<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهای کوتاه ولی واقعی</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/</link>
<description>داستانهای کوتاه از زبان فرناز</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Nov 2009 06:35:01 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فقط بخاطر یک مسافرت کیش</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>من همیشه معتقدم که یک مهندس باید کلیه رفتارهاش مهندسی باشه تا بهش بگن مهندس و الی اگه در یک کار خاص وارد باشه بهش مهندس نمی گن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خوب ؟&lt;BR&gt;خوب که بعضی وقتها آدم یک چیزایی می گه که به گروه خونش نمی خوره (البته اگه گفته باشه). خوب معلومه هرکی 48 بار 48 رو بخونه فکر نمی کنه بعضی ها طبع لطیف هم داشته باشن؟&lt;BR&gt;یکروز یک بچه یک توپ انداخت وخورد به منقل بابا بزرگ داوود . وقتی بابا بزرگ اومد دم در بچه ترسید و مرتب میگفت توپم ، توپم . بابا بزرگ داوود هم گفت خوب منم توپم ولی نمیزنم بساط مردم رو خراب کنم&lt;BR&gt;بقول عیال فرزانه ما ( شاید هم بقول شریعتی البته عیال می خواست در آهنگ رویش اینو بنویسه ولی بعضی ها حذفش کردن تا بنام خودشون ثبت کنند) ارزش یک مرد به حرفهایی که می دونه و نمی زنه !</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 06:35:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به مهتاب</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>تقدیم به مهتاب نه بخاطر صفا ، صمیمت ، آرامش و... بلکه بخاطر اینکه جرقه این نوشتار را در من زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گم تا بحال شنیدین که مثلا فارابی شرحی بر  کتاب افلاطون نوشته و خلاصه از خود کتاب افلاطون معروف تره...یعنی یک جورایی شاگرد از استاد جلو زده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا بگین مثلا من باید هرووقت شاگردی رو که ۱۲ سال پیش بهش درس دادم . رو دیدم باید بگم تو درسته که از من جلو زدی و الان خود استاد استادان شدی ولی هرچی داری از من داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا پدر مادر ها بچه هاشون رو حتی اگه سنشون به ۵۰ هم برسه بچه فرض می کنن و فکر می کنن عقل ندارن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا یک کسی یک روزی در حالت خمار مستی یک راهی رو به ما نشون داده . خوب که چی . حالا تا چند وقت باید کفش هاش رو واکس بزنیم؟ اصلا اگه اجازه بدن یک دستگاه واکس زن برقی تقدیم کنیم و ایشون بی خیال ما شن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دعوا تموم شد. صلوات بفرستین برین سر کاراتون ما کار داریم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 04:41:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهم من </title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>من که یادم نمی آد . یعنی فکر کنم نبودم . ولی می گن روزی که می خواستن مرز ایران و توران (روسیه سابق) رو تعریف کنن گشتن یک کماندار قوی پنجه بنام آرش پیدا کردن و اون یک تیر انداخت و تا اونجا که از کتاب های قدیم و نقشه ها بجای مونده می شه دید . تیرش افتاد اونور رشته کوه البرز بعد از دریای مازندران احتمالا وسط رودخانه ولگا
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی شاهنامه مرتبط فردوسی از جنگ ایران و توران می نویسه و هر وقت که اسفندیار قصد نفوذ به حریم ما رو داشت یعنی پاش رو میزاشت اونور تیر. شاهان نالایق اون زمان می فرستادن دنبال رستم. و رستم از زابل می آمد و خلاصه طرف رو برمی گردوند سرجاش . تا اونجا که حتی در این راه پسر ش ( سهراب) رو هم کشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ما هروقت می خواستیم نفوذ کنیم یک سیاوش یا یک جوون خوشگل رو می فرستادیم اونور تا پرچم ما رو تو زمین دشمن فرو کنه و البته حق هم داشتیم چون بقول رفقایی که جدیدن از دخترای ارمنستانی و اوکراینی و... بازدید بدنه به عمل آوردن  خیلی با حال هستن قدهای کشیده اندام موزون چشمای آبی موهای بلوند و بلند و... حتی ظاهرا هدف آمریکا از جنگ سرد هم توی همین مایه ها بوده و البته باید نظر آقای ساراکوزی رو هم دانست چون ایشون خوش سلیقه هستن و...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رحمت کنه عباس میرزا رو که جونش رو برای زمین های اونور دریای مازندران گذاشت و البته چه شاه های نالایقی بودن در آن زمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما جدیدا یک اتفاق هایی افتاده یعنی اول در زمان توران یک کمی سابق( شوروی) ما حق ۵۰٪ از دریای مازندران داشتیم  بعد از اینکه توران یک کمی سابق پاشید  شد ۲۴٪ بعد ۱۲٪ بعد ۸٪..و اما هفته پیش که رفته بودم ساری دیدم یک چیزایی داره می پاشه به صورتم . یعنی حتی اگه دم ساحل فرح آباد هم به ایستی یک نمی بصورتت می خوره . متوجه نشدم جریان چیه رفتم از این دوستان شمالی پرسیدم که جریان چیه  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتن چون دیگه دوران جنگ و خونریزی و کمان و کمانگیری و مرد و مردی گذاشته روش تعیین حدود مرزی  بوسیله طول پرتاب جیش تعیین می شه و از طرفی چون اون بیشرف های نامسلمون زیاد از این زهر ماری ها کوفت می کنند و خوب متعاقبا پس از خوردن اون چیزای بد سریعا مدرر می شن و از طرفی بدلیل نبود مکان های خاص برای انجام این عمل شنیع . اونها توی کوه بیابون تمرین می کنن و البته نه بدلیل داشتن کلاهک های هستی بلکه بخاطر تمرین بیش از حد شون یواش یواش می خوان بگن ساری هم بعله مال ماست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم فکر می کردم که خوب حالا چه خاکی بسرم بریزم . برم تمرین کنم  دیدم ای بابا دیگه وقت تمرین نیست چون اونا دیگه جلسه ۴ نفره رو هم گذاشتن (ما رو هم دعوت نکردن)و شرط هم  گذاشتن که طول پرتاب مهمه و به عبارت دیگه ش...یدن توی هرچی نقشه مرزی و کتاب قدیمی و وقت برای تمرین نیست. از طرفی به عنوان یک ایرانی آزاده از نسل آرش و رستم  باید حق خودم رو بگیرم و الا باید دفعه دیگه بچه ها رو برای دیدن دریا ببرم دریاچه حوض سلطان و یادریاچه ارومیه . دیدم از من با این سن گذشته که بخواهم کیسه سند ادارای رو بگیرم و اونو فشار بدم و حقم رو بگیرم. رو کردم به یل دوران آقا فرهاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم خدایش پدرسگ با این سن کمش بخاطر محبوس نمودن ... در مثانه قدرت خوبی داره و حدودا در حالت نشسته با قوس ۴۵ درجه حدود یک متر طول پرواز داره. اگه باور ندارین می تونین در فاصله یکمتری روبروش بشینین ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط باید داش فرهاد رو آموزش بدم تا قدرت پروازش به دومتر برسه . و این آموزش ها شامل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- ایستاده  انجام دادن عملیات. بعلت اینکه نیروی جاذبه خودش کمک به فرود می کنه و اینجوری ۱۰ سانتیمتر بیشتر می تونه حق ما رو بگیره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- تبدیل از حالت قوس به خط مستقیم - بدلیل اینکه دیگه قرار نیست کمانش رو از بالای البرز رد کنه و با همین نیرو و البته روش مستقیم  می تونه حدود ۴۵ سانتیمتر طول پرواز رو بیشتر کنه ( استفاده از فرمول های هندسی برای تبدیل طول خط قوس دار به خط مستقیم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و انشاالله آقا فرهاد۱.۵۵ سانتیمتر از حق ما را خواهد گرفت و نامش در کتاب های تاریخ ثبت خواهد شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ضمنا اگر دوستان رکورد بالاتر دارن بصورت خصوصی پیام بذارن  چون ممکنه  ک گ ب  اونها رو بدزده  و نشه از اونها برای دفاع از تمامیت ارضی استفاده کرد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 09:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا؟</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>دیشب نزدیک های ساعت ۱۲ شب بی خوابی زده بود به سرم. و رفتم روی تراس یا بالکن یک نخ سیگار بکشم و به آرامش برسم. خوب خونه ما مثل اون عوضی توی کافه پیانو نیست که به یک پنجره ختم بشه و بشه حسابی دید زد . فقط می  شه عبور ماشین ها رو دید و گاهی نگاهی به پارک کنار خونه و سرو صدا های عجیب غریب که از اون بیرون میاد و البته سطل زباله بزرگ دم در از اونهایی که حالا می خوان پول سوختنشون رو از همه شهر بگیرن ( هردوماه ۸۵۰۰ تومان برای  تفکیک زباله تر و خشک ! ) بی خیال . توی این فکر ها نبودم . توی فکر قسط و قرض و... عید فطر که امثال فطریه مون رو گردن کی بیاندازم. یا مثل پارسال  بی خیالش بشم و بگم ای بابا من خودم مستحق گرفتن فطریه ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای سازی اومد . ترکها بهش می گن گارمان . فارس ها رو نمی دونم