تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی
داستانهای کوتاه از زبان فرناز
فکر نکنین شوخی می کنم یک دونه نون سنگگ برام صد تومن تموم شد. منظورم صد تا یک تومنی نیست. اونکه همه می دونن نون تو تهرون شده ۲۰۰ تومن . منظور ۱۰۰ هزارتومنه

خدا لعنتش کنه. خدا ازش نگذره منظورم زنم نیست ها یابه سیاست هم کاری ندارم . منظورم این لامصب نونوای محله خودمونه. بی پدر یک دفعه تصمیم گرفته نونوایی لواشی رو به بربری آونهم از نوع برقیش تبدیل کنه. آخه دیگه نون دونه ۲۵ تومن نون نمی کنه. خدا ازش نگذرش.

یک زمانی اول هفته می رفتم ۲۰ تا نون لواش می خریدم یک هفته راحت بودم ولی ازوقتی این آقای محترم نونوایی رو به بربری تبدیل کرده فقط گاهی یک دونه نون ازش می خرم وبسختی می خوریم تا برای وعده بعدی باقی نمونه چون دیگه نمی شه خوردش

پنجشنبه بین المنبرین بودم( یعنی ساعت ۱۳ بعد از انجام کار در یک مکان در حال رفتن به مکان دوم برای اجرای فریضه واجب شیفت دوم بودم) وسط ترافیک که این مبایل لعنتی زنگ زد. می گم لعنتی چون تا بحال کسی زنگ نزده بگه بیا این دو زار رو بگیر

دیدم عیال مربوطه با لحنی دلنواز و مهربانانه فریاد می زنه کدوم قبرستونی هستی گفتم بسم الله قاسم الجبارین و با صدایی قوی و فریاد گونه گفتم عزیزم توی خواجه عبدالله امر بفرمایین . عیال گفت تو صبح اون  تیکه نون سنگگ رو خوردی؟ یک دفعه یادم افتاد که ای داد بیداد به دلیل فراموشکاری یک کف دست نون سنگگ رو من بعنوان صبحانه خوردم. گفتم اره ببخشید گشنم بود. عیال باز مهربانانه فرمودن حالا ما چی کارکنیم که ناهار نون نداریم. آمدم بگم که خوب به درک .یا بگم خوب برو بخر. که در ادامه فرمودن که از صبح ۴ دفعه این چهار طبقه رو رفتن پایین و آومدن. بالا منهم خیلی مردانه و محکم گفتم چشم و به تاکسی که اصلا راه نمی رفت گفتم آقا من پیاده می شم. و به دو به سمت نونوایی رفته و یک فروند نان سنگگ خریدم و رفتم خونه

عیال و بچه ها پشت پنجره دست تکون می دادن نمی دونم از خوشحالی دیدن من بود یا از اینکه نون رو توی دستم می دیدن. رفتم بالا و با کمال میل یک فصل سالاد اولویه میل نمودیم. بعد از ناهار وقتی گفتم خوب من برم سر کار . عیال فریاد زد که نمی خواد بری سرکار بشین بچه ها رو نگه دار. منم که حوصله این حرفا رو نداشتم . گفتم عیال بهتر بریم باغ سپهسالار برات کفش بخریم ( آخه یک هفته است که من از کار رو زندگی افتادم و از این کفاشی به اون کفاشی می رم . آخه کفش نمره پای عیال پیدا نمی شه) سرتون رو درد نیارم رفتیم باغ سپهسالار و یک فروندکفش و یک عدد کیف خریداری شد به قیمته ۳۰ هزار تومان . در برگشت زبان سبزم سرم رو برباد داد و گفتم عیال بریم کافه نادری و برای خودمون ادای آدمای با کلاس رو در بکنیم . عیال هم بدون چون چرا تسلیم جذبه مردانه ما شد و گفت بزن بریم. صرف قهوه و رولت ( ککس مشهدی) شد ۵ هزار تومان . در برگشت عیال دچار احساسات مادرانه شد و عذاب وجدان گلوش رو فشار داد ولی متاسفانه یواش فشار داد و تونست حرف بزنه و منو به سمت کوچه برلن هدایت کرد( خدا بگم هدایت چی کارت بکنه. که همش همه دارن منو هدایت می کنن) آقا اول که عیال یاد روزگار بدبختی و فقر ما افتاده بود و می گفت یادت می آد اونوقتا بدبخت بودیم و از اینجا خرید می کردیم! حالا اصلا چشممون این آت واشغال ها رو نمی پسنده هنوز فعل در دهان مبارکشون منعقد نشده بود که چشمش به یک شلوار پسرانه افتاد و بعد هم یک بلوز کاموایی و رفتیم تو از شانس خوبه من مغازه داره دستگاه کارت خوانش کار نمی کرد و از بخت بدم طرف اجازه نمی داد برای تهیه پول ( همون چرک دست) به دستگاه عابر بانک مراجعه کنم و به قولی یک نفس بکشم و عیال را خام. بالاخره آقای فروشنده با همکاری مغازه همسایشون کارت ما رو گرفتن و مبلغ ۴۷ هزارتومن از توش کشیدن بیرون . ( خدا ازش نگذره - الهی تون به تون بشه. منظورم زنم یامغازه داره نیست . بلکه منظورم مخترع دستگاه عابر بانکه) آقا با یک فروند کارت مترو در حالت چیزی شبیه هروله یا حروله( حالتی بین دویدن و راه رفتن در مراسم حج) به سمت ایستگاه مخبرالدوله  حرکت کردیم . و سوار بر قطار مترو به سوی خانه

خدا پدرش رو بیامرزه . منظورم زنم یا شهردار تهران نیست  منظورم مخترع مترو و مجری آون تو تهرونه آخه توی مسیر مترو دیگه مغازه وجود نداره ( البته ممکنه در آینده داخل قطار مترو رو غرفه غرفه کنند و واگذار کنند). آقا رسیدیم خونه 

نزدیک خونه یادم آومد که اون یک دونه نون سنگگ رو موقع ناهار خوردیم و برای شام بازم نون نداریم!!!

خدا ازش نگذره - الهی جز جیگر بگیره . الهی ریز بریز بشه . منظورم زنم نیست ها با سیاست هم کاری ندارم.

منظورم این نون وای ذلیل مردهه . الهی بره کوچه برلن - الهی بره باغ سپهسالار- الهی بره کافه نادری و قهوه قجری کوفت کنه

نکته انحرافی : اگه اعداد رو جمع کردین و دیدین ۱۰۰ نمی شه ۳۰+۵+۴۷ به دلیل اینکه اگه می رفتم سرکار بقیه اش رو بعنوان حقوق می گرفتم  ۶*۳۰۰۰=۱۸ هزارتومن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 15:14  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |