال گذشت.این کلمه اولین بار توسط یورن بارگر در 17 دسامبر سال 1997 استفاده شد که قصد داشت آنچه را که در سایت اینترنتی خود (Robot Wisdom) منتشر می کرد، توصیف کند.این کلمه از ترکیب و مخفف سازی نام فرایند ثبت (Logging) سایت های جالب در وب (Web) ایجاد شد؛ کاری که آقای بارگر در سایت خود بطور روزمره انجام می داد.ده سال پس از آن، شرکت تکنوراتی، که حوزه فعالیتش به فراهم کردن امکان جستجو در میان وبلاگها مربوط می شود، اعلام کرده است که شمار وبلاگ ها به 70 میلیون رسیده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 8:46 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم.همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است. بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط ، لطفا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:59 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ايستاد و چند شيء رو روي ميز گذاشت. وقتي کلاس شروع شد، بدون هيچ کلمه اي، يک شيشه بسيار بزرگ سس مايونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسيد که آيا اين ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 16:42 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
نمی دونم چرا بعضی روزا اینجوریه. صبح از خواب پا میشی می ری دخترت رو بیدار کنی ( اونی که هرروز با دعوا از خواب پا می شه رو می گم) می بینی قبل از تو از خواب پاشده و داره تو اطاق با تو قایم موشک بازی می کنه. می ری آب رو جوش بیاری برای چایی. می بینی آب از هر روز زودتر جوش می آد. می ری بانک با توجه به اینکه خودت می دونی که کارت درسته . کارمند بانک بهت می گه همه چیز خوبه و وامت رو سروقت می دن . از خوشحالی می خوای دهن کارمند بانک رو ببوسی وبهش قول یک جعبه شیرینی می دی. می آی سرخط می بینی یک تاکسی خالی منتظرت ایستاده و تا سوار می شی چندین نفر هم می آن و سریع به سمت محل کار حرکت می کنی. می ری توی اداره می بینی رفیقت که چند روزیه قرار بوده برات بلیط هواپیما بگیره . اونو برات با همون ساعت و با همون شرکت هواپیمایی که دوست داری برات گرفته. می ری سروقت اینترنت می بینی سرعت به خدا رسیده. دیگه امروز از خدا چی می خوای به گو امروز روز توست. شاید به این دلیل که دیشب زود خوابیدی و عمرت رو پای تلویزیون و برنامه نود حروم نکردی همه چیز عالیه . تازه امروز خورشید هم در اومده نتیجه اخلاقی: شبا زود بخوابید. آخر شب چایی نخوردید و قبل از خواب حتما جیشتون رو هم بکنید. تا یک خواب راحت داشته باشین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:53 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
خوب ممکنه بارون برای بعضی ها مشکلاتی همچون چکه کردن سقف. آب رفتن توی کفش سوراخ یا کثیف شدن لباس ها توسط رانندگان محترم بشه ولی برای بعضی ها هم سبب خیر و برکت می شه . منظور کشاورزان محترم یا ایزوگامی ها نیست خیر منظورم مجرد هاست. اره درسته