چی می گن . از توی پارک بود رفتم کنار نرده ببینم این کیه که این وقت شب دلش گرفته و سلطان قلبم رو می زنه . دیدم مردی ۴۰ به بالا ست  و آروم از پارک اومد بیرون . به سطل زباله رسید و شروع کرد به کندوگاو داخلش . فکر کردم دنبال یک نایلون یا چیزی مثل این می گرده که سازش رو توش بگذاره و بره خونش ... ولی نه تمام آشغال ها رو بالا و پایین کرده و عملیات بازیافت زباله های تر و خشک رو کامل انجام داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی باید اون انگشتهای هنرمند اینجوری کیسه های زباله رو پاره کنه؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم برم پایین و ۵ تومن بهش بدم... ولی دیدم توی جیبم پول نیست ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; باید به فکر فطریه امثال باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به اون بالایی ها . لطفا کیسه های زباله تون رو محکم گره نزنین شاید کسی دیگر نتواند ساز بزند یا طرحی بکشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 13:11:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط مشهدی ها می تونن اینو بخونن</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>به تلفظ مشهدی و یا به تلفظ تهرونی می ترسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقته مطلب زیادی برای نوشتن دارم ولی مترسوم بنویسوم اووقت یقم رو بگیرن ببرن اونجا که عرب نی مندازه. ولی فقط یک کلمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی چرا ای پاسبونا که دم در طرح زوج و فرد واستادن باتوم مبندن؟ ای ربطی به هیچ موضوعی ندره و تقریبا از روزای اول زوج و فرد ایجوری وا مستن . یعنی یکسالی مره  که هروقت ایپاسبونا رو می بینم با خودم موگوم که خوب اخه یره خوب گیروم که یکی یواشکی داشت مرفت تو طرح . و تو هم هرچی سوت زدی گوش نکرد. خوب یعنی بجای ایکه بخوای شمارش رو بنویسی مخوای با باتوم بزنی تو شیشه اش؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اونجا که از بچه گیم یادم می آد همیشه پاسبون راهنمایی یک دفترچه داشت و یک دنه خودکار بیک از همون پنش تومنی هاش و باتوم مال پاسبونای بود که تو محله ها ک ... چرخ ( گشت) مزدن تا دزدا را بگیرن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ای پسره فرهاد خیلی عاشق پاسبون بره . یک روز رفتم زیر پل سیخ دندان به یکی از ای  پاسبونا گفتم ببخشن ای پسر ما دوست دره با یک  پاسبون حرف بزنه. مشه شما باهاش سلام علیکی بکونن. پاسبونه خندید و گفت ببخشن ولی مو پاسبون نیستم مو گشت ارشادوم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 12:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فال حافظ</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>وقتی عقل در می ماند چه بهتر که فالی بزنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;TABLE class=block id=block3 cellSpacing=0 cellPadding=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;اگر رفيق شفيقی درست پيمان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;حريف خانه و گرمابه و گلستان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;شکنج زلف پريشان به دست باد مده&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;مگو که خاطر عشاق گو پريشان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;گرت هواست که با خضر همنشين باشی    &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;نهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;زبور عشق نوازی نه کار هر مرغيست&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;طريق خدمت و آيين بندگی کردن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;خدای را که رها کن به ما و سلطان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;دگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;و از آن که با دل ما کرده‌ای پشيمان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;تو شمع انجمنی يک زبان و يک دل شو&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;خيال و کوشش پروانه بين و خندان باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;کمال دلبری و حسن در نظربازيست&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;به شيوه نظر از نادران