![]()
چند وقته دچار خود درگیری عید شدم. یعنی نمیدونم کی بزرگترم یا کی کوچکتر
اصلا هم شاید مهم نباشه ولی یادم می آد یکسال یک دوستی داشتم که از من کوچکتر بود. اونسال برعکس هرسال من به دیدنش رفتم و گفتم بی خیال کوچکتر و بزرگتر معنی نداره بزار امسال اول ما بریم
خوب بعد از ۱۵ روز ازش خبری نشد که نشد. آخر سر بهش زنگ زدم و گفتم بابا دمت گرم حالا امسال که ما شما رو بزرگتر قلمداد کردیم . شما نمی خواین سری به ما بزنین ؟
و از اون به بعد تصمیم گرفتم که اگه وقتی بزرگترم . پس عین بزرگترا بشینم تو خونم تا بقیه بیان دست بوسم و من هم یک اسکناس ۱۰ تومنی بهشون عید بدم
آ خدا مو هم موخوام ( یعنی آقا خدا منم می خواهم)
بچه که بودم یک پیرمردی بود با گاری دستی و توی کوچه ها راه می رفت نون خشک جمع می کرد و مرتب می گفت آ خدا مو ام موخوام . مو ام از این ماشینای خوشکل موخوام - آ خدا موام موخوام . موام از ای خانومای قرطی و خوشکل مو خوام و.............
فرهاد وقتی توی خیابون ماشین می بینه می گه من ماشین دوست دارم
فرناز می گه من دوست دارم برم استانبول رو ببینم
مامانش می گه منم از اون ظرف های کریستال مارک بوهم دوست دارم
مو ام موگوم آ خدا موام موخوام بچم ماشین مخه . دخترم مسافرت مخه . زنم ظرف نو مخه موم همو که خودت مدنی موخوام .
آ خدا موام موخام
شما چی می خواهید ؟ در دل نزری برای من بکنین -( یک جفت جوراب- یک تی شرت مارک دار- یک چک پول یا هرچیز بی اهمیت دیگه ) و بعد نظرتون رو بنویسین . اگه تو نستین بنویسین ۵۰ درصد راه رو رفتین ۵۰ درصد دیگه با خدا
اونایی که شوهر می خوان خجالت نکشن بنویسن - اونایی که زن می خوان غلط کردن بنویسن اول برن سربازی- بعد برن سرکار بعد برن خونه و ماشین بخرن بعدن به مامانشون بگن
ای محمدرضا از اسپانیا - تو غلط می کنی چیزی بخوای تو زیادی داری
ای امیر هوشنگ از ایتالیا- تو دلت صافه می دونم چیزی برای خودت نمی خوای پس لطف کن این خواسته ها رو دم راه بهشت بده به خدا
خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد.
١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. اينجا هر پروژهاى حداقل ٢ سال طول ميکشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئديها در تناقض است. آنها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند، بحث ميکنند و خيلى به آرامى کارى را پيش ميبرند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى ميانجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود 450000 کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود 78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکتهاى توليدى سوئد هستند.
اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبحها زود به کارخانه ميرسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک ميکرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار ميآمدند.
روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک ميکنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى اين که ما زود ميرسيم و وقت براى پيادهرفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر ميرسند و احتياج به جاى پارکى نزديکتر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نميکني؟
ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.
اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش ميگويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار ميگيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال ميبرد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.
مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار ميکنند امّا از آمريکائيها و انگليسيها مولّدترند. آلمانيها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل دادهاند و مشاهده کردهاند که بهرهورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائيها را هم جلب کرده است.
البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهرهورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهرهورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزشهاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسيترين ارزشهاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيطهاى کارى کم تنشتر، شادتر و مولّدترى است که در آن، انسانها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت ميبرند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکتها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بيشتاب و با بهرهورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.
بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان ميگذرانيم امّا تنها هنگامى به آن ميرسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.
بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش ميکنيم.
همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار ميکنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق ميافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهريزيهاى ديگرى هستى.
به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک ميگوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها ميکنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!
عجب سال پر برکتی بود سال ۸۶ و عجب خوش پاقدم است سال ۸۷ . از قدیم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی من می گم از ۲۹ اسفند سال قبلش پیداست. اصولا برای خوش بین بودن باید خاطر خوش داشت و همه چیزهای خوب رو به فال نیک گرفت مثلا
تنبلی کرده بودم و بی پولی اجازه نمی داد برم زودتر بلیط قطار بگیرم . تقریبا ۲۵ اسفند تصمیم قاطع گرفتم برم مشهد . صبح با دخترم رفتم مدرسه از روی گیجی و منگی کیف اونو باخودم بردم و اونهم نقشه های منو برد مدرسه . تازه رسیده بودم دم در اژانس و داشتم برای بلیط قطار چک و چون می زدم که خانوم معلم دخترم زنگ زد و گفت آقای فلانی سلام دخترتون نقشه های شما رو آورده مدرسه من هم که گیج بودم گفتم اشکال نداره. خانوم معلم با صدایی بلند تکرار کرد چی اشکال نداره . بعد تازه فهمیدم که چه گندی زدم گفتم چرا اشکال داره الان می آم مدرسه .و به دو رفتم مدرسه توی راه رفتم یک جعبه شکلات هم خریدم که یعنی بگم من آدم فهمیده ای هستم و اگه اشتباه بکنم خودم خودم رو جریمه می کنم. خلاصه نقشه ها رو گرفتم و با تاخیر و با دماغی سوخته رفتم اداره . ظهر که خانومم رفته بود مدرسه معلمشون رو دیده بودو وقتی جریان رو شنید بهشون گفته بود که اره طفلک شوهرم دربدر به دنبال بلیطه ولی گیرش نمی آد . خلاصه خانوم معلم اسم یکی از همکلاسی ها ی دخترم رو داد به عیال که ایشون توی دفتر هواپیمایی کار می کنه و هنوز ساعت ده شب نشده بود ۴ بلیط طیاره تو دستمون بود.برای ۲۹ اسفند. با خودم فکر می کردم که حتما پرواز كنسل مي شه يا حداقل سه چهار ساعت تاخير داره . 2 ساعت قبل از پرواز شال و كلاه كرديم به سمت فرودگاه كه يك دفعه يكي از فاميلا با ماكسيما رسيد و گفت دمت گرم آزانس رو كنسل كن خودم مي رسونمت . ما هم اين 8 تومن پول آژانس رو كه نداديم به فال نيك گرفتيم . رفتيم فرودگاه مهرآباد تعجب انگيز بود چه آرامشي . با خودم گفتم يعني چي چرا اينقدر خلوته نكنه پرواز ها كنسل بشه چرا كانتر هاي ايران اير بسته شده . يك نيم ساعت چرخ زديم . ديگه فضولي اجازه نداد از يكي از كارمندان سوال كردم . گفت پروازهاي دولتي به قسمت پروازهاي خارجي منتقل شده و اينجا فقط پروازهاي آسمان - ماهان- و... انجام مي شه. رفتيم تو اصلا اذيت و آزاي در كار نبود. ديدم وقت زيادي مونده و گردنم هم از كار زياد خسته شده رفتم روي صندلي ماساژ نشستيم سه هزار تومن ده دقيقه . ولي چه خنديديم. نمي دونم كدوم قسمتش خنده دار بود اونجا كه يك دسته از زير به دنبالچه فشار مي آورد يا اون قسمتي كه از بغل آدم رو فشار مي داد ولي هرچي بود نه مشت ومال بود و نه ماساژ تايلندي.
ساعت ۱۱.۵ شده بود ولي پرواز انجام نمي شد و چيزي هم ننوشته بود. گفتم هيچي كنسل شد رفت حالا جواب فاميل رو چي بدم. كه هنوز اين فكر از سرم بيرون نيامده بود ازما دعوت براي سوار شدن كردن. بي خيال ۱۰ دقيقه كه تاخير حساب نمي شه. سوار شديم . اومديم پسرمون رو بغل بگيريم كه مهمون دار گفت لازم نيست بشينه روي صندلي اشكال نداره. بابا ايول چقدر آدم رو تحويل مي گيرن. هواپيما بلند شد و بعد نشست توي فرودگاه مشهد بوديم اين هواپيما چه وسيله خوبيه ها در عرض يكساعت مي رسي به مقصد . توي فرودگاه با ماشين اومده بودن دنباله مون . جانمي جان يعني ۵ تومن ديگه هم برد كرديم. جاتون خالي به سلامت رسيديم و سال نو شده ولي نفهميدم چرا تلويزيون امسال نه نقاره زد نه توپ در كرد كانال سه زودتر از آون دو كانال ديگه عيد رو اعلام كرد . بي خيال به ماچه حتما يكي عجله داشته مي خواسته بره خونه مادرزنش . ديگه تلويزيون رو نگاه نكردم و مشغول دريافت و پرداخت عيدي شديم . كاسبي خوبي بود به دو رفتيم خونه مادرزن جان و انجا هم ديده بوسي و دريافت و پرداخت البته نمي دونم چه جوري بود كه كيف بچه ها مرتب پر مي شد و مال من مرتب خالي. از اين به بعد جاتون بيشتر خالي عقده چند ساله رو باز كرديم يعني تا جايي كه مي شد عيد ديدني كمتر در عوض گشت و گذار فراوان . از وكيل اباد بگم براتون يا از شهر طوس . از شهر بازي يا از حرم . هرچي بود خيلي خوش گذشت . روز اخرهم ساعت ۸ صبح تلفني برامون بليط گرفتن و با يك فروند قطار سبز پيش بسوي تهرون. عجب سالي امسال عجب سالي بود پارسال. اميدوارم امسال هم همه كاراي همگي خوب پيش بره من خوش بينم شما هم خوش بين باشين