تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی - سالی خوب رفت و سالی خوبتر می اید و آمد

داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه از زبان فرناز

عجب سال پر برکتی بود سال ۸۶ و عجب خوش پاقدم است سال ۸۷ . از قدیم می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست ولی من می گم از ۲۹ اسفند سال قبلش پیداست. اصولا برای خوش بین بودن باید خاطر خوش داشت و همه چیزهای خوب رو به فال نیک گرفت مثلا

تنبلی کرده بودم و بی پولی اجازه نمی داد برم زودتر بلیط قطار بگیرم . تقریبا ۲۵ اسفند تصمیم قاطع گرفتم برم مشهد . صبح با دخترم رفتم مدرسه از روی گیجی و منگی کیف اونو باخودم بردم و اونهم نقشه های منو برد مدرسه . تازه رسیده بودم دم در اژانس و داشتم برای بلیط قطار چک و چون می زدم که خانوم معلم دخترم زنگ زد و گفت آقای فلانی سلام دخترتون نقشه های شما رو آورده مدرسه من هم که گیج بودم گفتم اشکال نداره. خانوم معلم با صدایی بلند تکرار کرد چی اشکال نداره . بعد تازه فهمیدم که چه گندی زدم گفتم چرا اشکال داره الان می آم مدرسه .و به دو رفتم مدرسه توی راه رفتم یک جعبه شکلات هم خریدم که یعنی بگم من آدم فهمیده ای هستم و اگه اشتباه بکنم خودم خودم رو جریمه می کنم. خلاصه نقشه ها رو گرفتم و با تاخیر و با دماغی سوخته رفتم اداره . ظهر که خانومم رفته بود مدرسه معلمشون رو دیده بودو وقتی جریان رو شنید بهشون گفته بود که اره طفلک شوهرم دربدر به دنبال بلیطه ولی گیرش نمی آد . خلاصه خانوم معلم اسم یکی از همکلاسی ها ی دخترم رو داد به عیال که ایشون توی دفتر هواپیمایی کار می کنه و هنوز ساعت ده شب نشده بود ۴ بلیط طیاره تو دستمون بود.برای ۲۹ اسفند. با خودم فکر می کردم که حتما پرواز كنسل مي شه يا حداقل سه چهار ساعت تاخير داره . 2 ساعت قبل از پرواز شال و كلاه كرديم به سمت فرودگاه كه يك دفعه يكي از فاميلا با ماكسيما رسيد و گفت دمت گرم آزانس رو كنسل كن خودم مي رسونمت . ما هم اين 8 تومن پول آژانس رو كه نداديم به فال نيك گرفتيم . رفتيم فرودگاه مهرآباد تعجب انگيز بود چه آرامشي . با خودم گفتم يعني چي چرا اينقدر خلوته نكنه پرواز ها كنسل بشه چرا كانتر هاي ايران اير بسته شده . يك نيم ساعت چرخ زديم . ديگه فضولي اجازه نداد از يكي از كارمندان سوال كردم . گفت پروازهاي دولتي به قسمت پروازهاي خارجي منتقل شده و اينجا فقط پروازهاي آسمان - ماهان- و... انجام مي شه. رفتيم تو اصلا اذيت و آزاي در كار نبود. ديدم وقت زيادي مونده و گردنم هم از كار زياد خسته شده رفتم روي صندلي ماساژ نشستيم سه هزار تومن ده دقيقه . ولي چه خنديديم. نمي دونم كدوم قسمتش خنده دار بود اونجا كه يك دسته از زير به دنبالچه فشار مي آورد يا اون قسمتي كه از بغل آدم رو فشار مي داد ولي هرچي بود نه مشت ومال بود و نه ماساژ تايلندي.

ساعت ۱۱.۵ شده بود ولي پرواز انجام نمي شد و چيزي هم ننوشته بود. گفتم هيچي كنسل شد رفت حالا جواب فاميل رو چي بدم. كه هنوز اين فكر از سرم بيرون نيامده بود ازما دعوت براي سوار شدن كردن. بي خيال ۱۰ دقيقه كه تاخير حساب نمي شه. سوار شديم . اومديم پسرمون رو بغل بگيريم كه مهمون دار گفت لازم نيست بشينه روي صندلي اشكال نداره. بابا ايول چقدر آدم رو تحويل مي گيرن. هواپيما بلند شد و بعد نشست توي فرودگاه مشهد بوديم اين هواپيما چه وسيله خوبيه ها در عرض يكساعت مي رسي به مقصد . توي فرودگاه با ماشين اومده بودن دنباله مون . جانمي جان يعني ۵ تومن ديگه هم برد كرديم. جاتون خالي به سلامت رسيديم و سال نو شده ولي نفهميدم چرا تلويزيون امسال نه نقاره زد نه توپ در كرد كانال سه زودتر از آون دو كانال ديگه عيد رو اعلام كرد . بي خيال به ماچه حتما يكي عجله داشته مي خواسته بره خونه مادرزنش . ديگه تلويزيون رو نگاه نكردم و مشغول دريافت و پرداخت عيدي شديم . كاسبي خوبي بود به دو رفتيم خونه مادرزن جان و انجا هم ديده بوسي و دريافت و پرداخت  البته نمي دونم چه جوري بود كه كيف بچه ها مرتب پر مي شد و مال من مرتب خالي. از اين به بعد جاتون بيشتر خالي عقده چند ساله رو باز كرديم يعني تا جايي كه مي شد عيد ديدني كمتر در عوض گشت و گذار فراوان . از وكيل اباد بگم براتون يا از شهر طوس . از شهر بازي يا از حرم . هرچي بود خيلي خوش گذشت . روز اخرهم ساعت ۸ صبح تلفني برامون بليط گرفتن و با يك فروند قطار سبز پيش بسوي تهرون. عجب سالي امسال عجب سالي بود پارسال. اميدوارم امسال هم همه كاراي همگي خوب پيش بره من خوش بينم شما هم خوش بين باشين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:12  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  |