دوران باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;خموش حافظ و از جور يار ناله مکن&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=vsp&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD class=v&gt;&lt;SPAN class=verse style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot;&gt;&lt;FONT color=black&gt;تو را که گفت که در روی خوب حيران باش&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=b&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 12px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT color=black&gt;&lt;STRONG&gt;تعبیر:&lt;/STRONG&gt;به اعمال و رفتار خود با دقت نگاه کن و غرور و تکبر را رها کن. در دوستی، صدیق و صمیمی باش زیرا در زندگی به دوستان مخلص نیاز است. بیهوده از سختی های روزگار در گله و شکایت نباش زیرا پایان هر سختی، خوشی و شادمانی است. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 12:51:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا اینجوری شدین</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>چرا اینجوری شدین؟ چه مرگتونه ها؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سال پیش بود دقیق یادم نمی آد ولی فکر کنم سال ۱۳۶۸ بود تازه اومده بودم تهرون. و کار می کردیم با بچه ها. چیز جالب این بود که بچه ها همکار یک قرار صبحانه خوردن داشتن یعنی هرروز نوبت یکی بود که صبحانه منظور نون انگور یا خیار گورجه فرنگی یا... می  آوردو همگی دختر و پسر دور میز می نشستیم و اول تو سروکله هم می زدیم بعد می خوردیم. ظهر ها همه ظرفهای غذا مون رو می گذاشتیم وسط و هرکی دوست داشت از غذای هرکس دیگه می خورد. یادمه یک روز من از غذای یکی از دخترا خوشم اومده بود و با خیال راحت کل ظرف غذاش رو گذاشته بودم سمت خودم و تند تند می خوردم  یکی از رفقا گفت دمت گرم از غذای منم بخور. تازه فهمیدم که اون بنده خدا نیز چشمش توی اون غذا بوده و البته کلی من شرمنده شدم ولی یادم نمی آد که روزی پیش آمده باشه که از غذای خودم حتی یک قاشق خورده باشم. راستی اون وقتها یا پول نبود یا .. ولی همون پول نبود برای همین همه غذا از خونه می آوردن . چیز خاصی نبود کوکو سبزی و سیب زمینی و سالاد ماکارونی و... ولی همه باصفا . تازه اخر هفته که می شد دخترا تور کوه نوردی میگذاشتن و به بچه های خجالتی مثل من هم پیشنهاد می کردن که با دادن یک عدد ۵۰ تومانی( دقیقا ۵۰ تا یک تومان یا ۵۰۰ ریال) و به همراه دو عدد بلیط اتوبوس به همراه هم بریم درکه یا دربند. خوب من شهرستانی بودم و خجالتی و هیچوقت نرفتم و بهشون می گفتم می ترسم باهاتون بیام کوه منو یا از اون بالا پرت کنین پایین یا کمیته ( نیروی انتظامی گیر دهنده به دختر و پسرها) بگیره . ولی بچه ها هر هفته می رفتن. و حالا شما ها شاید رفاه زده شدین . شاید بدون دست در گردن و چلوکباب نایب بهتون خوش نمی گذره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان گذشت دو سه سال پیش بود که توی محل کارم اینترنت آوردن . دیدم بچه ها دیگه با هم حرف نمی زنن. همه ناهار هاشون رو پشت میزاشون می خورن و تایپ می کنند. اره دنیا شده بود اینترنتی و بازار چت و خالی بندی داغ . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم چون پیر شدی حافظ  از میکده بیرون شو. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم من نمی فهمم و این هم یک حالی داره . بهر حال همه با هم قهر شدن و فقط کلمات بود که احساس و شور زندگی رو رد بدل می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما امسال هرجا می رم هیچکی هیچی نمی نویسه. چت نمی کنه . وبلاگ ها خالی . چت روم ها پر از حرفهای زشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند هفته ای از سال گذشته . یکی می نویسه خسته ام. یک کل فایل ها ونوشته هاش رو حذف می کنه. یک اندوه نامه می نویسه و جای نظر خواهیش رو قفل می کنه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب یعنی آخرین راه برای بیان حالات روحی. برای همدری و همیاری نیز بسته شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما چند ساله دیگه می ری می بینی همه رفتن یک  سوسک تو بغلشون گرفتن و اونو ناز ونوازش می کنن  و حتی با اون حیوان هم حرف نمی زنن. قلم ها شکسته و کاغذ ها فقط بعنوان دستمال کاغذی استفاده می شه..