تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی - آرزو

داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه از زبان فرناز

آ خدا مو هم موخوام ( یعنی آقا خدا منم می خواهم)

بچه که بودم یک پیرمردی بود با گاری دستی و توی کوچه ها راه می رفت نون خشک جمع می کرد و مرتب می گفت آ خدا مو ام موخوام . مو ام از این ماشینای خوشکل موخوام - آ خدا موام موخوام . موام از ای خانومای قرطی و خوشکل مو خوام و.............

فرهاد وقتی توی خیابون ماشین می بینه می گه من ماشین دوست دارم

فرناز می گه من دوست دارم برم استانبول رو ببینم

مامانش می گه منم از اون ظرف های کریستال مارک بوهم دوست دارم

مو ام موگوم آ خدا موام موخوام  بچم ماشین مخه . دخترم مسافرت مخه . زنم ظرف نو مخه موم همو که خودت مدنی موخوام .

آ خدا موام موخام

شما چی می خواهید ؟ در دل نزری برای من بکنین -( یک جفت جوراب- یک تی شرت مارک دار- یک چک پول یا هرچیز بی اهمیت دیگه ) و بعد نظرتون رو بنویسین . اگه تو نستین بنویسین ۵۰ درصد راه رو رفتین ۵۰ درصد دیگه با خدا

اونایی که شوهر می خوان خجالت نکشن بنویسن - اونایی که زن می خوان  غلط کردن بنویسن اول برن سربازی- بعد برن سرکار بعد برن خونه و ماشین بخرن بعدن به مامانشون بگن

ای محمدرضا از اسپانیا - تو غلط می کنی چیزی بخوای تو زیادی داری

ای امیر هوشنگ از ایتالیا- تو دلت صافه می دونم چیزی برای خودت نمی خوای پس لطف کن این خواسته ها رو دم راه بهشت بده به خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  |