تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی - و اینک قزوین

داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه از زبان فرناز

قزوین دیار شاهان قاجارو..............

صبح که خواستیم از زنجان به سمت قزوین حرکت کنیم دل تو دلم نبود یک جور دلشور داشتم. نمی دونم از شایعاتی که شنیده بودم- دلشوره گرفته بودم یا از خواب بدی که دخترم دیده بود. فکر می کردم یا نمی رسیم یا ...

به اول عوارضی زنجان -قزوین رسیدیم که دیدیم پلیس اجازه حرکت بدون زنجیر چرخ رو نمی ده ولی جاده خشک خشک بود. بهر زحمتی بود پلیس رو قانع کردیم و از عوارضی عبور کردیم. هنوز ده قدمی نرفته بودیم که یک تابلو توجه گروه رو به خود جلب می کرد

راننده گرامی

به کجا چنین شتابان

دیگه با دیدن این تابلو رنگ خودم رو باختم. گفتم بابا نباید بریم . مگه فقط باید کسی عطسه کنه تا آدم توقف کنه. اینهم  مانع برای حرکت -هم امر به معروف و هم نهی از منکر. دیگه باید به چه زبونی باید گفته بشه که نباید رفت

ولی چاره ای نبود باید می رفتیم و رفتیم. قبل از ورود به شهر یکی از ماشینها رو زودتر فرستادیم و یکی از بچه ها نقش قربانی رو بازی کرد. یعنی رفته بود و یک دور دور میدون اصلی شهر زده بود و نیم ساعت هم گوشه خیاباون ایستاده بود. طفلک خوش تیپ هم بود و سرخ و سفید. بهر حال خودش می گفت اتفاقی نیافتاده ما هم می گیم نیافتاده. طرف اس ام اس زد که بیاین شهر امنه. و سه ماشین با سرعت ۱۰۰ کیلومتر عرض شهر رو طی کردیم بعد از عبور از شازده حسین در نزدیکی خروجی شهر به هتل مرمر رسیدیم که حالا هتل رو شرح خواهم داد. بهر حال هتل دم دروازه تهران . یعنی دورترین نقطه از شهر بود و اطرافش پر از بساط بخور بخور .یعنی رستوران- پیتزا فروشی- شیرینی فروشی و... ظاهرا اینجا از مناطق خوش آب و هوای شهر و تفرجگاه بود( یا محل اولین آشنایی ها ) به هتل رسیدیم هتلی دو ستاره با ساختمانی دکور شده به سبک قدیم ندیما. پر از گچبوری و لوسترهای آویز بزرگ از اونایی که توی قصر ها دیده می شه. خلاصه یک هتل شیک و ارزان قیمت - اتاق دو تخته شبی ۲۸۰۰۰ تومن . به نظر من این هتل ارزش یک شب اقامت رو داره حتی اگه  شایعات واقعیت داشته باشند. قرار شد یک گروه برای بازدید از شهر از هتل خارج بشن و بقیه در هتل به کارهای کامپیوتری به پردازند. خوشبختانه من جزو گروهی بودم که لازم به خروج نبودم. یک از افرادی که قرار بود از هتل خارج بشه می گفت صبر کنید من باید شلوارم رو عوض کنم . ولی عجیبه اونکه از ماشین پیاده نشده بود . یعنی چی تکنولوژلی جدیدی کشف شده؟؟؟؟؟؟؟

اتاق ها رو گرفتیم . خوشبختانه اتاق ما از اون مدلهایی بود که قفلش با کارت باز می شد ولی یکی از همرهان ( همونه که می خواست شلوارش رو عوض کنه ) اتاقی بهش داده بودن که قفلش با کلید باز می شد. به نظر من اون طفلکی مهمون برگزیده انتخاب شده بود. جالبتر اینکه یکی از اتاق ها اصلا قفل نداشت. وقتی به مسئول پذیرش گفتن . گفت بابام جان اشکال نداره . نگران نباشید تمام هتل توسط دوربین های مدار بسته کنترل می شه.

برای شیرینی خریدن اونهم از نوع گرد و درازش دوستان می گفتن باید رفت به مرکز شهر و از قنادی کدبانو خرید کرد ( اینو یکی از بچه های قزوین می گفت و تبسمی می زد) ولی من قید شیرینی درجه یک رو زدم و به قولی جانم رو مهمتر از شکم مهمون های نوروزی دیدم. برای همین از شیرینی فروشی چسبیده به هتل خرید کردم. شب خوبی بود شام رو در رستوران علی بابا قیمه نثار خوردیم ( یک چیزی توی مایه گوشت لای پلو با مغز پسته فراوان ) می گن این غذای محلی این شهر. در اتاقی تمیز با دکوری زیبا سعی کردیم به خوابیم . همه چیز آماده شد درب بسته. صندلی پشت در و.... سکوت ولی خوب سکوتش آدمو کشته بود. و آدم خوابش نمی برد ولی به هر زحمتی بود یک دو ساعتی رو خوابیدیم. و صبح بدون معطلی تمام گروه در خواست عزیمت به تهران رو کردیم. و توی راه همه می خندیدیم و می گفتیم عجب . همش شایعه بود. ما می گیم شایعه بود . شما هم بگین شایعه بود......

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:21  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  |