تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی
داستانهای کوتاه از زبان فرناز
دیشب نزدیک های ساعت ۱۲ شب بی خوابی زده بود به سرم. و رفتم روی تراس یا بالکن یک نخ سیگار بکشم و به آرامش برسم. خوب خونه ما مثل اون عوضی توی کافه پیانو نیست که به یک پنجره ختم بشه و بشه حسابی دید زد . فقط می  شه عبور ماشین ها رو دید و گاهی نگاهی به پارک کنار خونه و سرو صدا های عجیب غریب که از اون بیرون میاد و البته سطل زباله بزرگ دم در از اونهایی که حالا می خوان پول سوختنشون رو از همه شهر بگیرن ( هردوماه ۸۵۰۰ تومان برای  تفکیک زباله تر و خشک ! ) بی خیال . توی این فکر ها نبودم . توی فکر قسط و قرض و... عید فطر که امثال فطریه مون رو گردن کی بیاندازم. یا مثل پارسال  بی خیالش بشم و بگم ای بابا من خودم مستحق گرفتن فطریه ام

صدای سازی اومد . ترکها بهش می گن گارمان . فارس ها رو نمی دونم چی می گن . از توی پارک بود رفتم کنار نرده ببینم این کیه که این وقت شب دلش گرفته و سلطان قلبم رو می زنه . دیدم مردی ۴۰ به بالا ست  و آروم از پارک اومد بیرون . به سطل زباله رسید و شروع کرد به کندوگاو داخلش . فکر کردم دنبال یک نایلون یا چیزی مثل این می گرده که سازش رو توش بگذاره و بره خونش ... ولی نه تمام آشغال ها رو بالا و پایین کرده و عملیات بازیافت زباله های تر و خشک رو کامل انجام داد.

یعنی باید اون انگشتهای هنرمند اینجوری کیسه های زباله رو پاره کنه؟...

خواستم برم پایین و ۵ تومن بهش بدم... ولی دیدم توی جیبم پول نیست ..

 باید به فکر فطریه امثال باشم

و به اون بالایی ها . لطفا کیسه های زباله تون رو محکم گره نزنین شاید کسی دیگر نتواند ساز بزند یا طرحی بکشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 16:42  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |