تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی
داستانهای کوتاه از زبان فرناز
وقتی عقل در می ماند چه بهتر که فالی بزنیم

اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پريشان به دست باد مده مگو که خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست که با خضر همنشين باشی    نهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش
طريق خدمت و آيين بندگی کردن خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار و از آن که با دل ما کرده‌ای پشيمان باش
تو شمع انجمنی يک زبان و يک دل شو خيال و کوشش پروانه بين و خندان باش
کمال دلبری و حسن در نظربازيست به شيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مکن تو را که گفت که در روی خوب حيران باش


تعبیر:به اعمال و رفتار خود با دقت نگاه کن و غرور و تکبر را رها کن. در دوستی، صدیق و صمیمی باش زیرا در زندگی به دوستان مخلص نیاز است. بیهوده از سختی های روزگار در گله و شکایت نباش زیرا پایان هر سختی، خوشی و شادمانی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:22  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |