![]() |
![]() |
|
| داستانهای کوتاه از زبان فرناز |
|
تو شرکت نشسته بودم و داشتم چرت بعد از ناهار رو می زدم و یک کمی هم کار با این مانیتور lcd بد جوری درگیر شدم. آخر همون روز اول که آوردن یکی از پیکسل هاش پریده بود و وقتی گفتم برش گردونین گفتن نمی شه نمایندگیش قبول نمی کنه میگه تا 4 تا که بشه اونوقت می تونین پس بدین از طرفی همکاران داران با این مانیتور های سیاه رنگشون حال می کنن و خلاصه دمغ دمغ بودم که یک دفعه تلفن زنگ زد یکی از رفقا بود و می پرسید سرکار هستی و اینکه کی می خوای بری خونه.حسابی ترسیدم گفتم بسم الله باز می خوان سرما خراب بشن . آخه این رفیق ما توی شهرستان زندگی می کنه و هروقت می آد تهرون یک یکماهی لنگر می اندازه و...... گفتم اره هنوز سرکارم ولی تشریف بیارین در خدمتیم که گفت نه منظورم اینه که شب وقت داری بری برام یک کاری انجام بدین دیگه داشتم دیونه می شدم . آخه توی این شهر پر ترافیک حالا شب دنبال کار رفتن اونهم موقع استراحت دیگه چه صیغه ایه گفتم خواهش می کنم امر بفرمایین در خدمت گفت والا یک مهمونی توی یکی از هتل ها دعوتم ولی خودم نرسیدم برم می شه تو بجام بری گفتم لامصب حالا که باید کادو بده می خواد منو بیاندازه جلو ولی خوب این ادب ذاتی اجازه نمیده گفتم . چشم در خدمتم حالا موضوع چیه که رفیقمون تعریف کرد که از طرف یک شرکت بزرگ که ایشون نماینده فروشش توی دهاته یک مهمونی تو هتل گرفتن و قراره توش ماشین هم قرعه کشی بشه و بنده خدا می ترسه ماشین بهش بیافته ولی چون حضور نداره بهش ندن. منم که آخر زرنگی هستم گفتم ببین من می رم اگه هرچی بهت افتاد مال خودت ولی اگه ماشین بود مال من . و من پول ماشین رو بهت قسطی می دم. بنده خدا گفت . بدبخت آخه پول سانتافه رو اگه بخواهی قسطی بدی باید تا آخر عمر بدی . من با خودم فکر کردم به جهنم سانتافه مال خودش منم سمندش رو قسطی از ش می گیرم . زورم که به قسط سمند می رسه .خلاصه قرارها گذاشته شد که من چه جوری خودم رو جای اون جا بزنم به عیال زنگ زدم گفتم عیال من شب توی هتل ... شام دعوتم و ضمنا اینجوری که رفیقمون می گفت شب هم توی هتل برام اتاق رزرو شده و ممکنه نیام . آخه با رفیقمون که صحبت کردیم فهمیدم یک اتاق دو تخته رزرو شده ولی نمی تونم با عهد و اعیال برم و ناچارم خودم اونجا توی لابی هتل و از بین مهمون ها یک همدم برای خودم پیدا کنم. خدایش چه کار سختی.. آخه همین زن هم مادرمون برامون گرفته بود و الا تا همین الان عذب اوقلی باقی می موندم. عیال یک کم نک و نوک کرد . بعد خواست یکی از بچه ها رو بعنوان به پا همراه ما بفرست که عمرا زیر با نرفتم. سرتون رو درد نیارم . ساعت 6 کت شلوار دامادی بابام رو آوردم . خود پدر زنم رو بیامرزه که قبلا وصله پینه اش کرده بود. یک کمی هم عطر روی سروکله ام ریختم تا بوی عرق ندم و زدم به خیابون . به رفیقم گفتم پول آزانس با تو ولی خدایش با تاکسی رفتم . نزدیکای هتل ترس منو گرفته بود که نکنه رام ندن و هی پشت سرهم سیگار دود می کردم ویک بسم الله گفتم و رفتم توی این هتل البته بچه که بودیم یک دفعه اینجا رفته بودیم خواستگاری یک زرنگی که طرف یک کیک و شیر کاکائو برامون آورد تو لابی و با اجازه تون تو گردنی مو که با عرق جبین بدست آورده بودم ازم گرفت و بعد از یکماه هم خواستگاری رو به هم زد و گفت کادوت رو هم گم کردم . یک کیک و شیر کاکائو در 15 سال پیش برام 10 هزارتومن یعنی 100 هزاتومن حالا آب خورد رفتیم توی هتل دیدیم ای بابا تمام کاسبای جمهوری رو ریختن اینجا یک می گفت اگه کسی .... رو 500 تومن از من ارزونتر برسونه چپشه می کنم ( خ...م....م...) .