یک زمانی یک خانم همکاری داشتیم که هم تحصیلات بالایی داشت و هم زیبا بود و هم آدم بود . یعنی با مشکلات مردم گریه می کردو در عوض یک همسر نچسب هم داشت که اصلا توی باغ نبود. از این دوستمون پرسیدم چه جوری با این همسرتون آشنا شدین. و ایشون فرمودن برای تثبت نام دوره تخصص رفتم بودم وزارت خونه که بارون گرفت که این آقا هم با چتر از همون ساختمان و اتاقی که من دنبال کارهای اداری رفته بودم آمد بیرون . بعد یک نگاهی به من کرد و گفت می خواین برین فلان ساختمان گفتم بعله . و گفت خوب امروز آخرین روز ثبت نامه . دیر می شه اگه می خواین بیاین با چتر من بریم. و من هم برای اینکه این تاخیر جلوی یشرفت منو نگیره رفتم زیر چترش و بعد از ۴ سال با هم عروسی کردیم من هم به این فکر افتادم و رفتم یک چتر به قیمت ۲۰۰۰ تومان از میدان انقلاب خریدم. ولی آقا شانس با ما یار نبود. روزی که چتر می آوردم بارون نمی آمد. روزی که چتر نمی آوردم همه چیز از آسمون می ریخت پایین . روزی که هم چتر داشتم و هم بارون بود قحطی دختر می شد. البته بعدا این دوستم یک راهنمایی هم کرد که در روزهای بارانی و چتری نباید دورو بر میدان انقلاب به چرخم بلکه باید کمی تنبلی رو کنار گذاشته و به چهار راه ولیعصر و نزدیک دانشگاه هنر دانشگاه آزاد برم. چون بالاخره هنرمندان دانشجو با عمله های دور میدون انقلاب فرق دارن هرچند هردوشون در گوشه ای پاتوق دارن نظر شما چیه ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:37 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
قراره چند روزه آینده یکی از دوستان عیال با پالتو زرد از یکی از شهر های شمالی بر سر ما خراب بشن و چتر خود رو برما به گسترانند. البته می خواهند با دوست مشترکمان به همراه عیال چند قدمی در خیابان های تهران به گشت و گزار اقدام کنند و ما طبع لطیف ما این چنین به ما الهام نمود که:
خدايا به رندان روزگار خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 10:17 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
می بینیم نسل ما مثل اینه که داره منقرض می شه . خیلی چیزهایی که بلدیم داره می ره زیر خاک . مثل بازی ها مون. گفتم بیام یک صفحه باز کنم هرکی هر بازی از قدیم ندیما یادشه بنویسه و توضیح بده چه جوری اجرا می شه. فقط لطفا بازی های ایرانی رو بگین و از فکر و بکر و شطرنج و فوتبال هیچی ننویسید. پس از هرروز بازی و متن شما با نام خود شما در همین جا ثبت می شه. شاید قدمی در راه ایران برداشته باشیم بازی خر - پلیس این بازی رو ما در سال ۱۳۵۲ بازی می کردیم. مخصوص آقا پسر ها هم بود. به این شکل اجرا می شد که یکنفر در حالی که پشتش به دیوار بود خم می شد و در فاصله یکمتریش یک محدوده بصورت نیم دایره کشیده می شد . یک از بچه ها که دفعه قبل خر بوده جلوی این آقا خر می ایستاد( آقا پلیسه) تا کسی نتونه سوار بشه اگه کسی وارد محدوده می شد و آقا پلیسه پاش رو لگد می کرد. اون فرد خر می شد و خره تبدیل به پلیس و پلیسه آزاد می شد. پس بچه ها سعی می کردن از خارج از محدوده به سمت پشت خر به پرند و سوار خر بشن و وقتی سوار می شدن می تونستن تا لحظه ای که خره داره می افته سوار خر مراد بشن و اگه آقا خره زود می افتاد همه با هم می گفتن خر خسبیده . یعنی عمدی این کار رو کرده و دوباره باید همه چیز تکرار بشه.بهر حال خر سوار و یا کسی که سعی می کرد سوار خر بشه در هیچ مرحله ای نباید پاش لگد می شد. عیب این بازی فقط این بود که بعضی وقتها دو تا از بچه ها از دو سمت به سوی خر می پریدن و سراشون به هم می خورد . برای همین در مدرسه ابتدایی این بازی ممنوع شده بود بازی خر بالای خر- ارسالی از طرف هدایت از خر پلیس گفتی و یاد بازی "خر بالا خر" افتادم بازی بعدی رو شما بگین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:27 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
