![]() |
![]() |
|
| داستانهای کوتاه از زبان فرناز |
|
چرا اینجوری شدین؟ چه مرگتونه ها؟
چند سال پیش بود دقیق یادم نمی آد ولی فکر کنم سال ۱۳۶۸ بود تازه اومده بودم تهرون. و کار می کردیم با بچه ها. چیز جالب این بود که بچه ها همکار یک قرار صبحانه خوردن داشتن یعنی هرروز نوبت یکی بود که صبحانه منظور نون انگور یا خیار گورجه فرنگی یا... می آوردو همگی دختر و پسر دور میز می نشستیم و اول تو سروکله هم می زدیم بعد می خوردیم. ظهر ها همه ظرفهای غذا مون رو می گذاشتیم وسط و هرکی دوست داشت از غذای هرکس دیگه می خورد. یادمه یک روز من از غذای یکی از دخترا خوشم اومده بود و با خیال راحت کل ظرف غذاش رو گذاشته بودم سمت خودم و تند تند می خوردم یکی از رفقا گفت دمت گرم از غذای منم بخور. تازه فهمیدم که اون بنده خدا نیز چشمش توی اون غذا بوده و البته کلی من شرمنده شدم ولی یادم نمی آد که روزی پیش آمده باشه که از غذای خودم حتی یک قاشق خورده باشم. راستی اون وقتها یا پول نبود یا .. ولی همون پول نبود برای همین همه غذا از خونه می آوردن . چیز خاصی نبود کوکو سبزی و سیب زمینی و سالاد ماکارونی و... ولی همه باصفا . تازه اخر هفته که می شد دخترا تور کوه نوردی میگذاشتن و به بچه های خجالتی مثل من هم پیشنهاد می کردن که با دادن یک عدد ۵۰ تومانی( دقیقا ۵۰ تا یک تومان یا ۵۰۰ ریال) و به همراه دو عدد بلیط اتوبوس به همراه هم بریم درکه یا دربند. خوب من شهرستانی بودم و خجالتی و هیچوقت نرفتم و بهشون می گفتم می ترسم باهاتون بیام کوه منو یا از اون بالا پرت کنین پایین یا کمیته ( نیروی انتظامی گیر دهنده به دختر و پسرها) بگیره . ولی بچه ها هر هفته می رفتن. و حالا شما ها شاید رفاه زده شدین . شاید بدون دست در گردن و چلوکباب نایب بهتون خوش نمی گذره. زمان گذشت دو سه سال پیش بود که توی محل کارم اینترنت آوردن . دیدم بچه ها دیگه با هم حرف نمی زنن. همه ناهار هاشون رو پشت میزاشون می خورن و تایپ می کنند. اره دنیا شده بود اینترنتی و بازار چت و خالی بندی داغ . گفتم چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو. گفتم من نمی فهمم و این هم یک حالی داره . بهر حال همه با هم قهر شدن و فقط کلمات بود که احساس و شور زندگی رو رد بدل می کرد. و اما امسال هرجا می رم هیچکی هیچی نمی نویسه. چت نمی کنه . وبلاگ ها خالی . چت روم ها پر از حرفهای زشت. چند هفته ای از سال گذشته . یکی می نویسه خسته ام. یک کل فایل ها ونوشته هاش رو حذف می کنه. یک اندوه نامه می نویسه و جای نظر خواهیش رو قفل می کنه خوب یعنی آخرین راه برای بیان حالات روحی. برای همدری و همیاری نیز بسته شد. حتما چند ساله دیگه می ری می بینی همه رفتن یک سوسک تو بغلشون گرفتن و اونو ناز ونوازش می کنن و حتی با اون حیوان هم حرف نمی زنن. قلم ها شکسته و کاغذ ها فقط بعنوان دستمال کاغذی استفاده می شه.. باشه بریم ببینیم به کجا می رسیم. ما که جوانی مون در دوران خفقان گذشت ولی حرف زدیم . از همه چیز . حتی از سیاست و سیاست مردان. چند بار زنده باد و مرده باد گفتیم. چند بار از دست کمیته فرار کردیم. چند بار توی دانشگاه جزوه دادیم و گرفتیم و..... و شما دچار خود سانسوری شدین و حرف آخر برای اونهایی که دیگه قلم ها رو شکستن و آخرین پنجره برای نمایش افکارشون رو بستن به حرف یک بی نماز در مسجد رو نمی بندن . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:18 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
اقا خانوم اعلامیه دادیم. دعوت عام کردیم. ولی مثل اینکه هیچکی از آبگوشت خوشش نمی آد؟
خوب بی خیال دیدیم تعداد کم شد گفتیم اشکال نداره بساط جوجه کباب رو پهن می کنیم صبح جمعه دیدیم از عمله جات خبری نیست . از طرفی شاگرد محترممون هم جمعه رو تعطیل کرد شاید چون آخرین جلسه کلاسش بوده و باید شهریه می داده گفته این جمعه رو تعطیل کنه. بهر حال صبح زود اول خروس خون ساعت ۱۰ از خواب بلندشدیم. اول رفتیم یک قوطی رنگ سفید و تینر گرفتیم . فکر نکنید می خواستم روی سیاه خودم رو سفید کنم. نه اونو با سیلی قبلا سرخ کردم بله رفتیم شدیم استا نقاش و شروع به رنگ زدن نرده های باغمون کردیم . آخه جدیدا برای این که این پسره از دیوار باغ در نره و نره توی خیابون ها نرده های باغ رو بلند تر کردیم و حالا باید رنگش می زدیم. اواسط کار یک اقایی که خیلی بامزه بود گفت استا رنگی نشی. باید رفت و با اینه دیداری داشت. یکنفر آنجا می زند فریاد رنگی نشی عیال که دیدی ما دچار روحیه شادی شدیم و خستگی اصلا توی کارمون نیست و اصلا هیچ رنگی روی لباسامون نریخته اومد و با صدایی از سر مهربانی گفت یا امروز ما رو می بری جوجه کباب خورون توی بهشت مادران یا من میرم خونه مامانم اینا خوب ما که می دونستیم که باز داره خالی می بند و ما از این شانس ها نداریم گفتیم چشم بریم جوجه خورون اصلا خوابم می اومد( یاد دکتر هد هد بخیر) از طرفی حال رانندگی و جابجا کردن منقل ( یاد مدیر عامل )بخیر) وهیچ کاری رو نداشتم و لی چاره نیست گفت اگه نبرمش بهشت می ره خونه مامانش اینا. منکه اگه اونجا بهشت هم باشه حاضر نیستم عیال بره آخه اگه بره کی مواظب این کره... هست. ها؟ آخه دیگه نامادری مهربون هم دیگه پیدا نمی شه . هرکی هم که از راه برسه دستش رو با بچه ها توی هم می زاره و دهن ما رو روغن کاری می کنه. یادش بخیر نامادری هم بود نامادری های قدیم. به عیال و بچه گفتیم که لباس کاموایی به پوشن آخه ما که بیرون بودیم دستگاه هواشناسیمون رو روشن کرده بودیم و دیدیم هوا سرده تازه تا آونجایکه من در روایات شنیدم توی بهشت پر از درخته پس هوا باید سرد باشه و خبری از نور خورشید نباشه. خلاصه همه رو ناچار کردیم لباس گرم به پوشن کازه و کوزه و شمسی کوره رو برداشتیم و انداختیم ترک ماشین و یا علی از تو مدد رفتیم زیاد دور نبود همین نزدیکی سید خندان ( یا بقول داش فرهاد سخ دندان) از کوچه پس کوچه رفتیم . دیدیم دمشون گرم تا دم در بهشت می شه با ماشین رفت. خوب ما هم که ندید پدید هستیم به خودمون آفرین گفتیم که بالاخره تونستیم یک ماشین تهیه کنیم . یعنی با این اوضاع اگه می شد من با ماشین هم تا توالت می رفتم آومدیم منقل رو ببریم ( یادت بخیر مدیر عامل ) عیال گفت اونجا خودشون منقل دارن یعنی نگفت منقل یک چیزی گفت مثل باربی کو . گفتم یعنی این عروسک های باربی رو آتیش می زنن و روش جوجه سرخ می کنن. گفتم باربی یادم از سارا و دارا افتادو گفتم سارا یادم از آن مرد با انار اومد افتادم . خدایش دم کتاب های قدیم گرم که حداقل اسم انار رو می آوردن امسال که بچه هامون رنگ انار رو ندیدن کیلویی ۲۵۰۰ تومن .رفتم سانیدس آب انار خریدم . بیشرف توش سیب موز بود ولی بجون خودم بجون خودتون عکس انار روش بود. باور کنین بدون منقل رفتیم وسط بهشت . هرچی نگاه کردم از حوری یا هوری (بر وزن هوو ) خبری نبود . بی خیال به جهنم حتما قرار نبوده اینجا بیام و سهمیه منو بردن توی یک پارک بالاتر گذاشتن رفتیم جلوتر دیدیم ایول دمشون گرم سکوهای سیمانی و از اون باربی کو ها گذاشتن زیلومون رو روی سکو انداختیم و تا باسن مبارک رو روی سیمان گذاشتم بچه ها زدن به کوهنوردی و بالاخره ما رو با عیال تنها گذاشتن . مشغول