تبليغاتX
داستانهای کوتاه ولی واقعی - بازهم تشکر از محمدرضا
داستانهای کوتاه از زبان فرناز
در این روزها که به دلیل عدم دریافت حقوق دستم به قلم نمی رود. تشکر از محمدرضا که در سرزمین های دور مطلب جمع آوری می کند و می فرستد

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهميد برادر کوچکش سخت مريض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمي‌توانست هزينه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.

سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد.

قلّک را شکست. سکّه ها رو روي تخت ريخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجّه کند ولی داروساز سرش به مشتريان گرم بود بالاخره سارا حوصلش سر رفت و سکّه ها رو محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد و گفت چه مي‌خواهی؟

دخترک جواب داد برادرم خيلی مريض است می خوام معجزه بخرم قيمتش چقدراست؟

دارو ساز با تعجب پرسيد چی بخری عزيزم؟!!

دخترک توضيح داد برادر کوچکش چيزی در سرش رفته و بابام می‌گويد فقط معجزه مي‌تواند او را نجات دهد من هم می‌خواهم معجزه بخرم قيمتش چقدر است؟ داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما اينجا معجره نمی‌فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت شما رو به خدا برادرم خيلی مريض است و بابام پول ندارد و اين تمام پول من است. من ازکجا می توانم معجزه بخرم؟!!!

مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت از دخترک پرسيد: چقدر پول داری؟

دخترک پولهارا کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر مي‌کنم اين پول برای خريد معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت من مي‌خوام برادر و والدينت را ببينم.

فکر مي‌کنم معجزه برادرت پيش من باشه، آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصّص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت از شما متشکرم نجات پسرم يک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت : هزینه عمل 5 دلار می شد!!! که قبلا پرداخت شده است!!!

 خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                                                                               دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:15  توسط این وبلاگ توسط من قصب شده است |