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باشه بریم ببینیم به کجا می رسیم. ما که جوانی مون در دوران خفقان گذشت ولی حرف زدیم . از همه چیز . حتی از سیاست و سیاست مردان. چند بار زنده باد و مرده باد گفتیم. چند بار از دست کمیته فرار کردیم. چند بار توی دانشگاه جزوه دادیم و گرفتیم و..... و شما دچار خود سانسوری شدین و حرف آخر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اونهایی که دیگه قلم ها رو شکستن و آخرین پنجره برای نمایش افکارشون رو بستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به حرف یک بی نماز  در مسجد رو نمی بندن . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 10:47:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهشت مادران</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>اقا خانوم اعلامیه دادیم. دعوت عام کردیم. ولی مثل اینکه هیچکی از آبگوشت خوشش نمی آد؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بی خیال دیدیم تعداد کم شد گفتیم اشکال نداره بساط جوجه کباب رو پهن می کنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح جمعه دیدیم از عمله جات خبری نیست . از طرفی شاگرد محترممون هم جمعه رو تعطیل کرد شاید چون آخرین جلسه کلاسش بوده و باید شهریه می داده گفته این جمعه رو تعطیل کنه. بهر حال صبح زود اول خروس خون ساعت ۱۰ از خواب بلندشدیم. اول رفتیم یک قوطی رنگ سفید و تینر گرفتیم . فکر نکنید می خواستم روی سیاه خودم رو سفید کنم. نه اونو با سیلی قبلا سرخ کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله رفتیم شدیم استا نقاش و شروع به رنگ زدن نرده های باغمون کردیم . آخه جدیدا برای این که این پسره از دیوار باغ در نره و نره توی خیابون ها نرده های باغ رو بلند تر کردیم و حالا باید رنگش می زدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اواسط کار یک اقایی که خیلی بامزه بود گفت استا رنگی نشی. باید رفت و با اینه دیداری داشت. یکنفر آنجا می زند فریاد  رنگی نشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عیال که دیدی ما دچار روحیه شادی شدیم و خستگی اصلا توی کارمون نیست و اصلا هیچ رنگی روی لباسامون نریخته اومد و با صدایی از سر مهربانی گفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا امروز ما رو می بری جوجه کباب خورون توی بهشت مادران یا من میرم خونه مامانم اینا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب ما که می دونستیم که باز داره خالی می بند و ما از این شانس ها نداریم گفتیم چشم بریم جوجه خورون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا خوابم می اومد( یاد دکتر هد هد بخیر) از طرفی حال رانندگی و جابجا کردن منقل ( یاد مدیر عامل )بخیر) وهیچ کاری رو نداشتم و لی چاره نیست گفت اگه نبرمش بهشت می ره خونه مامانش اینا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منکه اگه اونجا بهشت هم باشه حاضر نیستم عیال بره آخه اگه بره کی مواظب این کره... هست. ها؟ آخه دیگه نامادری مهربون هم دیگه پیدا نمی شه . هرکی هم که از راه برسه دستش رو با بچه ها توی هم می زاره و دهن ما رو روغن کاری می کنه. یادش بخیر نامادری هم بود نامادری های قدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به عیال و بچه گفتیم که لباس کاموایی به پوشن آخه ما که بیرون بودیم دستگاه هواشناسیمون رو روشن کرده بودیم و دیدیم هوا سرده تازه تا آونجایکه من در روایات شنیدم توی بهشت پر از درخته پس هوا باید سرد باشه و خبری از نور خورشید نباشه. خلاصه همه رو ناچار کردیم لباس گرم به پوشن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کازه و کوزه و شمسی کوره رو برداشتیم و انداختیم ترک ماشین و یا علی از تو مدد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم زیاد دور نبود همین نزدیکی سید خندان ( یا بقول داش فرهاد سخ دندان)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کوچه پس کوچه رفتیم . دیدیم دمشون گرم تا دم در بهشت می شه با ماشین رفت. خوب ما هم که ندید پدید هستیم به خودمون آفرین گفتیم که بالاخره تونستیم یک ماشین تهیه کنیم . یعنی با این اوضاع اگه می شد من با ماشین هم تا توالت می رفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آومدیم منقل رو ببریم ( یادت بخیر مدیر عامل ) عیال گفت اونجا خودشون منقل دارن  یعنی نگفت منقل یک چیزی گفت مثل باربی کو . گفتم یعنی این عروسک های باربی رو آتیش می زنن و روش جوجه سرخ می کنن. گفتم باربی  یادم از سارا و دارا افتادو گفتم سارا یادم از آن مرد با انار اومد افتادم . خدایش دم کتاب های قدیم گرم که حداقل اسم انار رو می آوردن امسال که بچه هامون رنگ انار رو ندیدن کیلویی ۲۵۰۰ تومن .