یکی می گفت بی خیال حاجی سخت نگیر . خلاصه آخر بحث کاسبی بود. توی جمعیت هرچی نگاه کردم هم خ.. محترم ببخشید هم اتاق محترم پیدا نکردم. رفتم کارت ورود به جلسه رو بگیرم . طرف کارت رو که داد گیر داده بود که باید شب یک اتاق بگیرین . هی گفتیم ای بابا بی خیال ما زن و بچه داریم و طرف می گفت اشکال نداره اتاق زیر پله ها رو می دیدیم خدمت تون با صغرا خانوم . گفتم نه داداش ما این کار نیستیم ما برای سامانتا خانوم ببخشید سانتافه اومدیم که طرف آب یخ رو با قالبش ریخت تو سرما که سامانتا خانوم ببخشید سانتافه در کار نیست . با خود گفتیم ایول پس حتما ده تا پراید می دن انشاالله یکیش نصیب ما می شه و با عیال می ریم اوشون فشن . آقا دم در کارت ورود رو چک کردن و مارو راه دادن تو دم در دوتا سامانتا – قد بلند- مو مشکی و.... ایستاده بودن. با خودم گفتم خاک تو سرم کاشکی اتاق رو گرفته بودم و یک هم اتاقی از بین کارمندای شرکت پیدا می کردم بخصوص اینکه پراید رو اگه برنده بشم اول با همین بابا یک دور تا فرحزاد می زنیم بعد.... حتما هم اطاق ما می شه . از بس توی راه سیگار کشیده بودم حسابی تشنه شده بودم . مثل سگ حسن دله ( بعدا قصه حسن دله رو براتون می گم ) رفتم پای میز دیدم این گارسون ها دارن با هم کل می زنن یکیشون می گفت عمرا کسی چای نمی خوره همه نسکافه می خورن . با خودم گفتم یعنی کلاس مهمون ها اینقده بالا است! رفتیم جلو گفتیم دمت گرم یک نسکافه بریز . نسکافه رو گرفتم اومدم گذاشتم سرجام . بعد گفتم برم یک کمی به چیزهایی که برای نمایش گذاشتن یک نگاهی بکنم که چشمم به یک میز دیگه افتاده بود که پر شیرینی جات بود گفتم بی خیال بعدا این لوازم رو می بینم. رفتم جاتون خالی یک برش نیم کیلویی کیک مکزیکی برداشتم . البته وسط های راه پشیمون شدم که نکنه شام نتونم بخورم و از کیسه ام بره ولی به درک نصف کیک رو زدیم تو رگ نسکافه تموم شد و تازه تشنه تر شدیم . گفتم بی خیال کلاس پیش بسوی قوری چای و یک لیوان چای با حال هم نوش جان کردم ولی هنوز تشنگی امانمون رو بریده بود . بی خیال با معرفت ها یک بطری آب معدنی روی میز گذاشته بودن . بطری رو هم سرکشیدیم . که در همین لحظه چشمم به یک میز دیگه افتاد که جماعت روش حمله کردن . بخاطر مسائل شکست نور و انعکاس در آب بطری تونستم موز و پرتغال رو ببینم . پس یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. حرکت بسوی میز میوه . جاتون خالی خیلی با کلاس از هر میوه ای یک دونه برداشتم. سیب ( عمرا تو زندگیم سیب دوست ندارم) –پرتغال عربی یا مصر- انگورخارجی یا شاهرودی ولی خیار بر نداشتم چون می گی خیار میوه بی تربیتیه . ممکنه بو به کنه و بقیه بخوان و نباشه . میوه ها رو شروع به خوردن کردیم و در فکر شام بودم که یکی اومد بغل دستم نشست . آخه نگفته بودم که صندلی ها رو مسجد وار یا سینما وار یا مثل نیمکت های مدرسه چیده بودن . خدا بگم هدایت خدا چی کارت کنه. آخه آدم قحطی بود که تو رفتی دانشگاه زدی. در همین وقت یک اس ام اس برامون رسیده که اگه جایی یا علی گفتن نرو چون اونجا ماشین حول (طوله ) می دن و اگه یا حسین گفتن برو چون اونجا قیمه نذری (شله ) می دن . با خودم گفتم ایول ولی اینجا یا سامانتا گفتن و ما اومدیم. انشاالله پراید بدن. تو فکر پراید و سامانتا رفتیم و دیدیم که ای بابا ما قلم و کاغذ با خودمون نیاوردیم که چیزی بنویسیم . از طرفی اون دو تا سامانتا دم در واستادن و بروشور می دن . پس گفتیم بی خیال برو بچ و رفتم خیلی با کلاس گفتم ببخشید شما خودکار و چند ورق کاغذ آچار دارین . طرف فکر کنم منظورم رو نفهمید یا فکر کرد که من خیلی با کلاسم و می خوام متن سخنرانی ها رو یادداشت کنم گفت می تونی توی همین بروشورها بنویسین گفتم آخه اگه بنویسم که بروشور سیاه می شه . گفت اشکالی نداره مال خودتونه. نمی دونم این خوش... خانوم چی فکر می کرد. گفتم باشه حالا خودکار چی ؟ گفت آلان می رم براتون می گیرم و مثل یک کلاغ خرامان رفت و ما هم در تفکر که ... خانوم بر گشتن و فرمودن ببخشید خودکار پیدا نکردم. یک جامون بدجور سوخت . آخه مونده بودیم که اولا این طبع طنزمون رو بعد از خوردن این هم خوراکی و دیدن این جماعت چی کارکنیم . دوما حالا اگه خودکار نگرفته باشیم بعدا به چه بهانه ای بریم بگیم ما پراید رو بردیم و ... یواش یواش جماعت جمع شدن و میزها پر و ظروف میوه ها خالی شد. یوقت یک آدم حسابی که معلوم بود ریس نمایندگی ایرانه اومد بالا منبر و داد از سخن که دمتون گرم که خوب کار کردین و من هرچی دارم از بغل شما ها دارم و خلاصه ما اصلا این کارها رو برای پیدا کردن پول انجام ندادیم و فقط هدف گسترش فرهنگ در کشور بوده و ازاین گل واژه ها( ببخشید خانومم می گه باید از کلمه گل واژه بجای ....شعر استفاده کنم . ولی هرچی فکر می کنم حرفهای این آقاهه به .... شهر بیشتر شبیه بود تا گل ...) بعد از ایشون یک یارو چشم بادومی آومد نفهمیدم کره ایه یا چینی ولی ظاهرا انگلیسی حرف می زد ولی هرچه بیشتر به حرفاش گوش می دادم بیشتر فکر می کردم که طرف داره ژاپنی حرف می زد. چون همه اش یو یو می گفت . بعد از اون یک دلقک سیرک آومد . یعنی دلقک دلقک نبود ولی همش می گفته دستاتون رو بهم بزنید و بگین امروز روز خوبیه. راستی یا رو احتمالا نمایندگی واکس هم داشت چون مرتب می گفت صبحا کفشاتون رو واکس بزنین و لباس های خوب بپوشین و به مشتری ها چس خند ( همون لبخند احمقانه ) بزنین. دیگه صبرم تموم داشت می شد و توفکر سامانتا ها بودم که هنوز دم در ایستاده بودن و هنوز نپریده بودن. می گفتم لامصب ها زودتر این ماشین ما رو بدین تا طرف نه پریده. که مجری سیرک آقا رشید پور اومد / عجب آدم با حالی با همه شوخی می کرد و رفتیم سر قرعه کشی ولی از ماشین خبری نبود گفتم به درک بهتر اگه ماشین می بردم عمرا این رفیق ما ماشین رو به ما نمی داد ولی از شانس بد ما حتی یک دست فنجون هم برنده نشدم . و هرکی می آومد بالا ترک بود. می گن خدا گر ز حکمت ببند دری گشاید دره دیگری خوب به بعضی ها بعضی چیزا رو نمی ده و به بعضی ها یک چیزایی می ده مثل تلویزیون خانوادگی ( یعنی حتما تلویزیونش کانال های بی تربیتی رو نمی گیره ) ؛ یا یخچال ساید بای ساید( یعنی یخچال خیکی بی فایده یا بقول ترکا هیکلون وار غیرتون یوخدو) یا .... نمی دونم چی چی آخه از اون روز 4 ماهی گذشته و یادم رفته ولی می دونم ماشین ندادن . الهی مادرت بمیره سامانتا.. منو داغون کردی خلاصه 7-8 تا کادو به یک سری گره گوری دادن و به ما نرسید. مونده بودم حالا به این رفیقم چه جوری حالی کنم که هیچی نبردم که یکهو سوت شام رو زدن ما تا آومدیم گیوه هامون رو پا کنیم جمعیت رسیده بودن به گوسفند . یعنی وقتی من رسیدم فقط دندون های کله گوسفنده مونده بود . از طرفی سامانتا هم که ما هنوز چشممون دنبالش بود با آقا ریسه سوار آسانسور شدن. یعنی رئیس هم از شهرستان آومده بود... حالا بدون ماشین با شکمی گرسنه و خیال سامانتا باید پیاده به سمت منزل می رفتم و با خودم بگم اشکال نداره به ...مم می رم خونه تخم مرغ می خوریم و.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:16 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
گل بنفشه عمه جان مهربون هدهد خوش الحان ما خاله جون مهربون آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مریم و قانون مریم و فمنیسم |
|
RSS
|