جیک جیک شدیم و کلی در باره فامیل عیال غیبت بد کردیم. می گین غیبت بد . مگه غیب خوب هم داریم. آره بابا وقتی از فامیل خودم تعریف می کنم که ایول دمشون گرم همش در سفر های خارجه هستن و خوش بهشون بگذره به این می گن غیبت خوب ولی وقتی از خاله عیال حرف می زنیم بهش می گن غیبت بد آخه هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود احساس سوزش در قفسه سینه و ران سمت چپم می کردم . فکر نکنین موضوع سکته مکته در کاره خیر ما اهل این حفا نیستیم . موضوع این بود که آفتاب تابان موضوعی همچی مثل بختک خودش رو رو ما انداخته بود که داشتم آتیش می گرفتم . اول روم نشد به عیال بگم هوا گرمه ولی دوم روم شد . که عیال قهقه خندید که اقای هواشناس رو ببین. هرچی توضیح دادم که بابا من فکر می کردم بهشت پر از درخته و از این حرفا به خرجش نرفت. بی خیال کلاس پیرهن کاموایی رو در آوردم و با یکتا زیر پوش سفید نشستم و به اعیال گفتم اشکال نداره کی می فهمه این زیرپوشه که عیال گفت آره ارواح عمت هرکی از دور ببینه فکر می کنه این تی شرت استرچه . خدا بگم داوود چی کارت کنه یادت می آد ۷ سال پیش خونه تون بودم و این رفیق دیونه ات مسعود رو می گم اومد جن اظهار کنه زد زیر پوششم رو سوراخ کرد؟ همون زیر پوش تنم بود و خلاصه اینجا برای روح تو و این رفیقات بخصوص هد هد بابا دعا خوندم . امیدوارم که تو دوستات به روح اعتقاد داشته باشین. گرما امانم رو بریده بود عیال گفت خوب می خوای شلوارت رو هم در بیار ولی متوجه شدم که بیژامه یا پیزامه راه راهم رو پام نکردم. پس علی الحساب بی خیال شدیم. رفتیم پای منقل و جوجه ها ی مظلوم رو به سیخ کشیدم جاتون نه خالی . دلتون هم نه خواسته باشه .مثل یک گاو خوردیم. هنوز سفره رو جمع نکرده بودیم که عیال هوس پفک و بچه ها هوس چیپس فرمودن . خوردیم و زیر آسمون کمی تا قسمتی آفتابی دراز کشیدم. که ناگهان ابرهای با حالی ظاهر شدن . همینجوری که به آسمون می نگریستم یاد شمال و ویلای خصوصی بابام اینا افتادم عجب هوایی داره این شمال در همین گیر و دار اقا فرهاد با دوستشون تشریف آوردن دوستشون ۶ سالش بود و اومد بود به اصطلاح حال ما رو بگیر . کره ... یک دفعه برگشت گفت که اره بابام ماشینش رو عوض کرده و قبلا ۲۰۶ داشتیم و حالا سوناتا ( آخ قربونت بشم مدیر عامل یک شب در خیال سانتافه خوابیدم) داریم . ما هم بلافاصله برگشتیم و گفتیم اینکه چیزی نیست ما قبلا پیکان داشتیم و حالا پراید و برای اینکه طرف از رو بره حول شدیم و گفتیم بعدش هم می خواهیم پاترول بخریم. که عیال ترکید. یا بقول اصفهونی ها پکید خلاصه تا بارون رحمت جاری نشده و بقیه قصد آزار و اذیت ما رو نکرده و عیش ما را منقص نکرده باشن. گفتیم عیال هرچی خوردی نوش جونت بزن بریم خونه. عیال هنوز داشت می خندید.. راستی توالت های بهشت دارای مایه صابون بود و عجب تمیز بود . جون می داد آدم بره اونجا و .... این مطلب رو نوشتیم تا در تاریخ ثبت گردد که ما هم به بهشت رفتیم . و دیگران هم کارههای ثواب انجام بدهند و بروند بهشت آدرس بهشت: سخ دندان - ارسباران- کوچه شفاپی. ته کوچه ( از این ور آدرس دادم برای اونهایی که بدبخت بیچاره هستن و مثل ما لرد و خوان زاده نبوده و فاقد ماشین می باشند و احتمالا پیاده طی طریق خواهند نمود) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:52 توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
گل بنفشه عمه جان مهربون هدهد خوش الحان ما خاله جون مهربون آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
مریم و قانون مریم و فمنیسم |
|
RSS
|