رفتم سانیدس آب انار خریدم . بیشرف توش سیب موز بود ولی بجون خودم بجون خودتون عکس انار روش بود. باور کنین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدون منقل رفتیم وسط بهشت . هرچی نگاه کردم از حوری یا هوری (بر وزن هوو ) خبری نبود . بی خیال به جهنم حتما قرار نبوده اینجا بیام و سهمیه منو بردن توی یک پارک بالاتر گذاشتن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم جلوتر دیدیم ایول دمشون گرم سکوهای سیمانی و از اون باربی کو ها گذاشتن  زیلومون رو روی سکو انداختیم و تا باسن مبارک رو روی سیمان گذاشتم  بچه ها زدن به کوهنوردی و بالاخره ما رو با عیال تنها گذاشتن . مشغول جیک جیک شدیم و کلی در باره فامیل عیال غیبت بد کردیم. می گین غیبت بد . مگه غیب خوب هم داریم. آره بابا وقتی از فامیل خودم تعریف می کنم که ایول دمشون گرم همش در سفر های خارجه هستن و خوش بهشون بگذره به این می گن غیبت خوب ولی وقتی از خاله عیال حرف می زنیم بهش می گن غیبت بد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود احساس سوزش در قفسه سینه و ران سمت چپم می کردم . فکر نکنین موضوع سکته مکته در کاره خیر ما اهل این حفا نیستیم . موضوع این بود که آفتاب تابان موضوعی همچی مثل بختک خودش رو رو ما انداخته بود که داشتم آتیش می گرفتم . اول روم نشد به عیال بگم هوا گرمه ولی دوم روم شد . که عیال قهقه خندید که اقای هواشناس رو ببین. هرچی توضیح دادم که بابا من فکر می کردم بهشت پر از درخته و از این حرفا به خرجش نرفت. بی خیال کلاس پیرهن کاموایی رو در آوردم و با یکتا زیر پوش سفید نشستم و به اعیال گفتم اشکال نداره کی می فهمه این زیرپوشه  که عیال گفت آره ارواح عمت هرکی از دور ببینه فکر می کنه این تی شرت استرچه . خدا بگم داوود چی کارت کنه یادت می آد ۷ سال پیش خونه تون بودم و این رفیق دیونه ات  مسعود رو می گم اومد جن اظهار کنه زد زیر پوششم رو سوراخ کرد؟ همون زیر پوش تنم بود و خلاصه اینجا برای روح تو و این رفیقات بخصوص هد هد بابا دعا خوندم . امیدوارم که تو دوستات به روح اعتقاد داشته باشین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرما امانم رو بریده بود عیال گفت خوب می خوای شلوارت رو هم در بیار ولی متوجه شدم که بیژامه یا پیزامه  راه راهم رو پام نکردم. پس علی الحساب بی خیال شدیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم پای منقل و جوجه ها ی مظلوم رو به سیخ کشیدم جاتون نه خالی . دلتون هم نه خواسته باشه .مثل یک گاو خوردیم. هنوز سفره رو جمع نکرده بودیم که عیال هوس پفک و بچه ها هوس  چیپس فرمودن . خوردیم و زیر آسمون کمی تا قسمتی آفتابی دراز کشیدم. که ناگهان ابرهای با حالی ظاهر شدن . همینجوری که به آسمون می نگریستم یاد شمال و ویلای خصوصی بابام اینا افتادم  عجب هوایی داره این شمال &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همین گیر و دار اقا فرهاد با دوستشون تشریف آوردن دوستشون ۶ سالش بود و اومد بود به اصطلاح حال ما رو بگیر . کره ... یک دفعه برگشت گفت که اره بابام ماشینش رو عوض کرده و قبلا ۲۰۶ داشتیم و حالا سوناتا ( آخ قربونت بشم مدیر عامل یک شب در خیال سانتافه خوابیدم)  داریم . ما هم بلافاصله برگشتیم و گفتیم اینکه چیزی نیست ما قبلا پیکان داشتیم و حالا پراید و برای اینکه طرف از رو بره حول شدیم و گفتیم بعدش هم می خواهیم پاترول بخریم. که عیال ترکید. یا بقول اصفهونی ها پکید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه تا بارون رحمت جاری نشده و بقیه قصد آزار و اذیت ما رو نکرده و عیش ما را منقص نکرده باشن. گفتیم عیال هرچی خوردی نوش جونت بزن بریم خونه. عیال هنوز داشت می خندید..