آخه مدتها بود با همه شما ها قهر کرده بودم. دیدم برم با رزیتا چت کنم خیلی بهتره ولی اومدم دیدم شما ها همه تون گرفتارین و حسابی بقول یک از شما ها دچار زور ( ز و ر ) مرگی شدین و یکی هم سرش رو کرده تو قوطی پنیر تا ببینه کی پنیرش رو برده. دلم براتون سوخت دیدم آلان تو شهر زمینه ( ضمینه ) شلغم کم شده و ممکنه توی دردسر بیافتین گفتم بیام یک کم حرف از خودم در کنم شاید حالتون خوب بشه
دیروز با عیال رفتیم شب شعر. البته هدف فروش کتاب بود و الا ما رو چه به شعر. عیال هم که ازوقتی بچه دار شده نمی دونه خودکار چیه . جاتون خالی مثل اسب دویدیم( همون الاغ سابق قبل از فرهیخته شدن) . وقتی رسیدیم دیدیم دم در یک عده آدم گیس گنده بیرون با یک عده آدم گیس کوتاه مشغول گیس بازی هستن .مونده بودیم این گیس گنده ها چرا روسری ندارن که فهمیدیم ای بابا جای آدما عوض شده. بی خیال مسایل جوانان شدیم رفتیم تو. هنوز یک قدم بیشتر داخل نرفته بودیم که توی ردیف صندلی ها یک جا پیدا کردیم و نشستیم . آخه همه می دونن که من خجالتی هستم و اصلا دوست ندارم دیده بشم. هنوز اونجامون به صندلی نرسیده بود که یک آقایی اومد گفت شما شعر می گین. گفتیم نه آقا همین ضعیفه که می گه برای هفتاد پشتمون بسه ( الهی خدا نور به قبر شاعر کتابش به تابونه ) و ما اومدیم اینجا دنبال عیالات . آقاهه یک کم راست راست نگاه کرد( آخه طفلک چشم چپ نداشت) و ما هم در بین این خیل جمعیت عیال رو دیدیم . پس با قدمهای راسخ رفتیم به سمت عیال و در کنارشون جلوس کردیم . عیال که در پوست خودش نمی گنجید خیلی مهربانانه گفت . حالا وقت اومدنه ما گفتیم ببخشید دیگه دنبال یک لقمه نون بودیم . که عیال گفت آخه تو دیر اومدی من رفتم مطلبم رو خوندم و ..... زدم. گفتم بی خیال. آقا یک به یک جماعت می رفتن شر و ور می خوندن و جالب بود که این آقاهه ریس اونجا که فکر می کنم توی برنامه شعر های کودکانه توی تلویزیون دیده بودمش مرتب شقیقه هاش و پیشانیش رو می فشارید و گاها هم می مالید. اول فکر کردم یعنی کلاس یعنی ادبیات . ولی بعد از مدتی دیدم بنده خدا به دو از صندلیش بلند شد و در حالی که قرمز شده بود زد بیرون اول فکر کردم رفته ....شویی ولی بعدا فهمیدم بدبخت سر درد شده و رفته قرص استامینوفن بخوره ( یا شلغم) . در یک لحظه تصمیم گرفتم دست از این خجالت بردارم و برم سرجاش بشینم و مجلس رو اداره کنم . به خدا مونده بودم حیرون که چرا وقتی مسن ها شعر می گن ( هم سن های فردوسی و... ) شعر ها طرب انگیز و بشگن و بالا اندازه و وقتی جوون ها شر می گن همش از مرگ و میر و زندان و گلوله و...... می خواستم بگم بابا صد دفعه گفتم بیاین توی حال دم در بده. بی خیال مشگلات نداشته تون بشین . آخه اصلا شما می دونین مشگل رو با کدوم شین می نویسن؟ که دیدم ریس اونجا مثل اینکه افکار ما رو خونده بود به دو دوید رفت رو صندلیش و خنده معنی داری به ما کرد. نفهمیدم فکرم رو خونده بود یا چون تنها مذکری بودم که وسط ردیف زنونه نشسته می خندید نظر شما چیه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:21 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
گل بنفشه عمه جان مهربون هدهد خوش الحان ما خاله جون مهربون آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مریم و قانون مریم و فمنیسم |
|
RSS
|