تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی - بزرگتر یا کوچکتر

داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه از زبان فرناز

<یا >

چند وقته دچار خود درگیری عید شدم. یعنی نمیدونم کی بزرگترم یا کی کوچکتر

اصلا هم شاید مهم نباشه ولی یادم می آد یکسال یک دوستی داشتم که از من کوچکتر بود. اونسال برعکس هرسال من به دیدنش رفتم و گفتم بی خیال کوچکتر و بزرگتر معنی نداره بزار امسال اول ما بریم

خوب بعد از ۱۵ روز ازش خبری نشد که نشد. آخر سر بهش زنگ زدم و گفتم بابا دمت گرم حالا امسال که ما شما رو بزرگتر قلمداد کردیم . شما نمی خواین سری به ما بزنین ؟

و از اون به بعد تصمیم گرفتم که اگه وقتی بزرگترم . پس عین بزرگترا بشینم تو خونم تا بقیه بیان دست بوسم و من هم یک اسکناس ۱۰ تومنی بهشون عید بدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:2  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  |