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی توالت های بهشت دارای مایه صابون بود و عجب تمیز بود . جون می داد آدم بره اونجا و ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مطلب رو نوشتیم تا در تاریخ ثبت گردد که ما هم به بهشت رفتیم . و دیگران هم کارههای ثواب انجام بدهند و بروند بهشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدرس بهشت: سخ دندان - ارسباران- کوچه شفاپی. ته کوچه ( از این ور آدرس دادم برای اونهایی که بدبخت بیچاره هستن و مثل ما لرد و خوان زاده نبوده و فاقد ماشین می باشند و احتمالا پیاده طی طریق خواهند نمود)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 07:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آبگوشت خورون</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>به چهار دلیل می خوام همه دوستان رو برای روز جمعه ۱۱ اردبیبهشت برای صرف آبگوشت و البته کوهپیمایی . یعنی اول کوهپیمایی از درکه یا دربند و سپس صرف آبگوشت در میدان تجریش دعوت کنم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلیل اول&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز یازده اردیبهشت روز عمله ها بر تمام شما عملگان مبارک باد. لطفا حکم کارگزینی همراه داشته باشید که در آن کلمه عمله یا مستخدم در آن ذکر شده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلیل دوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تغییر پوست وبلاگ به رنگ آبی آسمانی به میمنت قهرمانی تیم استقلال&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلیل سوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تغییر نام یکی از لینک ها از فامیل دسته دیزی به گل بنفشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلیل چهارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انشاالله در آن تاریخ خواهم گفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یک مطلب جدی است و یک فراخوان برای دوستان ساکن گرگان - مشهد و طیران - اسپانیا- ایتالیا- کانادا می باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لطفا برای هماهنگی بیشتر و اینکه من بدونم چند تا مهمون داریم زودتر ثبت نام کنید . در ضمن در صورت افزایش نفرات بیشتر از بودجه . به قید قرعه و بر اساس تاریخ ثبت نام اقدام می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Apr 2009 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مطالب جدید</title>
<link>http://story1368.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>می گن آدما چند دسته هستن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی ها لمسی هستن یعنی باید لمسشون کنی تا درکت کنند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی ها حسی هستن .یعنی باید احساسشون کنی تا قبولت داشته باشند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی ها زبونی هستن . یعنی باید کلمات قشنگ بهشون بگی تا بفهمند می بینیدشون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته بعضی هم ساندیسی هستن یعنی باید یک ساندیس براشون بخری تا باهات رفیق بشن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من خودم چشمی هستم. یعنی باید یک چیزی رو ببینم تا بفهمند و درک کنم و بعد درموردش چیزی بنویسم. خوب توی این چند ماه اخیر من فقط صفحه مانیتور رو می دیدم و حجمی از کار و مقدار کمی پول. خوب معلوم که حرفی برای گفتن و نوشتن نداشتم. انشاالله در ایام عید چیزهای جدید و بسیار جدید خواهم دید و آنوقت نوشتن رو آغاز خواهم کرد. بخصوص اینکه اقوام جون جونی ( مامانم اینا) و کور شده ها ( اونوریا) همگی باهم عید به بنده منزل خواهند آمد و جالب جنگ جدال این دو گروه برای اینکه ثابت کنند که مالکیت مال و جان ما در اختیارشونه( شوخی کردم از ترس عیال). بهر حال مباحثات انجام شونده بسیار شنیدن داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با امید سالی پر از شیر برای همه شما. یادتون باشه گاو اگه شیر می ده . تاپاله هم داره . که اونهم برای خودش بسیار مفید. قصه فواید گاو رو بعدن می گم . فعلا گفتم اگه اول سال با شیر و پسته شروع نشد نگران نباشید . واگه اول سالتون با شیر و پسته شروع شد بازهم شاد نباشید تاپاله هم در راه است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با امید شیر فراوان و پسته خندان برای همه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 14:02:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=story1368&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>story1368</dc:creator>
<guid>http://story1368.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
