تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی - خاطرات عید به قلم فرناز

داستانهای کوتاه ولی واقعی

داستانهای کوتاه از زبان فرناز

روز عید: هام نازی می گه ساعت 8:15 است و باید پاشم و لباس عیدم رو بپوشم . خیلی خسته ام . ولی باید بیدار شوم. فرهاد هنوز خوابیده از جام بلند می شوم و روی اسکوتر می روم. 2 دور که با اسکوتر رفتم خستگی ازم جدا شد و خواب از سرم پرید. مهتا می آد: مهتا از پشت در بیرون اومد و همین که اسکوتر رو دید به خواهش و تمنا افتاد که اسکوتر رو بهش بدم. من بعضی وقت ها بهش می دادم ولی نه همیشه کادو: عمه فریبای من یک کادوی زیبا به من داد و وقتی دید من بازش نمی کنم علت رو جویا شد. وقتی پرسید چرا بازش نمی کنم و من گفتم به دلیل اینکه هنوز سال تحویل نشده جا خورد و گفت که این کادو که عیدی نیست و من بازش کردم و دو قطعه چوب دیم. تعجب کردم ولی مهتا گفت که دفترچه ی خاطرات و خودکار است. عیدی: بعد از عید خیلی ها به ما عیدی پول دادند و من همین 4 جایی که رفتم 35 تومان گیرم آمد هنوز هم ناهار نخورده ایم و هنوز کلی جا می رویم. ماشین: مادر پدرم یا همان مامانی ماشینش را به پدرم داد و احتمالال تا آخر این سفر همراهمان می باشد خانه ی مامان قدسی: با ماشین به خانه ی مامان قدسی رفتیم. ناهار را در خانه ی مامان قدسی خوردیم . ناهار پلو مرغ بود. قطار: الان تو قطار هستیم . نمی خواهم خاطره یا گزارش بنویسم ولی این ها رو باید بنویسم. به دلیل اینکه 4 روز هست که مشق ننوشتم خودم رو تنبیه می کنم و تنبیه من این است که 5 صفحه مشق نوروزی بنویسم. سیزده به در در درکه: ما می خواستیم به درکه برویم. برای همین ساعت 5:30 صبح بدون خوردن صبحانه لباس پوشیدیم و با رو و بندیلی رو که می خواستیم با خودمان بیاوریم رو جمع و جور کردیم. ما 4 ساک داشتیم ( فرهاد را نیز در میان ساک ها حساب کردم) با آزانس به درکه رفتیم. وای چه هوایی ! چه شکوفه هایی ! مادرم همان اول به پدرم گفت که چندین عکس زیبا از ما سه تا بیندازد. البته من هم بسیار ذوق زده شدهم و از آب و هوا . شکوفه ها و برگ های سبز تعریف کردم ولی آنها را ننوشتم. همه جا شلوغ بود و جای زیادی وجود نداشت . ما هم بالا و بالا رفتیم. تا آن جایی که تا چشم کار می کرد شکوفه می دید. بالاخره به جایی رفتیم که رودخانه ی پهناوری داشت( رودخانه ی خیلی بزرگ که پهنای آن به سه متر می رسد). راستی من آنچنان محو افکارم بودم که یادم نبود از صبحانه خوردن بنویسم . ما به یک رستوران سنتی رفتتیم و چای سفارش دادیم ( رستوران هایی که به جای صندلی تخت دارند ). نه بابا نترسید ما با خودمان پنیر و تخم مرغ آ<رده بودیم. داشتم می گفتم ما بغل این رودخانه ی پهناور زیر انداز انداختیم و به رودخانه و به آسمان آبی و.... نگاه می کردیم. آخرش من کفش و جورابم را در آوردم و مقداری راه رفتم تا به قلوه سنگی رسیدم. خیلی بزرگ بود آن قدر که مجبور شدم از قسمت دیگرش که جایی برای پا داشت روی آن بروم. مادرم چند عکس انداخت . کتلت ها و سیب زمینی ها را ساندویچ کردیم . خیلی خوشمزه بود. زیرانداز را جمع کردیم و خواستیم برگردیم که جای مناسب دیگری دیدیم. آن جا هم یک رودخانه داشت زیر انداز انداختیم . بعد پدرم اجازه داد داخل رودخانه بروم و روی سنگ بنشینم. بعد از دو ساعت پدرم و فرهاد خوابیدند و من و مادرم از رستوران سنتی بابا رضا که مخصوص خانم ها بود یک کاسه آش به همراه 3 لیوان چای گرفتیم. آش داغ در هوای سرد خیلی می چسبید. بعد از خوردن آش باروبندیلمان را جمع کردیم و راه افتادیم . جایی بود مثل نقاشی زیر ( که شما نمی بینید) می گفتند بچه کوچکی به داخل رودخانه پرت شده ولی فقط ترسیده است بعد رفتیم و گردن بند زیبایی خریدیم . به آخر درکه رسیدیم . دیدار کوتاهی که موقع که داشتیم می آمدیم یکباره برا من تداعی کرد دیگر نتوانستم و نقاشی زیبایی از آن درختان کشیدم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است  |